انسان ها زیاد و سخت هستند

تقریبا هر شب بعد آمدن از سرکار گریه می کنم. نه اینکه از چیز خاصی ناراحت باشم از یک فشار مغزی در عذابم و ناچار به گریه کردن برای تخلیه. بار مسائل به نظر بی اهمیت بیرونی خیلی از دغدغه های درونی من بیشتر می شود ...وقت هایی که با هر کیفیتی هم که سپری شوند بازهم در ذهن تو معنای پوچی می دهند. و فقط تحمل می کنی که بیشتر رشد کنی نیازمند کلنجار رفتن با اجتماعی که به یک درک بالاتر از انسان ها برسی. خیلی وقت ها ارتباط با انسان ها مثل ارتباط گرفتن با یک سگ می شود ، چشم دارند در چشم هایشان حس دارند اما عین خیره شدن به چشم های شیشه ای یک عروسک هستند .بی معنی

ریشه داده اند

گیاهام دونه دونه شروع کردن به ریشه دادن

ریشه دادن این برگ ها یک بخش غریبی از زنانگی تو را ارضا می کنند مثل اینکه این خودت هستی که دچار زایش می شوی فکر می کنم بخشی از من هست که بسط پیدا کرده و امکان وجود یافته .

تنوع فرمی این گیاه ها یکی از لذت های نو یافته ی من هستند.

پیاده روی

دیشب با او راه رفتم.

 

راه رفتن با این موجود همیشه شبیه حرکت در یک انیمیشن ژاپنی هست ، گاهی احساس می کنی وزن نداری و داری می پری گاهی احساس می کنی از روی رنگین کمون داری لیز می خوری گاهی حس می کنی یه دسته کفتر سفید زیر کونت رو می گیرن و تو آسمون داری پرواز می کنی.

وقتی باهاش راه می ری مثه این می مونه که خیابون ها هویت پیدا می کنن ، انگار هرچی معماری پدرو مادر داره از زیر زمین  قد راست می کنه ، بعد تمام کاج ها عطرشون رو توی شب پخش می کنند . حس می کنی همه چیز رو می تونی ببینی ، خیلی وقت ها حس می کنی داری کنار اقیانوس توی یکی از ایالت های شرقی امریکا حرکت می کنی خیلی وقت ها حس می کنی دوره دوره ی پهلویه و تو هم شاهزاده ای چیزی هستی ،خیلی وقت ها حس می کنی حالت خوبه و تا فردا وقت داری لذت ببری. یه لذت بی نظیر عجیب که تو هیچ ماشینی امکان تجربه کردنش نیست و تو هیچ آدم دیگه ای برای من کشف نشده.

این موجودی که وقتی به خواب می ره شبیه یه برگ سبز می شه.

مسئله ی زمستون

دو روزه بهار شده

به جرات می دانیم که بهار شده و هوا دیگه سرد نمی شه

و دور روزه از این جریان خوشحالم. امسال سال چندمی بود که به خودم قول خرید پالتو و چکمه ی دلخواه ام رو داده بودم و بازم بوجه ام  نرسید و صرف مسائل فرهنگی شد بی تنوعیه لباس هام توی زمستون خسته ام می کنه اینکه هیچ راه فراری توی زمستون ها برات باقی نمی مونه غیر اینکه یه خرج خفن برای خودت کرده باشی و چقدر هم حال میده این خرج کردن اما اگه امکانش نباشه یا باید پاسخ حس تنوع طلبیت رو با لرزیدن تو سرما بدی یا اینکه توی همون خرقه ی گرم کهنه ی مخصوص زمستونت بمونی ، مسئله ی زمستونا مثل فصل گرم نیس که با شال های رنگی ارزون قیمت بشه شاد و زیبا و متنوع بود مسئله ی زمستون ها فرق می کنه سنگینه ...

ببینم.

توی رستوران سیدنی بود فکر کنم

 

جلوی این موجود مهربان نشسته بودم

گفتم  یه مدتی هست نمی تونم چیزی ببینم

گفت یعنی چی؟!

گفتم یعنی تا قبل این می تونستم ببینم و تجسم کنم که چی می خوام و بعدش برای به دست آوردنش تلاش کنم اما یه مدتیه چند ماهیه نمی دونم باید از کدوم طرفی برم و چی بخوام چون چیزی نمی بینم.

گفت منم همینطورم بهش فکر نکن.

اما این از اون مسئله هایی هست که غریزه ام اجازه نمی ده بهش فکر نکنم ، غریزه ام همیشه زنگ هشدار می زنه تا از من مراقبت کنه.

اینه که تصمیم گرفتم انقدر بنویسم تا تخلیه بشم از لایه ها ی روی لایه ها شاید کم کم ببینم.

شب

ساعت نه شبه

خسته ام ، بودابار گوش می دم و ماکارانی گرم نشده را با ولع خورده ام.

مدرسه ، جلسه ، با عجله خود را رساندن به نشریه مطمئن هستم که همه ی این ها را می خواستم برای من ساختن هویت نقاش بعد از دانشگاه خیلی خیلی مهم شده بود حدود شش ماه تلاش جدی کردم و بارها و بارها در مورد چگونگی اش نوشتم تا اینی شد که الان شده. برای من بی معنی بود که در شهر کلان شهری مثل تهران زندگی کنی و به جایی و اجتماعی وصل نباشی و فقط برای خودت نقاشی کنی این نوع نقاشی کردن هدف من نبود من دوست داشتم نقش اجتماعی قوی ای هم در آن سوی خلوت نقاشانه ام داشته باشم یا به همان میزان که آدم گریز هستم دینم را هم به جامعه ادا کنم یا اصلا بی خیال این حرف ها نیاز داشتم که برای اینکه خودم با خودم دیوانه نشوم کاری هم در بیرون داشته باشم و هم اینکه بتوانم فکر دهشتناک اینکه می توانی استقلال مالی داشته باشی و روی پای خودت بایستی را سازمان دهی کنم . این شد که از چند جهت همزمان شروع به بسط دادن خودم کردم

مجسمه ها که در آتلیه ساخته  و بیرون برای فروش گذاشته می شد

میل به نوشتن که در نشریه و خبرنگاری شروع به ارضا شدن کرد.

تمایل به مطالعه و با خبر شدن از اخبار جهان که در جریان نویسندگی سایت قرار گرفت.

و حضور در اجتماع که با کار در مدرسه و سروکله زدن با باقی آدم ها آرام گرفت و البته انرژی بسیاری هم می برد.

و اینکه مجبور هستی برای ساعت به ساعت وقتت برنامه ریزی کنی که به نقاشی کردن برسی و هر دو هفته یک بار یک کار تمام شده تقریبن داشته باشی.

البته می دانم که تمام این ها مقطعی هستند و بخش های زیادی به زودی از اولویت داشتن حذف خواهند شد اما چه خوب چراکه مثلا دو سال گذشته کار نقاشی دیواری یا نقش برجسته هم جزو این اولویت ها بود که حذف شد و دریافتم که در حیطه علاقمندی های من قرار نمی گیرد.گویی راه دیگری جز این روش آزمون و خطا برای شناختن خودت نداری.

تعداد روزهایی که می توانم نقاشی کنم شنبه ها به صورت کامل ، دوشنبه ها صبح و شاید یک نیمروز دیگر باشد.

خیلی مشتاقم بدانم آیا اگر مدرسه را کنسل کنم و کار دیگری مثل تصویرسازی بگیرم اوضاع چه وضعی پیدا خواهد کرد.

چیزی که فکر می کنم این است که سازماندهی زمان برای یک هنرمند بسیار بسیار با اهمیت است.چرا که انعطاف پذیری وقتش زیاد است و نظارت خاصی هم نیست .این وسط برنامه ریزی شخص هنرمند اهمیت بسیار دارد.

اقلیت شغلی حرفه ی یک نقاش

چیز زیادی در موردش نمی دانیم . زیاد هم نامش شنیده نشده.هویت دارد اما در دوره معاصر چیز زیادی در موردش نمی دانیم . همینطوری فان و شوخی و مخصوص اوقات فراغت و زنان خانه دار خوش ذوق یا برنامه ی فوق برنامه ی بچه ها محسوب می شود در جامعه ی ما و یا شاید در بخش بزرگی از جهان.

شاید بتوان گفت جزو رده ی اقلیت ها قرار می گیرد. یک اقلیت شغلی . که حداقل در جامعه ی ایران نیاز دارد که بسط پیدا کند در مورد آن صحبت شود . جدی گرفته شود. من در مورد این جدی گرفتن حرف دارم.

نمی دانم چند درصد این حس را تجربه کرده اند که در مورد یک " نقاشی" خیلی جدی و حرفه ای صحبت کرده باشند.منظورم از جدی و حرفه ای این است که فضایی مانند یک مطب پزشک یا یک جلسه اقتصادی را تجربه کرده باشند.منظورم این همایش های حرف و فقط حرف و بی سروته سخن راندن نیست . سالهای زیادی بین این همه حرف سرگردان بودم و فقط تحملش می کردم چون ضرورتشان را با همه ی ضعفشان می دانستم . اما به جرات می توانم بگویم که فضای ناشی از شناخت و مطالعه و دید باز در مورد این مسئله شاید یک یا دو درصد در جامعه ی ما حضور داشته باشد ...

فکر می کنم انتظار ما از هنر در حد ذوق متوقف مانده است . ما خیلی زود ارضا می شویم. برایمان کافی می شود چشمانمان سیر می شود به عبارت دیگر ذوق زیبایی شناسی عجولی پیدا کرده ایم . در همین حدی که نمیریم از بی هنری با نازل ترین اثر به سرعت ارضا می شویم و به دنبال مسائل ضروری تر زندگی مان می رویم .

هنوز حتی در این حد از شناخت نیستیم که این از ضروری ترین مسائل مان هست.

گالری /کالری/غالری/طالری

دهن هرچی گالری داره سرویس.

با این همه دنگ و فنگ و اولدروم بولدورومشون.

با اون طرز آرایش کردن عین همو روژ لب های ماسیده رو لب و لوچه و لباس های برندشون .

عناصر ناپایدار فانی.

به زودی بعد از کمی یال و کوپال پیدا کردن برای همشون خواهم نوشت و دم همشون خواهم گذاشت. این جماعت دلال هنری که جواب سلام هم نمی دهند. که سرتاپا دودوزه بازی و خاله زنک بازی تمام بساطشون را تشکیل می ده.

این جماعت دلقکی که لاجرم جزو حرفه ی من هستند بَد من های داستان های منند. باید باشند گویا ... مدتی هست که به اطوارهای حرفه ای و به اصطلاح ادبیات کاریشون عادت کرده ام.

دغدغه ی نمایشگاه گذاشتن حنجره ی من رو هر روز فشار می دهد. هرچند که نقاشی ها دارند تازه رد پایشان را پیدا می کنند و کم کم به ثمر می نشینند و جایگاه های اجتماعی دارد مستحکم تر می شود اما این برون ریزی روی سطح بوم لازم و ملزومش این است که ارائه شود که باقی انسان ها گرد بیایند و دغدغه ی نقاش را دریابند و کار دیده شود  تا مادامی که این اتفاق نیفتد گویی دم و بازدمی نیمه و ناکامل صورت یافته است.

