بازگشت

بازگشت بعد از هشت یا نه سال به این وبلاگ قدیمی، به سختی و با ناامیدی دسترسی پیدا کردم، رمز عبور و ایمیل قبلی همه از خاطرم پاک شده بود. چند بار با خودم فکر کردم یک وبلاگ جدید بزنم اما انگار همه ی معنی اش به امتداد یافتنش بود، دیروز که بالاخره توانستم واردش بشوم به شدت خوشحال شدم و خودم را مرور کردم، من پانزده سال پیش تا امروز، امروز شاید درون رویاهای مکتوب آن دختر پانزده سال پیش زندگی می کنم و برایش این زندگی را ساختم، دغدغه ها همچنان همان هاست اما شاید نرم تر و آرام تر شده شاید بالغ تر.پریشب دوستی گفت بیهوده است اگر هرزبانی را بلد باشی و ادبیاتش را استفاده نکنی. دقیقا همین است که دلت می خواهد برای خودت بنویسی همین الان که شاملو می خواند: برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد، و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.

..... وازکتومی رو پیشنهاد می کنم.........

 

One way ticket, one way ticket
One way ticket, one way ticket
One way ticket, one way ticket to the blues.

Choo choo train
Tuckin' down the track
Gotta travel on it
Never comin' back
Ooh, ooh got a one way ticket to the blues.

Bye my love, my babe is leavin' me
Now, only tear drops are all that I could see.

Ooh, ooh
Got a one way ticket to the blues

Gotta take a trip to lonesome town
Gonna stay at heartbreak hotel.
A fool such as I such as I
Will never, I cry my tears away.

One way ticket, one way ticket
One way ticket, one way ticket
One way ticket, one way ticket to the blues.

Choo choo train
Tuckin' down the track
Gotta travel on it
Never comin' back
Ooh, ooh got a one way ticket to the blues.

Gotta go on, gotta truck on
Got a one way ticket to the blues.

I gotta take a trip to lonesome town
Gonna stay at heartbreak hotel
Ooh, a fool such as I, such as I
Will never I cry my tears away.

One way ticket, one way ticket
One way ticket, one way ticket
One way ticket, one way ticket to the blues.

Choo choo train
Tuckin' down the track
Gotta travel on it
Never comin' back
Ooh, ooh got a one way ticket to the blues.
Ooh, ooh got a one way ticket to the blues.

Got my ticket...
One way, one way, one way ticket


 

 

 

بیداری

با دستهای خالی و قلبهایی روشن زندگی رو سپری می کنیم، اتکامون تنها به خودمونه... .

در این بی انتهای شب هرکجا چلیپای آغوش گشاده ای برزمین دیدی تن خسته ات را فرود آر

با زخم هایی بر دست و پا هرگزت جدایی نخواهد بود از صلیب هرگزی

وقتی تو...

بوی نم بارون از لای پنجره میاد تو

چه آرامش کاذبی دور و برمه ..

نیمه شب در باغ خیر و شرّ

"من می توانم از خوبیهای شما سخن گویم اما از شر و بدی نشانی نمی توانم داد.

زیرا شر چیست بجز همان خیر که از گرسنگی و تشنگی خویش عذاب کشیده است؟همانا وقتی خوبی گرسنه می شود غذای خود را حتی در غارهای تیره جستجو می کند و وقتی تشنه می شود حتی از آبهای تیره مرداب می نوشد.

وقتی با خود یگانه اید وجودتان خیر و خوبی است.اما وقتی با خود یگانه نیستید باز نمی توان شمارا به شر و بدی نسبت داد.

زیرا خانه ای که شکاف خورده است، جایگاه دزدان نخواهد بود بلکه تنها یک خانه شکاف خورده است. و کشتی که لنگرش را از دست داده ممکن است بی هدف در آبهای خطرناک سرگردان شود اما، به قعر دریا نخواهد رفت.

 وقتی میکوشید از وجودتان چیزی عطا کنید خیر در شماست.اما وقتی می کوشید چیزی بدست آورید نیز شری در شما نیست.

 شما خوب هستید وقتی دلیر و مصمم با گامهای استوار به سوی مقصد پیش می روید.اما وقتی با قدمهای لرزان و لنگ لنگان به سوی هدف می روید نیز بد نیستید.

 خیر و خوبی در شما به گونه های بیشمار ظاهر می شود اما، در فقدان خیر شما شر نیستید.