تف تو روح هرچی گالری داره

مقصد

این ایده ی موفقیت دهن همه را سرویس کرده

مجبوریم از موفق بودن.

عین یک گروه اسپرم دربه در انگار یهو در زندگی را به رویمان گشوده اند و خودمان هم حالیمان نیس با این فشار و سرعت چرا باید حرکت کنیم . اما می دانیم که باید حرکت کنیم و به تخمک بزرگی برسیم و بعد از آن اتفاقاتی رخ دهد . هرچند یکی و تنها یکی می رسد اما تمامی ماها باور داریم که "پدر" خواهیم بود.

برای من این تخمک بزرگ جایی نیست جز امریکا... سالهاست عین همان اسپرمی که غریزه وار می داند مقصدش کجاست من هم مقصدم را می شناسم . آلمانی می خوانم اما می دانم که مقصدم امریکا است . خودم را درگیر کار در ایران کرده ام اما می دانم مقصدم امریکا است. این ایده ی موفقیت در ذهن من است . شاید خیلی به اشتباه رفته باشم . اما مگر اسپرم می داند که اشتباهی دارد مرتکب پدر شدن می شود...تینیجر بودم که آمال آرزوهایم این بود که وارد مسیر هنری شوم و روزی روزگاری در آن دانشگاه هنر اصفهان وارد شوم .ته جهان من بود .عجیب است که وارد شده ای و از خارج شدنت انگار قرن ها می گذرد و حتی به آن هم فکر نمی کنی ...بعد ها فهمیدی جای بهترش این بود که در تهران واقع می شدی و اصل مسائل اینجا بوده است و بهترین نقطه دوباره شد کانون آرزوهایت برایش تلاش کردی به آن رسیدی و باز رد شده است ....

و همچنان ادامه دارد . حالا شده است رفتن . رفتن . رفتن.و فضاهایی دیگر را تجربه کردن . من به این هراسانی وبی قراری خودآگاهم حتی به مصائب رفتن نیز ،حتی می دانم به راحتی ممکن است محتوم به شکست باشی اما این غریزه است که مرا پیش می برد.

استیتمنت

وضعیتی را در نطر بگیرید که کسی هر صبح تمامی انرژی های مثبت و منفی ذهنی اش را بدون سانسور با نوشتن تخلیه کند تا بتواند دقیقا شبیه یک خاورباری باقی روز را تاب بیاورد . حالا اگر باید این تخلیه گاه کاغذ باشد من از روی وحشت از تلنبار بی معنی و یا پراکندگی عظیم این کاغذ ها ترجیح می دهم کمی این فضا را آلوده کنم .ترکش هایش هم ممکن است گریبانگیر مخاطبی تصادفی را بگیرد خوب بگیرد من مسولیت روح مخاطب را در اینجا به عهده نمی گیرم .جاهای دیگر برای نوشتن حد و مرز زیاد دارم . اینجا جایی است که میلی برای کنترل خویشتن نمی بینم.

سرزده

نوشتن همواره بوده و بوده تازگی ها یک نوع فشار در مغزم حس می کنم شبیه حالت تهوع و فقط باید بلند بلند گریه کنم که این فشار تخلیه شود ، گریه ی بی دلیل تنها دلیلی که برایش پیدا کردم فشار های بیرونی است و فیدبکی برای تخیله شدن از این فشارها. هر چه که هست خوب است.

اکنون می شود خوابید.

من به زودی وب سایتی بنا خواهم کرد.

در آن مطالعاتم را به شیوه ای منسجم خواهم آورد

و نقاشی ها را به نمایش خواهم گذاشت.

به زودی نخستین حرکت حرفه ای یعنی نمایشگاه انفرادی برگزار خواهد شد من بسیار مشتاق رخ دادنش هستم.

اینها را مثل جملاتی حک شده بر دیوار یک قلعه ی متروکه می نویسم.تویی که آنها را کشف خواهی کرد.

من هویت شغلی خود را به زودی به دست می آورم. تمام آنچه در این سالها منتظر بروز یافتن بود.


معتاد بوده ام به نوشتن ، همینطوری دلنوشته دلنوشته دلنوشته ، به طرز عجیبی از این عنوان بدم می آید ، منظورم آن است که از فربگی احساسات بدم می آید چون بی مهابا نیستند آنقدر جرآت ندارند که تا ته ته خط بروند فقط اجتماع می کنند در یک محدوده از منطق دور می شوند به درونیات و یک روانشناسی من درآوردی می پردازند و علمی نیستند.

من این روزها بسیار فکر می کنم یک نوشته باید علمی باشد .

بوی نیمه شب بی نظیر است ، بوی خیسی جنگل می آید، همه خوابیده اند و من به یک دوست قدیمی فکر می کنم که بی دلیل همدیگر را رنجانده ایم ، من از آن دست نویسندگانی هستم که اصرار دارم در میان علمی ترین مقاله هایم نیز رازهای شخصیم را برای مخاطب باز کنم، تا حد زیادی مسائل تئوریک را با قصه ها و خیال ها و ابهامات پیوند بزنم. دوست دارم مدام مسیر خواندنش را عوض کنم ، دوست دارم در علمی ترین نوشته برایش بگویم من چند سال عاشق بوده ام و چند نفر را عمیقا دوست داشته ام و چند نفر را بی رحمانه طرد کرده ام و چند نفر بی رحمانه طردم کرده اند.

وقتی زندگی چون والدی انعطاف ناپذیر از تو می خواهد بزرگسال شوی من همواره کودکی را پشت سر دارم که دامنم را می کشد .

خلاصه اینکه خیلی ها هستند که به من می گویند کم کم دیگر یک جاهایی خودت را خلاصه کن ، اما من حرف دارم و برایم مهم است که در طول یک فرایند همه ی آنها را بزنم ، تمام آنچه که می اندیشم آن است که برای رسیدن به این حرف ها تجربیاتی روحی داشته ام و باید آنها را بیان کنم.

و همینطور در کاغذهای بیشمار و سایت های فیلترشده می نویسم و نوشته ام. ذهنم را اگر ننویسم ورم می کند افسرده می شود و از تنهایی بی خواب می ماند.

دست و پا می زنی برای حرفه ای شدن برای هماهنگ شدن با حرکت جامعه ، جامعه سریع حرکت می کند ریتمش با خواندن تمام کتاب های یک کتابخانه جور در نمی آید ، خیلی وقت ها هنوز یک کودک بازیگوش درونت هست که قصدش بازیگوشیست و می گوید من به اندازه بازی نکرده ام از من دور نشو بزرگ نشو بی من نمان...و یک من ِ بزرگسالی هست که می خواهد به سمت دایره ی بزرگسالان برود

تو از خودت می خواهی که آنگونه ای که می خواهی دیده شوی ، خانواده ات ، دوستانت ، آدم ها تو را آنگونه که فکر می کنی واقعا هستی ببینند، تعجب می کنی که این امر دیده نمی شود و یا کم رنگ است.بعد از خودت می پرسی آیا من باید به بیرون از خودم سری بزنم و یا آنها را به درون بیشتر دعوت کنم.

در آستانه ی فصلی نو از زندگی مدام در چالش با خویشتنی، آیا مسیرهای من درست است؟آیا در حرکتم و یا آنکه راکد مانده ام ؟ ایا در اوجم و یا افول؟


1

تمام پوسته ها شکافت .یکی یکی

پوسسته های بلوغ را می گویم

من زنی کامل هستم

بعد از آنکه عقل و جسم با هم تاامروز پیش آمد

نیمه شب است

خواب نمی روم ، ترسناک است که خود را بی مهابا به خواب بسپارم ، فکرم درگیر است.

من در آستانه ی بلوغی دیگرم

در اواخر 27 سالگی

سن ترسناکی است ، شاید نباشد ، شاید نباید اینگونه به آن اندیشید ، اما من از خودم انتظار دارم و این انتظار خواب را می رباید ، تمام آنچه که می توانستی و انتظار می رفت انجام دهی انجام داده ای ، درس خوانده ای در بی خبری محض ، بسان نابینایی دست مالیدی و تا اینجا رسیده ای گویی تنها می شود برای دیدن گذشته چشم داشت ،چیزی از آینده دیده نمی شود و حال مبهم است ...اینها را نمی پسندم. پس از تمام کارهایی که کرده ای اکنون بسیار بسیار خود را محتاج مطالعه می دانم. آمدن ادبیاتی دیگر در میان جملاتم.

یک جهان بزرگسال دارد مرا به سمت خودش می خواند ، از من می خواهد حرفه ای باشم.

این حرفه ای شدن چیست. تا اندازه ای شسته رفته کردن خویشتن ، اعتبار دادن به خویشتن ، احترام  دیگران را داشتن ، از خانواده تا محیط های کاری...

خستگی عمیقی که هست و تنهایی فاجعه باری که بشر بدان محکوم شده است .

و زندگی که بسیار بسیار عجیب می نماید.

به نظر می آید باید کار مهمی انجام داد.بهترین کاری که می توانی انجام دهی.

این کار از هر خروجی ای که خارج شود چه تصویر باشد چه نوشته چه نقد چه هویت اجتماعی تنها و تنها یک آدم متوسط را نشان می دهد.انگار زیاد از زمینی که در آن بال بال می زدی کنده نشده ای برای کنده شدن کار بسیار جدی و مرتب نیاز است.یک نوع انضباط غریب یک نوع رهیدگی عمیق تر.

حلقه ی آدم های دوروبرت آنهایی که با تو دیالوگ دارند آنهایی که برایت کامن می گذارند دامنه ی دنیای تو را نشان می دهد ، این دامنه بسیار تنگ بود.من می اندیشیدم بسیار فراخ تر بوده باشد همین نشان می دهد که باید چقدر کار کرد.