 خوبی شما در آرزویی که برای نیل به نفس بزرگ الهی خویش دارید آشکار می شود و این آرزو در همه شما موج می زند.

در برخی از شما این آرزو چون سیلابی پر شتاب است که با قدرت به آغوش دریا می رود و اسرار تپه ها و آواز جنگلها را با خود به ارمغان می برد.و در برخی دیگر این آرزو نهر آرامی است که پیش از رسیدن به دریا در هر پیچ و خم گم می شود و هر گوشه درنگ می کند.

ولی آنکه شوق و شتابش افزون است نباید بر آنکه توشه آرزویش کمتر است عتاب کند که چرا اینچنین آهسته و پر درنگ می روی..؟

آنها که خوبی را براستی دریافته اند از آنکه برهنه است به طعنه نمی پرسند :" جامه ات کجاست؟" و با بی خانمان به طنز نمی گویند:"بر سر خانه ات چه آمده است؟".

                                                                                                  - جبران خلیل جبران

                                                                                                                                

فاصله بین لغات

" اگر داستان شما ارزش گفتن دارد باید آن را چنان دوست داشته باشید و چندان تلاش و همت صرف آن کنید که به یک داستان حقیقی بدل شود. حقیقتی نتنها در برابر اندیشه های آرمانی بلکه حقیقتی در دنیای واقعیت.

چگونه می توانم معنی داستان را بگو یم؟ شما بگویید معنی حیات چیست؟ اگر می شد معنا را در یک جمله بیان کرد نیازی به گفتن داستان نبود."

                                                                                                              - هنری ون دایک

گردونه

سفری بی آغاز...سفری بی پایان... و

سفینه ای که ما را خواهد برد ... .

Mercedes sosa

 به آنان که برای شنیدنشان نیازی به زبان واژه ها نیست، آنان را از آوایشان باز میشناسی.

به آنان که صدایی فراتر از زن یا مرد بودن دارند ،با تارهایی انسانی با تمام رگ هایشان میخوانند .

Mercedes Sosa (born 1935) is an Argentine singer immensely popular throughout Latin America. She is best known as the voice of the "voiceless ones". Sosa and her first husband, Manuel Oscar Matus, were key players in the mid-60s nueva canción movement. Sosa is UNESCO Goodwill Ambassador for Latin America and the Caribbean. She has won the Latin Grammy Award for Best Folk Album in 2000 , 2003 and 2006.

 
Lyrics: La Maza:
...
                                                                                                
ادامه نوشته

Nostalgie - Julio Iglesias

 

برام جالبه ُکه چطور موسیقی و شعر اینچنین با هم چفت می شوند.هر دو یک حرف میزنند موسیقی انگار در خود تغییر ماهیت میدهد وشعر همُ.انگار هر دو به یک زبان دیگر وصل میشوند .و جالبه که اینرو در موسیقی ایران (معاصر)اصلا پیدا نکردم ،چرا؟!انگار که برعکس در موسیقی و شعری ما نه موسیقی موسیقی است نه شعر شایدم شعر به شدت تنها فقط شعر است و موسیقی به شدت تنها موسیقی  و همین "تعصب" است که همه جای دیگر هم داریمش!این واقعا جالبه که صدای خواننده هم به عنوان یک ساز وارد موسیقی بشه و هماهنگ بقیه حرکت کنه و نهایتا حس کلی رو برسونه !چه خبره ،نکنه ما تموم دریچه های حسیمون بسته شده ،ما چرا هیچ جا با حس بازی نمیکنیم؟چرا صدا را در بطن موسیقی به بازی نمیگیریم (شاید نامجو)اما نوع های دیگر چی؟!فقط که فریاد اعتراض نیست!انگار در شرح حال ما خارج از این دو نوع نیست یا کلا نمی فهمیم !یا نهایتا فهمیدنمان منجر به فریاد اعتراض میشه !گاهی حس میکنم توی یه جزیره در قرنطینه هستیم که به تدریج از یادمان میره که انسان برای انسان ماندن چه نوع احساساتی را در خودش میپرورونده!این خیلیه که در قرن هفدهم یکی نشسته و یک کشتی رو روی سطح آروم و بی حرکت آب نشون داده .کو چنین آسایش نگاهی که توان چنین دیدن را داشته باشد؟حتی کارتون تام و جری!زیر بنای تمام این کار یک زندگی آروم رو نشون میده و از آرامش حرف میزنه ،دوتا جونور احمق ول شدن تو یه فضای تماما حساب شده معماری ،این معماری برای زندگی کردنه برای آسوده بودن یک خونواده است ،معماری که همه چیزش سر جاشه و انگار دیگه هیچ مشکل و دغدغه ای هیچجا وجود نداشته ،جز یه موش و یه گربه !همین!تو این خونه است که میشه کروات زد ،میشه کفش های براق و کت و شلوار اتو کشیده به تن کرد .میخوام بگم حتی موش هم توی چنین فضایی روی مبل پا رو پاش می اندازه و لم میده و روزنامه میخونه!روزنامه میخونه!!گربه ،حریم داره ،فرصت لوس شدن داره ،لگد به ظرف مخصوصش بخوره شاکی میشه،و طراحه که در چنین فضایی میتونه "جیغ "نزنه ،میتونه خط خطی نکنه ،میتونه موسیقی بسازه که چفت صدای خواننده بشه.