ملال آور

هروقت به چهار میخ کوبیده می شوم  که کنکور بدهم

چقدر بد است هرکس دیگر بودن غیر از نیلوفر

چقدر بد است لحظاتی که باید مقید به انجام کار دیگری باشی غیر از خلق کردن

هروقت باید کنکور بدهم حالم ناخوش می شود

ملال آور است نقاشی نکردن با موسیقی طراحی نکردن

ملال آور است در کتابخانه غوطه ور نشدن در پی مطالعات آزاد

ملال آور است مسولیت داشتن از آن خود نبودن

ملال آور است

خودم را می خواهم

می رقصم

تو یک روز که من با خودم غریبه شده بودم آمدی ، نیامدی خودم آوردمت و شروع کردم به نگاه کردنت چون آینه ام شکسته شده بود

به تو گفتم تو آینه باش من شعله

تو گفتی نرقص

تو گفتی چترهای رنگی مسخره اند

تو گفتی دامن های رنگی مسخره اند

من به فلز وجود تو معتقد شدم

من در فلز وجود تو شکفتم

ریشه دادم

کار من ریشه دادن است

آینه ام جیوه بود ، جیوه ها به هم پیوستند ، آبنه ام نشکسته بود

من اما نگران زنگ زدن تو هستم نه حتی خشک شدن ریشه هایم در تو

من شروع کردم به رقصیدن و چترهای رنگی و دامن های رنگی

شهرستانی تر از تمام دخترهایی که دیده ای

کولی وار

غریب تر از آنچه که حتی نامش را بدانی

من نگران غم سنگین چهره توام غمی که خودت هم نمی بینیش

من می رقصم نرم تر از تمام آنچه قبلا بوده ام ،غیر معقول تر دیوانه وارتر

برای گوزن شمالی

جهان من جهانی ست که هیچ چیز غیر از هنر در آن معنا ندارد

چیدمان زندگی من به نحوی است که یا جریانی به نام آرت به آن هستی می بخشد و یا مردگی می ماند و بس .من سالهای زیادی از زندگی ام را دچار مردگی بودم آن روزها که نامش را نمی دانستم و درست در یک بعد از ظهر خمار آلود پله های را به سمت پشت بام دویدم و در اتاقک نمور پشت بام با معنوی ترین نیرویی که آن روزها نامش خدا بود عهد بستم که پیدایش کردم و ادامه اش می دهم و هرگز خود را به ورطه ی مردگی وانمی گذارم از آن روز زنده شدم و همچون معجزه ای در من شروع به رشد کردن نمود شاید سیزده سال از آن روزگار می گذرد

مثل یک موبد کولی کرده است مرا با خود می کشاند مرا از بستر گرم خانه و خانواده ام کشانده به کثیف ترین شهرها ، شهرهای تنهایی شهرهای سخت .مرا مجبور کرده با همبسترهایم بجنگم با تمام معشوق هایی که "زندگی " را نمی فهمند زندگی را روزمرگی می دانند زندگی را مسیر امن هرروزه می دانند بجنگم و در اتوبان های بی برگشت وداعشان گویم .دلسرد از آنکه چگونه نتوانستم برایشان شعله ای باشم.خودم خسته تر از همه...وقت کوچ دیگری را درست تمام پرنده های شمالی حس می کنم باد سرد وزیدن گرفته و من یک بار دیگر به روشنی در خودم می شنوم که هیچ چیز در این زندگی ارزش هنر را ندارد و تنها آینه من است تنها تصویر من تنها من من.

من های دیگر همه بیمارند همه خمار و مسخ شده اند همه مرده اند

و من زیاد خود را به دامان این مردگی ها وا نهاده ام.

گفته اند که اگر گل دم پنجره بگذاری و در تابستان لباس هایت از خنک ترین و روشن ترین پارچه ها باشد و در زمسنان دست کش و شالگردن رنگی به اندازه کافی داشته باشی می توانی ادعا کنی که در حدکوچه های فلورانس زنده ای...

چای سبز , گلیم و کمی توجه به خویشتن توصیه می شود...من چرا اینقدر بی زیست ام...

هست 2 ماگنولیا

بذر در جهان می کارم

و عجول ترین باغبان جهانم

من هر روز صبح در انتظار شکه شدن از دیدن رویش عجیب ترین گل ها در این صحنه بر می خیزم

و تمام روز عجیب ترین بذرها را می کارم

کاری مگر غیر از این هست؟

پاشیده شدن میان انسان ها

هست 1

موسم همان موسمی ست که می شنوی.

می گوید

اکنون

زمان همان زمانی ست که همه چیز باید مانند یک دور کامل تغییر کند...

تغییر کرده است

تغییر را باید به دنیا آورد.

pour lui

Je suis seul.

 absolument seul et je suis amoureux.

dans tout le ville il n'y a pas un person qui  est pour toi.

toute la journée je pense que je dois me concentrer

peut-etre

c'est la fin du monde et moi,j dois trouver une autre façon

Wish to find a new world

In Leonardo do Vinci's surviving notebooks,there are more than 35000 words and over 500 sketches that deal with the nature of flight and with flying machines.
In his fly studies , two main streams of leonardo's mind cross : the wish to understand the world , and the wish to find a new world.

چرخدنده در پیله

ساکت شدم

و هیاهوی عجیبی در مغزمه .

حاضری هر کاری بکنی که این هیاهو تبدیل به کلام بشه و از ذهنت در بیاد اما فقط جمله می شه عین چرخ خیاطی...عین چرخ خیاطی..

بهش چی می گن؟ هویت این نوشتن و فقط نوشتن چیه؟!نهایت نوشتن تبدیل به پل و اتوبان نمی شه نهایت نوشتن تبدیل به گردش یک چرخدنده ی بزرگ صنعتی نمی شه تبدیل به جنبش هنریم نمی شه چون تمرکز روی هیچی نداره می تونه تبدیل به مدفوع بشه ؛ مدفوع هم خوبه جزیی از گردش گردونست .فقط نمی دونم بخش تمرکز کجا هست؟

نمی دونم بخش سالم روح ام کجاست؟

نمی دونم تا چه حد بیمار هستم و تا چه حدسالم؟

نمی دونم این شهر داره منو رشد میده یا داره خفم می کنه؟

یه چیزی رو می دونم می خوام با این دوست جدید برم و فقط توی طبیعت بشینم و با همه ی انرژی های معنویم ارتباط بگیرم...همه چیز چندین مرتبه از طبیعت به دوره و از حقیقت خودش. هنر اصالتی  نداره چون خالقین سالمی نداره همه بیماریم و دست و پا می زنیم که فقط نمیریم اثر هنری بیان تنش های روانی یک بیماره...چاره ای جز این هم نیست .نهایت این چرخدنده ها طبیعت رو از ما گرفت..چیزی که رشد معنی میده زیستن بدون وابستگی بدون احساس خو کردن به افسردگی و دوست داشتن تنهایی  و تنها و تنها کار ...کار

ذهن من در نهایت بیماری قابلیت چرخش و دید از زاویه ی دیگر رو داره ...من چرخدنده ها را می ستایم و به گردش هماهنگشان روی همدیگر اعتقاد دارم اما پیوند من با کیهان کمرنگ شده یا شاید هماهنگیم در گردش با دیگر چرخدنده ها ؟!

یک چیزی درست نمی چرخد....

من در پیله ام.

نیست 2

من به تنهایی خود محتاجم تنهایی مطلق...سوئیچی در ذهنم هست که جز مدتی تنهایی مطلق زده نخواهد شد.من لطف و مراقبت نمی خواهم من تنهایی می خواهم و آزادی درست همان چیزی که هیچ دختر دیگری هم ندارد.

نیست1

هنر به معنای ایزوله شدن نیست هنر به معنای قبیله ای محدود و بادکرده از اطوار نیست.هنر آن چرخی است که باید کنار چرخ های دیگر ارابه بچرخد.

مصاحبه ای با خودم

زندگی ترس ندارد.منظور اینکه ؛ زندگی امر تابو ندارد.ذهن اما چرا درگیر ایست و محدودیت می شود را نمی دانم.

هنوز خیلی کم یاد گرفته ام که در لحظه زندگی کنم.بیشتر در آینده ام ...

نوشتن ، ذهن را سامان می دهد .خیلی وقتها نوشته هایم را در هزار سوراخ پنهان کرده ام... خیلی وقت ها ازتنها نوشتن و پنهان کردنش گریخته ام و اینجا نوشته ام، خیلی وقت ها سعی کرده ام که ننویسم و به مسائل عملی تر و شاید "جدی تر" فکر کنم ،خیلی وقت ها برای یک نفر نوشته ام ،خیلی وقت ها نوشته هایم را پاره کرده ام ،خیلی وقت ها نوشته هایم را "مسیج" کرده ام... اما همواره ناگزیر بوده ام از این جارو کردن افکار.

حالا در نوشتن مثل همیشه در پی ادبیات نیستم به دنبال بیان صریح خویشتنم به دنبال خود بودن...مثل خیلی وقت ها که موسیقی می شنوی که به خودت ثابت کنی که از "آن دسته ای"، یا هر کار عمیق دیگر ؛ حتی بودن کنار کتابی که نخوانده ای و تنها حضور فیزیکی دارد گاهی به معنای گره زدن تو به دنیایت می شود.

خیلی وقت است که از زیاد نوشتن حوصله ام سر می رود. نسبت به چنین حرکتی بی اعتقاد شده ام در مقابل دل نوشته های بیشتر از یک پاراگراف هم شکیبایی خواندن نشان نمی دهم به نظرم پرگویی معنی می دهد .مدت سکوتم در این وبلاگ هم به  معنای عبث دیدن ماجرا بود.

حالا اما برای من اهمیتی ندارد ،از آن لحظه هایی است که بی پروا دوست داری خودت را بنویسی و اهمیت هم ندارد که چقدر حرف حساب زده باشی و چقدر چرند.هویت مهم است بزرگ شده ام.پناه ها و سرپناه ها از سرم  کنار میروند منظور محیط های امن اجتماعی است؛ دانشگاه هنر است که شبیه آن دهکده ای است که همه در آن حال و روز هم را درک می کنند و هم را به نام کوچک می شناسند...جامعه بیگانه است با نام تو و با جنینی که در مغز داری اما من دیگر مانند چهار سال پیش از مواجهه با بیگانگانی که نام هنر را هم نشنیده اند نمی ترسم .من با تمامی آنها آمیخته ام با سردترین ذهنیت های فنی با مدیر ها با کاسب هابا سنتی ها با مذهبی ها با آنهایی که دورترین فاصله ها را از من دارند من همه شان را دوست دارم.بیگانگان را بیشتر دوست دارم آنهایی که هویت من را به چالش می کشند ،اما نهایتا به یک حریم بسیار امن نیازمندی به یک دژ.می توانم بگویم بعد از9 سال درگیر فضای هنر بودن هنوز همه چیز شبیه ریشه های شناور نیلوفر آبی روی مرداب است هنوز می توانی هدف قرار بگیری هنوز با تمام سختی هایت تردی.

و از خودت می پرسی: چند درجه دیگر باید به سخت بودن اضافه کنم؟!

فضای شخصی من امروز چه شکلی دارد؟و چقدر شبیه نام آرتیستی ست که در ذهن آن را "خود" می دانم.

اگر امروز مجسمه من تبدیل به یک غذای خلاقانه شد که اکنون در معده دارم آیا باید خود را تبرئه کنم یا برای فقدان آن جاودانگی به خود مدیون باشم...؟!

زندگی اکنون که تبدیل به زن بالغی شدی از تو می خواهد سرسخت باشی.ازتو می خواهد مدیر باشی

آن روزها مدیر نبودم این کلمه پیوندی با آرتیست بودن نداشت من در طیف وسیعی از متریال سرمستانه غوطه می خوردم و به فکر محض می اندیشیدم ...امروز مادامی که مدیریت نکنی هیچ اثری خلق نخواهد شد.در جدالی با خود که کودکانه زندگی کنی یا بالغ باشی...همه چیز را رها کنی یا پی همه چیز را سفت بگیری.خیلی کارها هست که مشتاقانه دوست داری انجامشان بدهی حتی اگه به طور مثال در کتابخانه تا آخر عمر حبس می شدی لذت بخش بود.

حتی اگر تمام عمر مجسمه های فانتزی ات را می ساختی و پول در می آوردی لذت بخش بود.