دیگه حالم از خاص بودن  هم به هم میخوره ،خاص بودن هم اینجا یه توهمه!چون همچین چیزی اصلا وجود نداره !"خاص " بودن در اینجا یعنی اینکه پوستت کنده بشه و پدرت در بیاد که نهایتا "خودت"باشی یعنی جفنگیات بیرون بهت نفوذ نکنه و این به این معنا نیست که تو واقعا کار خاصی کردی یا به چیز خاصی رسیدی!یه آشپز فرانسوی در حد فلان استاد دانشگاه ما خاصه !حتی به مراتب خاص تر و جا افتاده تر و بی غل و غش تر. حس میکنم تمام تلاش ما عین یک لقاح در محیطی مصنوعیه ! یک توهمه! هرگز انسان هایی عادی نبودیم.

درطول یک خیابان پشت شیشه تمامی مغازه ها با نئون چشمک زن نارنجی نوشته بود "روکش صندلی" چه روکش صندلی داشتند چه نداشتند .مسئله اینجاست که هیچ کس هم به بودن و نبودن چنین چیزی فکر نمی کند ،"روکش صندلی" اصلا دیده نمیشود !کسی هم کاری به کارش ندارد ولی باید پشت شیشه مغازه های طول خیابان با نئون چشمک زن  نارنجی نوشته شود ،چون یک فرمت از پیش تعیین شده است !چند سال پیش خوابی دیدم هنوز گاه به آن می اندیشم ،خواب دیدم مد شده بود همه انگشتان یک دست را قطع میکردند و من با خودم در جدل بودم که چنین کاری منطقا قابل قبول نیست ،اما همه مشتاقانه چنین کاری را با خرسندی انجام میدادند و راضی بودند و من نمی تونستم بین توهم و واقعیت را به روشنی ببینم فقط از این صحنه ها در عذاب بودم .

روز

تمام روز رو کار کردم، طراحی فیگوراتیو! ایده های خودم رو دنبال میکنم فیگور رو هم شبیه کادیلاک و فضانورد میبینم ،هرچند هنوز بسیاری اشکالات هست که خودم میبینمشون و هنوز این فضا ها کاملا با هم چفت نیستند اما من از روندش راضی هستم و این نوع نگاه رو به خاطر امکان خلاقیت لحظه ایش دوست دارم .به هر حال شخصی شدن کار فکر میکنم بیشترین اهمیت رو فعلا برام داره  .

بعد از ظهر نقاشی کردم !انگار قبلا نکرده بودم ،روابط رنگ ها ،پلان بندی رنگ ها !کی به این چیزا فکر میکرد !عین وحشی ها چشمم به هر رنگی می افتاد بالافاصله چنگش میزدم و صاف میگذاشتمش وسط صفحه !اما مدتی بود که فکر میکردم خوب باید دنبال چیز دیگه ای باشم و این نوع نگاه همونیه که میخواستم ،این باعث میشه رنگ ها رو بهتر ببینم .اما همون حسی کار کردنم هم در خودش خیلی چیزها را ثابت میکنه و من هنوز بهش خیلی ایمان دارم ،منتها نمیشه گفت که همیشگیه!رنگبندی کارای لوترک  و مونش و بیکن دیوانه رو بررسی میکردیم و بعدش دیگه اصلا فضای خودم یادم نمی یومد . هنوزم چشمم گیر میکنه به یه رنگ یه نقطه یه بافت توی کار و دیوانه اش میشم .