تو به مطالعه به نوشتن به تحقیق به ساختن به کشیدن علاقمندی تو به پول علاقمندی تو به مرد تو به عشق علاقمندی تو به زن بودن و ساعت ها خیره نشستن در آینه معتادی تو به خیابان ها و مغازه ها مشتاقی تو به لطافت زنانگیت محتاجی دوست داری تک  تک ناخن هایت را لاک بزنی و ساعتی بشینی و تک تکشان را فوت کنی که تمیزترین جلوه را داشته باشد به طور غریزی این پرداختن به جزییات که تعدادشان بی نهایت هم هست می توانند تمام یک عمر تور ا مشغول دارد چیزی که شاید با زمختی هنر در تناقض است وقتی با چنان ظرافتی انگشتانت را صورتی کرده ای و ساعتی بعد به توده ای از گل چنگ می زنی نمی دانی به واقع به کدامین دنیا تعلق داری.

شاید خیلی طول بکشد تا کشف کنی زندگی زیست یک نطفه ی متمرکز دریک تخم مرغ نیست زندگی بازاری سنتی در دل یک کلان شهر است که رقاصه ی کولی در میان بوی متنوع ادویه هایش می رقصد وقتی اینگونه فکر کردی قضاوت های اکادمیک در مورد اثر هنری به کنار می رود می توانی به تابلوی کوبلن نگاه کنی هرچند که چیزی ته مغزت را چنگ بیندازد ، می توانی تا چندبار موسیقی خالتور گوش بدهی و معنایی اشعارش را فلسفی بپنداری می توانی با تیمی متشکل از مهندسین و پزشکان راه بروی و از زاویه نگاه آن ها به جهان هنر بخندی می توانی تمامی مقدسات هنر را دربرگرفته به شدت بتکانی و مطمئن باشی هیچ کجای آن معابد مقدست فرو نخواهد ریخت می توانی تمام تابلوهای استادان بزرگ را وارونه نگاه کنی یا نگاه نکنی می توانی به الان معتقد باشی به خودت...مهم ترین لحظه لحظه ای خواهد بود که در دوبعد ارضا می شوی و رنگ ها را کنار هم می نشانی در آن لحظه طبیعتا هیچ فکری نمی تواند غالب باشد درست شبیه نرمی لمس یک لب در بوسه.

مشکل من زیست در فضاییست که سالم نمی دانمش فضایی که حق من را نسبت به تن من از من گرفته فضایی که ضد بشر است فضایی که ضد هنر است. برای خودم هم  وصف ناشدنیست که چقدر دلم می خواهد تنم را زیر آفتاب ببرم و موهایم را در باد حس کنم و تمامی تابستان را  سبک و نیمه عریان به فصل سرد برسانم و چقدر دوست دارم دامن بپوشم. و در مقابل اثری ارضا کننده قرار بگیرم مدتهاست هیچ اثری جذبم نکرده.برای من و همه ی ما زیستن در فضای ترور کافی ست.


اگه مي شد دوست داشتم همه ي نوشته هام رو يه بار بخونم...حتما چيزاي جالبي توش پيدا مي كردم...چقدر عوض شدم؟كي ميدونه!همين كه يك روزي دوست داشتي صميمانه ترين احساس ها و عميق ترين افكارت رو براي تمام غريبه هاي دنيا بنويسي و اين كه امروز باز دفترچه هات رو هم اينطرف و اونطرف پنهان مي كني كه مبادا كسي بخوندت . بگذريم از اين آخر شبي كه كيبورد راخت تر از قلم و كاغذ بود براي نوشتن...به شدت دارم از اين بهار لذت مي برم ...بي نهايت شاداب و دوست داشتنيه فعلا كه مثله خودشم با يه كله ي پر خيال همه چيز انگار كه روي رواله...روال عمريه دارم سعي مي كنم رو غلطك بيفتم .خنده داره

کرج

گیر کردم تو کرج.انگار که آخر دنیاست انگار که هر جای دیگه ای با هر مسافتی که اراده کنی بری خیلی راحت تره که بشه از اینجا رفت تهران...خدای من کلی برنامه ریخته بودم برای دیروز و امروزم همش به گا رفت...اگه می تونستم در لحظه ۲۰۰۰۰ تومن ناقابل بدم و یه ماشین بگیرم انقدر مجبور نبودم این تصور رو داشته باشم که عین عقربه ساعت تو یه نقطه گیر کردم...فکر می کنم تمام بدبختی و مصیبت دنیا از اونجایی شروع می شه که به هر کس غیر از خودت اطمینان کنی ...نمی دونم چرا در مورد من اینطور عمل می کنه در واقع هیچ وقت هیچ کس اون لحظه ای که باید و بهش احتیاج دارم کمکم نمی کنه حتی اگه به زبون بیارم یا تکرار کنم...همه چیز وابسته است به پول فقط و فقط پول نه هیچ چیز دیگه بقیه شعرو وره...پول اونم از نوع هر چی بیشترش اگه پول بود هرگز به چنین تصویری که الان توش هستم نزدیک هم نمی شدم یه خونه داشتم از آن خودم با آسایش سر جام نشسته بودم نه منتظر این بودم که صبحانه مردم تموم بشه و استراحت بعد از صبحانه ساعت دوازده ظهرشون رو بکنند و حول و هوش ساعت سه بیان دنبال من. نه به چنین افتضاحی مجبور بودم هی وسایلم رو به نیش بکشم. واقعا که ابلهانس...من نمی دونم واقعا نمی دونم چرا هر حرکتی که تو این خراب شده انجام میدی که رشد بکنی باید همراه با خفت و خواری باشه نمی فهمم...به نظرم درست نیست...اصلا درست نیست..یه مشت آدم به نظر من ابله می گن که تازه اول راهی و باید بتونی خودت را وفق بدی...من فکر نمی کنم بتونم خودمو با چنین چیزهای ابلهانه ای هیچ وقت وفق بدم.مثه اینکه مثلا میز مطالعه برای نشستن پشتش اختراع شده حالا می شه کف زمین هم نشست کف زمین هم خوابیدو همون کار را کرد اینجا تو سیستم دانشگاهیشون هم همین کار را رو می کنن.همه چیز وارونه است. همه چیز... بچه که بودم بعضی شب ها شب نشینی  داشتیم تا صبح و خیلی هم خوب بود و دوست داشتم تمام شب های عمرم را تا صبح بیدار بمونم...اما کم کم به صبح هایی که تا لنگ ظهر می خوابیدم هم فکر کردم و اصلا هیچ حس خوبی نسبت به این قضیه ندارم.من آدم این کار نیستم اینکه بعضی ها شب بیدارند و حس خوبی از این کار دارند و بعضی ها دوست دارند ۸ صبح سر کارشون باشند کاملا بسته به آدم هاست هیچ کدوم به دیگری ارجحیت ندارد.منتها اینکه دو تا آدم از این دو تا نوع بخوان با هم هماهنگ بشن این میشه که تو کرج گیر می افتی.و تمام برنامه هات به گا میره و مدام به اون بیست تومن فکر می کنی که ای کاش همون روز اول داده بودی و خودت رو گیر لذت شب بیداری بقیه نمی انداختی.اما در ضمن با خودت فکر می کنی خواهش تو از آدم ها چیزی نبوده که به تو برگرده آدم ها کار و برنامه خودشون را دارند و تو زیر مجموعه ی برنامه ی اونها واقع می شی.

اینجا

ارسال مطلب جدید...حرف و سخن زیاد است...حرف زیاد می شنوی اثر زیاد می بینی...هر روز به نحوی در خودش می پیچد و پرونده اش بسته می شود...پیش می روی...بدک نیست خودش سرگرمی شده است برای خودش ...مثل گذشته از عریانی لذت نمی برم از اینکه خودت را در نوشته هایت عریان کنی و در برابر دیدگانی بگذاری که نام خود را هم پنهان می کنند اما مگر می شود مگر تن به هنر دادن چیزی جز این عریانی را می طلبد.حرف زیاد می شنوی اثر زیاد می بینیگونه های مختلف مردم هستند که از سر و کول هم بالا می روند خود من روزی هزار بار با آسانسور....اینج زیاد در آینه خیره می شوی نورها زیاد درگیرت می کند و همین طور چهره ات گاهی انگار هرچقدر هم که به خودت برسی باز رنگ و رو رفته ای گاهی خودش رنگ دارد.خرافاتی می شوی در این شهر...منظورم این است که خیلی وقت ها می شود که احساس می کنی عوامل دیگری هم دست دارند ...همه به دنبال آرامش اند در این شهر...هی برای خودت لاک می خری یا لباس و یا هی می روی بازار میوه و به گیاهان فکر می کنی و فکر می کنی چقدر که به خودت رسیده ای اگر امشب قارچ و کاهو وکلم بروکلی بخوری!همه ی اینها از تنهایی ست و ترس...یک نوع مقاوت کردن است انگار که گیاه نحیف و تازه ای باشی سر راه رودخانه مقاومت می کنی اما چندان هم مطمئن نیستی که دوام بیاوری چاره ی دیگری هم نیست چرا که تنها در اینجاست که حرف زیاد می شنوی و کار زیاد می بینی و مدام کار می کنی و مدام فکر می کنی که به یک استراحت نیاز داری و مدام به خودت استراحت می دهی انقدر که نمی فهمی آخر کار کرده ای یا استراحت...وقتی حرف زیاد می شنوی باید حرف زیادی هم برای گفتن داشته باشی و وقتی تمام سروته جملات مغزت را روی هم بریزی می بینی که نهایتا یکی دو جمله داری ...برای گفتن...و حالا این همه کتاب که ولع خواندنشان را داری و آن همه کتاب که می دانی هستند و تو نمی دانی دقیقا چه هستند و و چه نام و نشانی دارند....اوف...به شدت در سطح متوسطی واقع شده ای و این بیشتر از هر چیزی تو را عذاب می دهد ...تلاش می کنی که آدم متوسطی نباشی تلاش می کنی با تقلا که خودت را بالا بکشی...این وسط هیهات است که هی فلسفه ات را گم می کنی...در واقع هر روز گمش می کنی چون در پایان روز یادت رفته است که چیزی در مورد آن بنویسی و فلسفه هم استون فرار است چون تو به آن تعهد ندادی که تا مدتی وفادارش بمانی...اما باید بنویسم...مثل شخصیت داستان های علمی تخیلی شده ام هی سعی می کنی آنچه را که می بینی و حس می کنی برای دیگران بگویی اما دیگران متوجه نیستند همه با هم غرق در یک توهم هستیم ...انگار که هر کس در ژله لغزان خودش دست و پا می زند باید بیرون آمد از این فضای ایزوله...شاید هم واقعا مربوط به فضا باشد ...باز نیست و همین دچار یک حس اختناق و دست و پا زدن زیر آب به تو می دهد...چیزی دست گیرت نمی شود چیزی هم دست تو را نمی گیرد ...من اما از این کوری بیزارم.

تهران

فکر می کنی این روزها چکار می کنم؟!این روز ها حرص می خورم.این روزها فقط حرص می خورم .خودم تبدیل شده ام به ملکه کک که فقط حرص می خورد.من نه عاشقم نه نرمم نه لطیفم نه دچار زیباییم من فقط حرص می خورم انگار که ضروری باشد که راه بروی اما موجودات خالی از شعوری تمام طول مسیرت را پر کرده باشند از سفره های انگورهای دانه دانه شده و مجبور باشی به احترام انگورها سر جایت بایستی که نمی دانم چرا له نشوند...در هر صورت مهم نیست چون تو مجبوری که بایستی پشت  صف طویل و پخش انگورها...و فقط حرص بخوری تا انگورها به طریقی کشمش شوند...گیر من به چیزهای مزخرفی از این قبیل است یعنی تمام گام های محکم و قوی و ضروری در بند شپشک هایی دون از این قبیل اند بله من انگل گرفته ام...یک چیزی مثل اینکه بخواهی سند مهمی را از اینترنت بگیری و بی دلیل مدام ارور تحویل بگیری یا هزار تا کوفت و زهر مار دیگرکه چسبیده  اند به زندگی من...و من به هیچ وجه متوجه نمی شوم که دلیل تخمی بودن مسایل چیست.متوجه نمی شوم قبولشان هم نمی کنم حتی فکرم هم معطوفشان نمی کنم اما لجم می گیرد از اینکه چطور روزها انقدر هرزه شده اند که انقدر کش می آیند و انقدر بی معنی هستند روزها فاحشه اند بی عار و آنچنان خودشان را ول داده اند در دامن بی معنای چیزی که من اسمش را زندگی نمی گذارم و انقدر که از موعدشان گذشته دیگر هیچ چیز در آن ها تبدیل به اتفاق میمونی نمی شود هرچند که تو مدام از لب و لوچه آویزان مردم پیام های تبریک بی معنا تحویل بگیری اما تاریخ انقضای این روزها نزدیک به یک سال است که گذشته است و انگار که یک سال تو را در شیشه مربای فاسد شده نگه داشته باشند....همه چیز به شدت شبیه تابلوهای دالی شده...می دانی منظورم این است که سر می خورد همه چیز انگار که جاذبه مولکولی خود را از دست داده باشد سر می خورد زمان از روی روزها و جملات از روی چشمان من و تصاویر از روی ذهن من  و انسان ها از روی وجود من سر می خورند به دلم مانده که یک کشش یا یک چیزی یا حتی یک جمله یا یک چیزی حداقل یک چیزی هرچیزی فقط یک چیزی به این موجود تهی شده همان  کشش و شور گذشته را اعطا کند نه اینکه کتاب بخوانی اما هیچ جملات برایت مهم نباشند و دیگر هیچ چیزی برایت مهم نباشد و فقط حرص بخوری و هیچ جایی هم دیگر جای تو نباشد و تو فقط تحمل کنی حتی تحمل هم نکنی بپذیری و جزیی از آن شوی چون همواره تنها چیزی که واقعیت داشته همان شرایطی بوده که تو در هر شرایطی تنها ناچار به تحمل کردنش بودی و چیزهایی که به تو نمی چسبید و از رویت سر می خورد و تو مجبور بودی که همرنگشان شوی و تحویلشان بگیری و همراهشان بخندی  و سعی کنی که به خاطر بسپاری که چه روز خوبی داشتم و چقدر مثلا امروز به من خوش گذشت و انقدر اینها را برای خودت تکرار کنی که یک روز دچار این قضیه شوی که هیچ جا و هیچ کس و هیچ کتابی به تو لذت ندهد و نه حتی خودت چرا که درون یک تاریخ انقضا گیر کرده ای به مدت دو سال محکومیت کشیده ای  و روزها فاحشه اند و به سر نمی آیند  و کثافت و انقضای این روزها حتی بنا به مهر قانونی به فردا هم سرایت کرده .مغزم خمیر شده است.مغزم خمیر شده است...در این شیوه زیستن دسته جمعی منظورم کلنی است عملا هیچ فکر شخصی پا نخواهد گرفت...من آنقدر آغشته از خویشتنم که حتی چهار ساعت تنهایی محض قادر است این آغشتگی را تبدیل به چیز دیگری کند اما همواره تلفن رنگ رنگ مسخره اش را ادامه می دهد و همچنان زنها اراجیف می بافند و مردها افکار ابلهانه مهم خویش را دوره می کنندو من حتی از تمامی این ها موجودی غریب ترم که به هیچ زندگی تعلق ندارم  و تنها به صورت ذهنی خود را پیش می برم و شنا می کنم .

اینجا

پشت پنجشنبه کسی بود که اگر نخواهیم خیلی داستان را پیچیده کنیم،به سادگی کسی بود که هیچ چیز یادش نمی آمد هیچ حسی نداشت و حرفی هم برای گفتن به ذهنش نمی رسید...اسم این حالت را نمی توانم خیلی بد بگذارم چیزی بود شبیه یک نفر دیگر...یکبار دوستی قد بلند با آرامش می گفت :"تو در هر حال خودت هستی..".و چیزی که من همواره با هراس از آن یاد می کنم این است که تو در هر حال خودت نیستی!بعضی انسان ها ماهیتا شبیه جیوه اندهیچ وقت یک فرم مشخصی مثل یک بلوک بتونی نخواهند داشت اما در هر صورت جیوه اند...مسئله من این است که دقیقا برایت مشخص باشد که در هر لحظه چه می خواهی..گاهی در یک لحظه تمام راه ها از جهت تمام انسان ها درست به نظر می آید...من به تمام انسان ها حق می دهم و به تمام راه ها...همه چیز راکاملا می شود درک کرد فهمید و حتی همانگونه زیست کرد...اما باز مسئله این است وقتی تمامی راهها از جهت تمامی انسان ها درست به نظر آید آن هم آنقدر که در یک لحظه چنین فکر کنی که تمامی این انسان هارا می توانی زیست کنی پس راه و جهت تو به عنوان یک انسان کدام خواهد بود آن هم زمانی که ماهیتی چون جیوه داری...یک چیز دیگر هم هست آن این که تو بهترین و تمیزترین آرزو ها را برای خودت بکنی و بدانی بهترین کشور کجاست و بهترین موزه ی جهان کدام است و تصمیم بگیری آنقدر بروی تا در بهترین نقطه واقع شوی...اما باز مسئله اینجاست که تمامی این ها این چیزهایی که مسلم و بدیهی به نظر می آیندرا می شود دید می شود تصمیم گرفت می شود لمس کرد حتی عملی خواهد بود اما "شعر" تو کدام است؟من به دنبال شعر خودم می گردم...می دانی منظورم یک چیز نامعلومی است اسمش را بگذاریم "جوهر"...یک چیزی که با سنجش ها جور در نیاید حتی نامرئی باشد اما همواره غریزه تو را تحریک کند به ادامه دادن و خودجوش بودن....نمی دانم مثل اینکه  کسی از فواید لبخند بگوید و تمامی فوایدش را هم بداند و حتی یک لبخند بسیار بسیار بزرگ هم هر روز روی چهره اش کشیده باشد اما من باورم نمی شود که این واقعا یک لبخند باشد چیزی که اول مرئی شده باشد قبل از آنکه درونی باشد......یک رابطه دونفره چطور ؟! عین اینکه تمام رویاها و اهداف و خوشی هایتان یکی باشد همه چیز باشد حتی حس های درونی...اما باز حس کنی که یک چیزی یک جای کار می لنگد..

اما یک قضیه دیگر آن است که یکباره بیفتی در مخمصه ای که چشمانت از شکه شدن کاملا باز شود که زندگی واقعی یا زندگی تمامی انسانهای زنده واقعی هیچ ربطی به آنچه تو می پنداشتی اساسی ترین رکن های حیاتی اند ندارد.به همین سادگی و تو ناگزیری از تبعیت کردن چرا که اگر بخواهی زندگی واقعی داشته باشی راه های از پیش تعیین شده ای هست که کسی هم از تو نمی پرسد این راه را می پسندی یا دوست داری یا چه؟!تو مجبوری با سرعت بقیه انسان ها درون همان راه شیرجه بزنی و فقط بروی...جابه جایی ها یک سری کارهایی که نه امور والایی هستند نه تفکری عمیق و نه فردی...و یک لحظه یخ می کنی از این که می بینی تمامی ادعاهایت شاید تنها به این علت بوده که همواره دیگرانی بوده اند که خودشان له شده اند و تو را حمایت کرده اند و تو از له شدگی ایشان نظریه ساخته ای برای خودت ...بعد ناغافل چشمت می افتد به سکه ۵۰۰ریالی که مقبره سعدی را رویش حک کرده اند...من به سادگی می دانم هر کس راهی را بر می گزیند که دوست می دارد اما  هرگز نتوانسته ام باور کنم که هیچ قضیه ای واقعا ساده باشد.مثل ۲*۲ که من در تصور همان مفهوم دویش هم مشکل دارم.

هیچ وقت در مقطعی که امروز هستم نبوده ام هیچ وقت...یک چیزی روبه رویم واقع شده که یک امر کاملا واقعی ست و ملموس چیزی که پشتش خیالبافی های ذهن من است انگار که یکهو یک کلاه بافتنی واقعی داشته باشی از آنهایی که بدانی مغزت به هم بافته اش است.این هست و من باید انجامش دهم میدانم که چیزی است که به محض داخل شدنم نمی دانم چگونه نیلوفری خارج خواهد شد اما من با تمامی این حرفها و هراس ها همواره یک نیلوفر را در ذهن پرورانده ام...تخم گیاهی که اگر به صورت اورژانسی در باغچه وسیعی کاشته نشود برای همیشه خواهد مرد ...

کجایی

تلاش می کنی...درست شبیه تقلای کرم خاکی ...سخت و طولانی مدت ؛کند...دلم درد گرفت...خواهرم پر از آبله شد...و اصفهان اصفهان است...توهم ها برمی گردد و ترس ها و همین طور تضادها...تضاد که می گویم تصویرش در ذهنم مترادف موخوره است...تضاد تا ریشه ات را موخوره می کند...من اگر دلخوشکی به نام کار هنری نداشتم که تضاد بنیادم را سوزانیده بود و اگر دغدغه ی کار هنری را نداشتم از آن سو تضادی هم پدید نمی آمد.مهم این است که این گونه ای.۲۵.تونی فایو.بیست و پنج سالگی نگو که همچون دیگر اعداد است که نیست...کمی تم تم طبل گونه دارد رنگش کمی با یاس همراه است و دلهره چیزی که در ۲۳  یا ۲۴ سالگی نبود اما حالا...هست.و فکر .نیلوفر واقعی اما پشت پنجشنبه نشسته است ...اینجا نوشته اند ؛یک آدرس نوشته شده است پرینتش را باید بگیرم پنجشنبه دروازه دولت پشت یک دیوار نشسته است...نیلوفر .

دارم کوچ می کنم تا در آغوشش بگیرم خودش هم از یک هجرت می آید و تنش زخم های بتونی برداشته است ...بعدش نمی دانم کجا ببرمش یا خانه اش کجاست ...یا چه...انقدر که دوام آورد و روزه گرفت و چله نشست...انقدر که در آغوشش نگرفتم تا اینکه پشت این پنجشنبه گرم تیر ماه ببینمش...همه اش می ترسم یا من نرسم یا پنجشنبه....یا او دیگر .همه ی این کارها و آن کارها را که نمی کردی و می گفتی نخواهم کرد ،کردی...کردی برای بقا...فکر که می کنم انگار اصلا هوا از زمستان پارسال همینجوری گرم بوده ...یا لذت نبوده یا زندگی عین ساکنان کوره رها های کویر با ما راه آمده ...نه طبیعت مهربانی ندارد.من نمی دانم شاید من تب کرده ام.هیچ چیز به تنم نمی چسبد ...عین این که جفت داری مهربانیش را حس نکنی یا نفهمی چه فرقی کرد بودن یا نبودنش...

 

آنگاه

همه چیز عوض شد...به طرز عجیبی...حداقل الان که می نویسم از لحاظ مادی و فیزیکی...شهر من روحیات من فضای پیرامون من...نمی دونم گمم و گنگ...همه چیز خوبه به طرز عجیبی خوبه...انگار زندگی از نوع واقعی چهره اش رو نشون داده ...اندکی...چند روزه دیگه بهتر میشه...

 

 

 

     

آخرین پست

هی وبلاگ..قدیمی شدی.پر شدی و سنگین...سنگین از روزهای من و تراکم کلمه هایم...راه حلت چیست یک نسخه پرینت از تمامی صفحه هایت و حذف از دامنه اینترنت...راه حلت چیست.یا فقط پذیرش بخشی از زندگی ...پذیرش رنگ سیاهی که نمی دانی چرا اما پاشیده می شود بعضی روزها ،در زندگی...وبلاگ تو در عشق زاده شدی پدر نداری اما در هر نو به نو کردنت از عشق متولدت می کنم ...این خاصیت بکر زایی یک زن است...یک "زن" این کلمه تقدس دارد...همه ما نوع بشر می دانیم (آگاه یا نا خودآگاه) که این کلمه تقدس دارد همه ما می دانیم و"سنگسار"از ذات "دانستن تقدس زن" بر می خیزد...به سنگسار فکر کرده ای...انگار که خرمن موی بلندی را وحشیانه قیچی کنی...همواره موجودات متعصب ابلهی در زمین زیسته اند که بدان علت که در یک مقطع زمانی تفکر خود و نوع زیستن خود را برتر از دیگری دانسته اند آن تفکرمنجمد و بلوکه شده شان را در کالبد "سنگ"بر تن  زن پرتاب کرده اند...مهم نیست این ضربات از چه ذهنیتی آفریده می شود سنگسار زن برای خدا ...برای دین...برای تعصب...و حالا هم لابد  سنگسار زن برای روشنفکری.برای آرت.برای رشد...آخ ....سنگسار جسم یا کشتن روح یا  دزدین فروغ از چشم های روشن یک زن...صلیب یا صلیب های وارونه؟!روشنفکری کثافت ...کدام روشنفکری ...میان شیب تند دره های کوه نشسته ام ،و خنده ام به اندازه ی تمامی کوه ها تکرار میشود تکرار می شود و در خودش می میرد...هیچ چیز ارزش انسانیت را ندارد ....رشد هنر ی که از تو یک حیوان وحشی بسازد ولی در عوض منجر به پدید آمدن آثار هنری خاصی شود ...آثار هنری خاص مثل یک اسلحه تمیز لذت بخش...فرقش چیست؟!خون پاک نمی شود ...زنیم...در حافظه ی نطفه مان که بسته می شد اولین شوری که نشست این بود که زن آفریده می شوم و می روم تا عاشق یک مرد باشم...زنیم...برای این اولین حرف خیلی کارها کردیم...ننویس که ناخواسته و نادانسته بارور می شدیم ،ما که حضور یک پریود ساده را زودتر حس می کنیم ،ما مرد را و نطفه را و رنج مرد را و رنج نطفه را با هم و به تمامی طلب می کردیم...برای آن اولین شوری که باورش کردم سر به زیر نشستم تا پارچه زمخت سیاه را روی سرم بیندازی...نشستم و همانطوری که به تو فکر می کردم تمام روز دیگچه های سیاه را سابیدم فریاد کودک را زیر سینه ام فشردم ودانه به دانه برنج های سفید را شمردم و به تو فکر می کردم...برای شوری که به تو داشتم گذاشتم که به اندازه ی قرن ها تاریخ ثبت کند که چگونه هنگامی که کودکی را از بطنم بیرون می کشیدند تو رفته بودی که بر اساس غریزه ات با مردان قبیله ی دیگر جنگ کنی بکشی یا کشته شوی ...برایم اصلا مهم نیست که آیا هنوز میمونم یا این که در کدام ادیسه ام...برایم مهم نیست که با کدامین نوع توحش مردانه رو به رویم توحش پارینه سنگی یا توحش قیصری یا توحش پیرهن مردانه صورتی امروز !!!برایم سلاحی که مرا با آن میزنی هم مهم نیست استخوان ران ماموت باشد کمربند چرمیت باشد که با هیجان از شلوارت بیرون می کشی ،اسلحه ی نقره ای براقت باشد، دست های سنگینت باشد ،روشنفکریت باشد ،بی اعتنایی ات باشد، فلسفه بافی هایت باشد، بی مسولیتگری هایت باشد ،عقده های کودکی باشد ؛ به نام پدر پسر یا روح القدس باشد یا هر چیز دیگر مهم نیست...من هم مهم نیستم این که من کیستم علایقم چیست هنری یا غیر هنریم درکت می کنم یا نمی کنم ...مهم این است که یک کلمه بود به اسم "زن" که تو آن را نفهمیدی آن وقت اسطوره اینگونه تکرار شد تو را از بهشت راندند این بار تنها من نمی دانم سرگردان کدامین وادی ایمان خواهی شد...اما این بار که تو سنگ بر تن جفت خویش زدی همزمان سایه ات نیز از آن برق روشن چشم هایش به سمت خودت پرتاب شد...برو ...خودت و سایه ات.

عَلمی در باد بجنبید.رهروی گفت:"باد حرکت می کند."

دیگری گفت:"علم تکان می خورد."و سخن به درازا کشید.

ئنو گفت :"نه باد حرکت می کند ،نه علم،جان های شماست که حرکت می کند."

artists of the past

 pop artists seek to portray modern culture.their art emphasizes modern social values ,the sprawl of urban life, and the flashy, frivolous,transitory,and offensive facets of modern life.these values are the very opposites of the values cherished by artists of the past.

قصه 1

1

آنان که ز پیش رفته اند –ای ساقی ! -

در خاک غرور خفته اند ـ ای ساقی ! ـ

رو باده خور و حقیقت از من بشنو :

باد است هر آن چه گفته اند ـ ای ساقی! ـ

چه خوب که دنیا بر پایه ی افکار مخدوش و تاریک و تلخ من نمی چرخه...چه خوب که زندگی در تاریک ترین سلول  های قرون وسطی هم رخنه می کنه و کاری به هیچی نداره...این منم که کور رنگی گرفته ام.

نمی دانم ما معماری را بیمار کردیم یا معماری ما را...ما نفهمیدیم  اهمیت قضیه را که این چهار دیواری ها را ساختیم یا این دیوارها هستند که قورتمان داده اند...من حتی از معماری ناب ایرانی با هشتی و پنج دری و ارسی حرف نمی زنم ...نه...اصلا  هم توقع زیادی ندارم دقیقا منظورم یک خانه ی کلنگی درب و داغون 40 – 50 سال پیشه...یه معماری معاصر مزخرف اون دوره...اصلا هم مهندسی ساز نبود...ته یه کوچه بن بست تنگ...تو یه محله قدیمی شهر...نمی دانم منم که بیمارم یا این شهر یا این زمانه نمی دانم تا حالا دیدی که از باغچه ریحان بچینند؟تا حالا دیدی که در باغچه ریحان بکارند...من ،ندیده بودم...من این لحظه عاشقانه را بین انسان و زمین ندیده بودم...یا اگر دیده بودم چنان صحنه ی نابی است که تکرارش هم منحصر به فرد می نماید..یه باغچه کوچک داشت،گفتم چه عجیب از خاک برگ می چینی؟! گفت :"نگاه کن از" چوب" انجیر در آمده!" ....از چوب انجیر در آمده!!!! می فهمی؟!از چوب!یعنی از در یعنی از آن مجسمه چوبی روی سر تلوزیون انجیر در آمده!!!!!!...گفت:" تا حالا دو تا انجیر داده یکیش رو من چیدیم اون یکیشم گنجیشک ها دارن می خورن!!!" ...سهم گنجیشک ها هم محفوظ بود...زیر در خت انجیر را خودش ریحان کاشته بود و تره ...یک عالم در آمده بود می چیدی ...شاید نتوانی تصور کنی که این مفهوم چقدر برای من بعید است  اما متاسفانه این حقیقت دارد در ذهن من فقط یک مشت مغازه هست که می روی و مثلا جایگاه اولیه تهیه ی "سبزی خوردن" مغازه است نه باغچه!چه برسد به گوشت و... که کلا مفهوم ذهنی متریال را دارند!خانه کلنگی حتی تا آخرین رمق روز به نور وفادار است...نه مثل شب و روز من فلورسنتی که تنها به اختیار من با زدن یا نزدن سوییچ چراغ متفاوت می شوند...این دیوارها فقط هیولا پس می دهند...

3

.....سالهای سال معتاد بود شب ها فقط می کشید روزها فقط می خوابید ...از 17 سالگی ...هیچ آدم فرهیخته ی ابلهی هم نتونست جلوش رو بگیره هیچ غرغر ابلهانه مادری هیچ داد و فریاد و مشت کوبیدن خانواده ای....با سکوت مهنت باری فقط می کشید...یک رنگ خاکستری از سر و روی همه چیز می بارید یک رنگ خاکستری که معتاد یا غیر معتاد همه بهش اعتقاد داشتند یک رنگ خاکستری که در واقع یک نوع فلسفه و نگاه به زندگی بود یکجور پذیرش همه چیز همان گونه که هست یک نوع با منطق حساب همه چیز را داشتن منطقی که به حساب خودش انقدر سفت بود که افتادن هیچ اتفاقی در آن جایز نبود ....یکجورایی شبیه ذهنیت ما فیکس شده...یک جایی سرو کله یک" زن" پیدا شد... زنی رو که صیغه کرد...صیغه کرد چون حتما یک سری اعتقاداتی داشت که نمی تونست بدون وجود این کلمه بینشون راحت باهاش همبستر بشه....عقدش نکرد چون به تعهد اعتقاد نداشت....یک چیزی این وسط می خواست یک بی مسولیتی  ثبت شده یا یک لذت آزاد عین دود کردن شب هاشو خوابیدن روزهاش..(.میگن زنه قبول کرد چون "عاشقش"شده بود!!!)...هر وقتیم از طرف منطق خاکستری سر و صدایی بلند می شد...می گفت:" می خوام ردش کنم بره!"....هیچ کس نمی دونه چطور اتفاق افتاد اما چیزی که مهمه اینه که "اتفاق" افتاد....زن حامله شد...همیشه از بچه های ناخواسته خوشم اومده اونهایی که بدون اینکه تصمیم بگیرن و محاسبه کنند که کی برم عملیات رو انجام بدم تا دقیقا تاریخ تولدش مصادف با روز اول فرودین بشه...یا اونایی که بدون اینکه قبل از انجام عملیات کلی شعر بخونن یا وضو بگیرن یا بسم الله بگن دخل همه این حرفا رو میارن و "یهو"به وجود میان...اونایی که  در نظر نمی گیرن برای پدید اومدن دقیقا 9 ماه قبل از تعطیلی تابستان اقدام کنن تا موقع تولد مصادف با مرخصی تابستان مادر باشه....میدونی دقیقا منظورم همون اتفاق طبیعی ایه که باید رخ بده تا یک انسان زاده بشه نه هیچ قاعده مندی ابلهانه ای  اونایی که خودشونو به این کره خاکی پرتاب می کنن و از هر کاندومی یا قرص جلوگیری یا هر رنگ خاکستری رد میشند چون حتما عاشق زیستنن.این بچه اینجوری به این رنگ خاکستری پرتاب شد ...خیلی سعی کرد سقطش کنه خیلی سعی کرد بکشدش خیلی سعی کرد ازش فرار کنه اما اون به دنیا اومد....و این "اتفاق" همه چیز رو به حساب "تصادفی" بودن خودش تغییر داد...حتی منطق خاکستری با مواجه شدن با این موجود کوچک بعد قرن ها به خندیدن مجبور شدند و به کمی دوست داشتن عادت کردند و مرد عاشق شد...کودک به طرز غریبی زیبا بود چونان که حتما رافائل او را برای ترسیم فرشته هایش مد نظر قرار میداد و بسیار باهوش...کودک شاید شعر غم انگیزی بود که مرد سالیان سال از پس شب های دود شده قادر به سرودن آن نبود...مرد کم و بیش به زندگی می آمد حداقل خانه خاکستری را ترک گفت همچنان معتاد بود اما وزنه هایی داشت که او را به زیستن متعهد می کردند و خنده های کودک و بی حسابی اش تمامی دنیای فسیل شده و فلسفه های سنگ شده اش و افسردگی سنگینش را به هم می ریخت بدون آن که بداند واقعا چرا یا چطور....7 سال گذشت...مرد برای چندمین بار می خواهد ترک کند.. نمی خواهم قصه ی آبکی بگویم از زندگی مرد معتادی که با تولد فرزندش به زندگی بازگشت...چرا که زندگی به نظر چیز ساده ای نیست که یک اتفاق به تنهایی یا یک بازگشت به سادگی تغییرش دهد زندگی عاشق بودن در هر لحظه را طلب می کند و این که تو در هر لحظه چیزی دقیقا شبیه لیمو ترش تازه باشی.مهم این نیست که چند بار پس از ترک دوباره شروع کرده مهم این است که چطور یک اتفاق خاکستر وجود او را به این تلاش ها واداشت...چیز ساده ای نیست که بعد از 20 سال اعتیاد با دوز بالا خودت را رها کنی اگر که ما نمی توانیم حتی یک نخ سیگار را کنار بگذاریم یا از یک غم سطحی دست بکشیم یا حتی یک کیلو وزن کم کنیم......

گفته اند که او به باغ رفته ....خارج این شهر...باغ آدمی به اسم دایی علی..:".می گن دایی علی یه باغی داره که هرکی بخواد ترک کنه میره اونجا...کاش همه مردم شهر میرفتن اونجا ...کاش من ترک می کردم اعتیادی را که نمی دانم چیست..."

 

آخ بچه نقاشی کن ...نقاشی کن تا بفهمم چقدر ابلهانه نقاشی می کنم...بچه حرف بزن ...سوال پیچم کن سوال پیچم که می کنی می فهمم چقدر مغزم بلوکه شده...بازی کن  دستانم را رها نکن به بازی وادارم کن تا خجالت بکشم از کهن سالگیم ...بغلم کن و بی پروا لب های کوچک براقت را روی لب هایم بگذار تا قاعده مندی مسخره ام بشکند...بچه ...نگاه کن نگاه تازه ات را به دلمردگی همه جا بینداز و به سخره بگیر همه چیزمان را و زیرو رویم کن...من برای تو یک آدم بزرگم می دانم من برای تو همانیم که دوست داری "حتما زود زود بزرگ شوی مثل من."اما نمی دانی که من چقدر سعی می کنم که همپای تو باشم و به اندازه تو گیاه کوچک، تازه و به اندازه ی تو آرتیست....آنوقت دست هایت را محکم دور گوشم می گذارای و یواشکی انگار که رازی ، می گویی دوستم داری...یا شاید قبل از آنکه بگویی خوابت برده باشد آنقدر که در باغچه بازی کرده بودیم...که می داند شاید کبودی چهره های بی ایمان مردان دور وبرم از سالهای پیش ظاهر می شد اگر که در آن سالها ما این همه کودک نمی بودیم...یا اینکه

                                                                                             ماه، و شکوفه های گیلاس،-

                                                                                    اکنون میدانم ،در این جهان،

                                                                                              که شعر سوم کدام است !

 

...

صبح بزرگ:

بادهای سالیان سال

                 از دل این کاج می گذرد.

صبح بزرگ ،بامداد نخستین روز سال نو است. این صبح بزرگ طبعا با گذشته همدم است ،گذشته ای که هنوز حضور دارد.

در بامداد نخستین روز سال ، آن گاه که صدای باد را در درختان کاج می شنویم ،صدای بادهای هزاران سال پیش را هم می شنویم، آواز تمامی بادهایی را که تا کنون وزیده اند یا از این پس خواهند وزید.با این همه تنها بادٍ همین دم است که بر فراز سر ما افسوس می کند.

در مسیر رود

پرواز می کند پرستو

 گویی جریان دارد.

لذت ایکس ها

من .در این لحظه...یا هر چه زود تر از این لحظه...به صورت کاملا جدی -قطعی و واضح. قصد مهاجرت دارم...میدونی عین چیه قضیه...درست شبیه اینه که تا زمانی که رشته ریاضی می خوندی و تب نقاشی داشتی نمیتونستی دلت رو خوش کنی که ساعت فیزیک بشه و درس نورو عدسی رو داشته باشید تا بتونی "یه چشم" بکشی...از اون چشم های مسخره ای که اشعه های نور ابلهانه را فرو می کردی تو حلقومش.کاملا  تلاش بیهوده ای بود....اما من حتی اینکارم کردم سالها به طرز کاملا ابلهانه و مصرانه سعی می کردم از قشنگ رسم کردن حرف ایکس  در معادلات ریاضی لذت ببرم یا  ذوقی در رسم سهمی ها به کار ببرم....من بسیار تلاش کردم تا در آن محیطی که غیر ممکن بود ممکن باشم عین دیگران تا معمولی باشم...در صورتی که زندگانی من در آن سوی ایکس ها بود در خود رسم بود.

امروز هم نمی شود بیشتر از این تلاش کرد که خودت رو توی پازل این محیط به زور بگنجانی ..هرچند به طرز ابلهانه ای هر روز اینکار را می کنی و هر روز نمی شود...اما ته اش هیچ چیز نیست جز یک روز دل کندن....عین آن بعد از ظهری که دل کندم. 

موسم قتل گیلاس ها

من نمی دونم علتش چیه...نمی دونم...یه چشمم یک هفته است که مدام میزنه...همینجور عضله پام فکر می کردم توهمه نگاش که کردم دیدم  واقعا حرکت می کنه...از صبح تپش قلب دارم و هر جا رو که نگاه می کنم مو ریخته....

اما از همه بدتر انگار تمام عضلات روحم گرفته باشه...یه چیزی تو گلوم گیر کرده...من نمی دونم چیه مشت مشت گیلاس می خورم که فرو بشوندش ...یهو به ذهنم رسید نکنه علتش یه  تاخیره.تاخیری مربوط به زمان گذشته...چیزی که در زندگی پدر و مادرم رخ داده یا چیزی که رخ نداده....برای چی مادرم 12 سال فرانسه خوند، درس خوند و بهترین نمره ها روگرفت اما نوبت به دانشگاه رفتنش که رسید انقلاب فرهنگی شد ...مادر من اون موقع متوجه نشد با چه فروتنی خودشو به تربیت معلم تسلیم کرده و نپرسید اون کثافتها توی اون تربیت معلم کذایی به چه حقی باهاش عین یه زندانی رفتار می کنند مادر من خیلی ساده ادامه داد امید داشت کنار اومد وعاشق پدرم شد....خیلی خیلی ساده.مادر من هیچم افسرده نشد دانشگاه ها را که بستند دلش به مردش خوش بود و به اینکه بچه دار می شه.... و واقعا دلش به تمام این ها خوش بود اما قرار نبود اینطوری بر بخوره ...جریان جریانی بسیار شارپ تر بود نه فقط یک جریان معمولی....بقیه عمر سعی کرد خودشو با سطح پایین تر آدم های اطرافش وفق بده حتی شاید به طور کامل براش تکان دهنده نشد...اما اون می نوشت و من نوشته هاش رو خوندم  من و مادر جوان آن سالها تقریبا در یک سطح از آرمان خواهی هستیم با یک تفاوت زمانی که در آن او همچنان به ادامه زندگی با عشق و مرد و کودک امید داشت و دارد و من که فقط خشمم و بی حسی...گیلاس ها را که به قتل می رساندم فکر کردم این روح سرگردان آرمان خواهیه مادرم است که به اضافه روح سرگردان من شده و در بدنم می لولد...تو چه میدانی در یک لحظه چطور به صورت تصادف ‍ژن ها روی هم سوار می شوند و من نمی دانم چرا تمامی حس های آرمان خواهانه مادر و پدر در من نشسته...پدرم....اوه....کو...کو ادامه ی آن عکس های توی آلبوم کو...اگر آن عکس ها سالهای سال امتدادی داشتند چرا یکدفعه همه چیز عوض شد ؟آن آدم های توی تصاویر کو؟یعنی چه...من که تمام نامه های عاشقانه را یواشکی کش رفتم و خواندم و اول تمام کتاب هایی را که به هم هدیه داده بودید خواندم ....گیلاس ها گفتند که آن آدم های توی عکس ها و آن جملات محض اول کتاب ها و آن روح های سرگردانی که پشت درهای بسته دانشگاه ها جذب زمین شدند ...امروز روی شانه های من نشسته اند برای همین انقدر ناآرام ومتورمم...یک چیزی غیر از خودم هم در من هست که مشت می کوبد و گریه می کند همان چیزی که زیر تور عروسی مادرم در لبخند آن آلبوم ها محو شده بود ...آن سالها...آن سالها ...به سادگی به تعویق افتاد موکول شد به نسل بعدی به سادگی فراموش شد...امروز نمی شود امروز یک تن هست که همه اش درد است درد نامعلوم از همه چیز ...یک تن مثله شده...یک تنی که از پارچه بیزار است و نور مستقیم خورشید و جریان هوا را روی سطح پوستش می خواهد...یک تنی که به حد درک و شعور پدر و مادرش نرسید اما طاقت ندارد که  کاری را که باید یک نسل پیش انجام می شد را یک نسل دیگر هم به تعویق بیاندازد....یک تنی که طاقت سازش و کوتاه آمدن و مدارا کردن و پذیرش اراجیف را دیگر ندارد.گفتم که حرکت زمان برای من به سمت گذشته است چیزی در گذشته گیر کرده و تن من برای گشودن آن گره است...تناسخ.اگر چیزی جز تناسخ نبود این همه بی ایمانی در چهره های کبود مردان پیرامونم نمی دیدم....انگار که تب کرده باشم خواب وبیدارم ...لای چشمانم را که باز می کنم تمام زن های فامیل دوره ام کرده اند خاله شربتی را می خواهد به خوردم دهد شربت زندگی زورکی به هر قیمتی...دوباره از حال می روم...انگار عروس مرده ای را به حجله برده اند ...یا این که خواب می بینم مادرم را که سعی می کند گیلاس های چیده شده لهیده را دوباره به شاخه بچسباند...

انتقام خوب نیست....گذشته چیزی جز یک حباب نیست ...بازگشت و خونخواهی گذشته تاوان دارد و تاوان اش منم...تاوانش زندگی من است تاوانش تمام تخمک های سقط شده من است....انتقامش آن چیزیست که سنگین روزی روی بوم ها خواهد نشست.نوبت من نبود که به دنیا بیایم در یک توهم زاده شدم ودر یک سرخوشی دروغین و زندگی ها را بلعیدم اما سخت تلاش می کنم تا چوپان باشم.

غوک در حال مراقبه (مدیتیشن)

ok...not more

تموم شد ...فقط یه بحران بود که هضم شد همین.امروز خیلی خیلی خوبم...

دیشب خواب های عجیبی میدیدم مثه اینکه متوجه شده بودم که منم یکی از شاگردهای مدرسه عقب اتادگان ذهنیم...و توی یکی از کلاس های اون مدرسه با یه فرم خاکستری می پلکیدم ...همه جا را به خوبی نگاه میکردم نیمکت و کمدو هرچی که بود و انگار متعلق به سال ۶۴ بود...روی برد لوحه ها نقشه ی ایالت میشیگان نسب شده بود با جزییات...این درس اون کلاس خلوت بود.

در رویای دیگری دست در دست یک دوست سبک می پریدیم و میدویدیم میخندیدیم...در پیاده رویی که یک طرفش را یاس های وحشی پر کرده بودند و سمت دیگرش به دریاچه چسبیده بود و کف پیاده رو آسفالت های قیر مانندی بود که باتلاق گوونه کش می آمد...من خواب وزغ های سیاه بسیار بزرگی را دیدم  که از دریاچه به باتلاق  آسفالت های قیر گون می جهیدند و پرش بلندشان مرا بیشتر به خندیدن و سبکتر پریدن ترغیب می کرد...من ماهیت زشت و براقشان را می ستودم....امروز وقتی در لذتی مملو از آرامش کتاب هایکو هایم را باز کردم فکر می کنی با چه شعری مواجه شدم؟!

برکه ی کهن ،آه !

جهیدن غوکی، ـ

صدای آب.

کسی رویای مرا تصویر کرده بود یا شاید من برکه ای کهن را به خواب دیده ام.

...

میخوام برم...هیچی نمی خوام ...اینجا رو این همه تلخی حق من نیست نبود...چرا این همه رنج ببرم؟!چرا بنشینم تا اینطور باهام رفتار بشه؟!چرا باید زندانی باشم؟!به چه گناهی این همه سال رنج بردم؟!!!چرا؟کجای عشق و دوست داشتنم به انسان ها کم بود؟کجا؟چقدر؟مگه تا کی می تونم هرشب هر شب هر شب این حرارت رو توی تنم تحمل کنم این داغی که از تحمل عصبیه و مدام بیخواب باشم یا از خواب بپرم...تو بجه ات را بزرگ می کنی و من هنوز کابوس آن سالها را دارم...بسه..تو...تو...و تو یکی...حالم از همتون به هم میخوره...از این زندگی...کثافت محضی که حرف هم توش نمی تونی بزنی...حتی حق قضاوتی نداری چون در شرایط من و در من نیستی ...به چه دلیل در شرایططی تقریبا مساوی تو دختر خوشبختی بودی و هستی و من همواره صلیبم را بر دوشم کشیده ام و حتی مصلوب نشده ام...منی که هزاران برابر تو برای به دست آوردن هر چیز آرزو کردمو زحمت کشیده ام و انتظار برده ام...فقط چون تو پولدارتری...فقط همین؟!حتی آرزوی داشتن یک عروسک بزرگ انقدر برای من جدی ماند که هنوز بی دلیل جلوی ویترین هر عروسک فروشی توقف می کنم دنبال چیزی هستم که نیست.و تو زئوس هنوز پاهایت رو روی من میگذاری و رد می شوی...چرا؟؟؟من تا کی باید در این مستراح باقی بمانم.............مدفون

جواب نمی دهد

بی رمقی از این روزگار می باره...باید برای این حرف زدن خودم با خودم یک اسمی پیدا کنم...یه مدتی اینجوری بود سالهای دبیرستان رو می گم یه دفتری داشتم که توش می نوشتم اون نوشته ها همش برای یه شخصیت مجازی نوشته میشد که هیچ ویژگی نداشت جز یک اسم.حالا هم از بی رمقی این روزگار باید چنین کاری بکنم...خوب چرا آدم ها هستند اما حسم به گذر این روزها عین این می مونه که وسط یه حوضچه ایستادم و ماهی های مرده اش رو دونه دونه رنگ می کنم به آب  میندازم اما همین که به آب می افتن باز بی رنگ می شن عین گذر این روزها ...گذر این روزها که اصلا نمی دونم می گذرن یا ثابتن یا به عقب بر می گردن...اگه دقیق تر بخوام حسم رو بگم اینه که  حرکت این روزها به سمت گذشته است...بیشتر یاد حالت خفقان آور دو سه سالگیم می افتم که هی برق می رفت و تنها تفریحم لمس توری نو ی چراغ گازی بود ...فرقش اینه که حالا می تونم ثبتش کنم و این واقعا تنها کاریه که می شه انجام داد...سرعت اینترنت دیوانم می کنه و اون جعبه سیاه توی هال...توی هیچ سایتی نمی ره و هیچ شخصیتی جز اون قهوه ای بزرگ رو  نشون نمی ده.غیر از اینها هم که  فقط دیوار است و دیوار و دیوار...امروز نقاشی نکشیدم به نظرم نقاشی ها هم بی رمق اومدند انگار فقط رنگ رو روی صفحه می مالی...می دونی که اینها نقاشی های من نیستند اینها نقاشی های هیئت داوران هستند...خیلی وقته دارم خودمو برای این امتحان کذایی آماده می کنم...ماه های پی در پی...خسته شدم...واقعا ..اما این خستگی فقط در خودش بیان میشه...بهترین حالت ادامه دادن همون کاریه که ازش خسته شدی در نتیجه فقط جدار این خستگی که کلفت تر می شه ...مهم نیست...مگه چه کار دیگه ای میشه انجام داد گور پدر تمام این ایده هایی که تو سرم میاد و فعلا وقت نیست که اجرا بشه گور پدر جوانی که هیچ تفاوتی با ۷۰ سالگی نداره گورپدر دل و زندگی و تنفس...مهم نیست لعنت به همشون لعنت به من لعنت به خاورمیانه.مهم نیست بهش فکر نمی کنم بهش فکر نمی کنم که حتی سگ ها رو هم برای پیاده روی می برن بیرون به روی خودم نمی آرم که چند روزه که نه آسمون رو دیدم نه خورشید رو. که چی بشه اصلا مگه مهمه.مگه اصلا زندگی چیزی جز این هم می تونه باشه...مگه اصلا جایی هم هست خارج از این اتاق که دلم بخواد باشم نه هیچ جا نیست واقعا هیچ جا نیست ...برای من از امید حرف نزن برای من از رنگ کردن ماهی های مرده نگو من تمام روز آینه رو برق انداختم خاک روی پیانو رو گرفتم تمام لباس هارا به ترتیب طیف رنگی توی کمد تا کردم من تمام روز گیتار زدم و گل های کاغذی گلدان را آب دادم و تمام رنگ هایم را مرتب توی آن قفسه چیده ام به من از زایش روح زندگی نگو من خسته ام از این خود ارضایی بین این دنیایی که همه اش دیوار است و مقنعه و فیلتر و پارازیت ...یک چیزی که باید روح مرا ارضا کند نیست ...این نیست و هر چیز دیگری به طرز فاحشی مصنوعی به نظر می آید...و  بی رمق  ...حتی نمیدانم چه چیزی روحم را شاد خواهد کرد ...چرا که سالها دنبال یک عامل بیرونی بودم مثل یک مهمانی یک رقص یک سفر یک گردش که نبود و نیست و نشد و سالها در خودم در پی ارضایش بر آمدم و شد ...مثل نقاشی و حجم و مطالعه و موسیقی...اما این روزها حتی اینها هم جواب نمی دهد.....نمی دهد.

بها 250 ریال

فروغ مرده ..سالهاست ..شعرهایش را نوشتند و خواندند...سالهاست...زمان چرخید زمان شد زمانی که حرف من بعد از چهل سال شد شعر فروغ...هنوز اما چشم ها"پستان"."همخوابگی"و "رویش بر زمین های هرزگی"را می بینند.چشم هایمان که کور رنگی گرفت و هرزه شد شاعر را هرزه خواندیم و دستان من را هرزه آفرین.

به همین سادگی یک پارچه آبی واقعی

حرف جدیدی نداریم.حرفی جز "اعتراض"هم نداریم.من از این اعتراض می نوشم و اعتراض از من...ادعایی نیست.

پدرم...به عنوان یک مرد اندام مردانه ای دارد که حقیقت یا واقعیت من از آن  بیرون جهیده است...قضیه من نیستم.قضیه آن حقیقت یا واقعیتی است که ناچارم بپذیرم.چرا که اگر پدرم اندامی دارد که قادر به تولید واقعیتی همچون من است این اندام به طور معمول "واقعیت"تولید میکند.واقعیت اجتماعی واقعیت مذهبی واقعیت سیاسی واقعیت شومی واقعیت زندگی ..رئالیسم رئالیسم رئالیسم.واقعیت از هر نوعی واقعیت ذهن پدرم واقعیت یعنی همانی که او می بیند و باور دارد و زندگی می کند و درست است واقعیت یعنی آنچه که واقعیت دارد...طنز آنکه "من" هم زیر مجموعه ی همان واقعیاتی هستم که واقعیت دارند اما از جهتی از دید واقعیت متوهمی مثل من تمامشان به اضافه خودم و آلت تناسلی پدرم "واقعا"چیزی هستیم بین توهم و واقعیت...تو به من بگو کدامیک...

پدرم بسیار سعی کرد مرا بارور سازد...قضیه ی ساده ایست وقتی دو "واقعیت" داشته باشی که مولد هر دوشان خودت باشی منطقا می توانی واقعیت سومی از بارور کردن این ترکیب بسازی...اما آیا در واقعیت عملی خواهد بود؟! این اندام مردانه در ته حلق من مایع تلخ لزجی ترشح می کند ...ایزد بانوان من بارور نمی شوم من این تلخی را به ناچار نیمی می بلعم نیمی بالا می آورم...آخ تلخ است و سنگین و غلیظ...تلخ است ...اما من ماده ام اما من از همان جنسم نیمی واقعی نیمی توهم ..اما من از اندام واقعیت ساز پدرم به بیرون جهیدم  اما من واقعیت عقیم مانده ی پدرم هستم اما من تنها از این درد است که بارور خواهم شد و تنها اعتراض و تناقض پس می دهم.......پس می دهم.