کار میکنم کار میکنم  کارمیکنم و این بعد از دور قبلی که دور فلسفه ساختن خرکیم بود لازمه!هرچند که این هم خرکاریه !ولی به هر حال زندگی انگار از این دو حالت خارج نیست ،یا خرکاری میکنی یا خر حمالی!وقتی خرکاری میکنی دیگه انگار نمیشه جمله های خرکی با آداب و رسوم نوشت این میشه که این شده قالب نوشتار!جفنگ!شاید بشه گفت برای اولین باره که حس میکنم رو پاهای خودم تو مسیر خودم ایستادم نیازی به دانشگاه یا استاد خاصی نیست و خوب پیش میره ،حتی افسردگی و زیر و رو های روانی ام هم انگار متعادل تر شده و به  گوش کردن یه "دل دیوانه ویگن"تو اتوبوس بسنده میکنه !انگار به هیچ چیز غیر کار نمیتونم فکر کنم .

جالبه ،کافه های "اصفهان"شروع به فعالیت کردند و نمایشگاه میزنند!تازه انگار آروم آروم داریم وارد قرن نوزدهم اروپا میشیم !کی به پای اون دوره میرسه!ولی همین یکی دوتا هم مایه امید ما شده !

آنتونن آرتو

"هرگز شعری ، نوشته ای، تابلوي نقاشي و مجسمه اي، بناي زيبا و ارزشمندي، اختراعي، كشف بزرگي بوجود نمي آيد، مگر آنكه خالق آن خواسته باشد ساعتهايي از دوزخ تحمّل ناپذير زندگي رهايي يابد."

+

درست به اندازه ی یک پیچک دلم تنگ است،تنگ است،نمیدانم چرا چنین عذابی را بر خود تحمل میکنم نمیدانم چرا دوباره از همان قصه قدیمی گلویم پر شده و باز دیوار شده است بغل و من که پیشانی بر دل سفید دیوارها میگذارم و از آجر حس میگیرم،نمیدانم چرا تنها به دنبال چهره آرامشبخش مسیح میگردم نه برای دعا نه برای شفا ،انگار که همدردی یافته باشم ،مقیاس دردش مهم نیست ،چه درد همه بشریت باشد چه درد یک انسان ،رنج انسان بودن را میکشیم .دلم گرفته و این گرفتگی را هیچ کس و هیچ جا گشایشی نخواهد بود،چرا که راه من است بر بالای صلیب جان کندن ،چرا که باید اینگونه باشد و دل همچنان همیشه ، گرفته!

بارقه هایی از خستگی

از بیهوده زیستن خستم ، از هدر دادن عمر دلزده ام ،از افکار پوچ و احمقانه که تنها و تنها توهم است و چشمانمان رو پر کرده بیزار شده ام،به همین خستگی ها چنگ میزنم میخواهم دلزده تر ،بیزارترو خسته تر شوم شاید تنها چاره کنده شدن باشد!

آیا من از سلاله ی درختانم؟ میدانم که انگار تنفس هوای مانده ملولم میکند ،مسئله اینجاست که حجم انبوه توهم افکار پوچ  بیرون و درونم گاه باعث میشود همین تنفس هوای ملول هم در نظرم هوایی تازه بیاید.

تو ،آیا ظرافت و گنگی این توهم ها را لمس کرده ای؟

کجاست صلیب یک فکر روشن ،من میخواهم مصلوب شوم!

لباس پنگوئنی و دقیقه نود

:))))

همچین جشن فارغ التحصیلی رو عمرا هیچکس تجربه نکرده!یه چیزی از یکی شنیده بودم که قراره فلان روز یه همچین جشنی بگیرن و با خودم هم گفته بودم اینم مثه بقیه کاراشون ،اما میخواستم برم و نمیدونم چی شد که به کل از ذهنم رفته بود و رفته بودم دنبال صحافی پایان نامه تا از شرش بالاخره خلاص شم که عین آدامس جویده مدام به این گوشه و اون گوشه می چسبید،تو مغازه واسه یه سوالی شانسی زنگ زدم به یه بچه ها گف بابا تو کجایی؟!یهو یادم افتاد !!!ساعت ۹ شب!خلاصه رفتیم ،مامانم هم بردم !مقنعه هم نداشتم روسریمو با مقنعه مامان عوض کردم :)))پاره اش هم کردم (تنگ بود).هیچی خوشبختانه مراسم سخنرانی و اراجیفشونو رد کردیم و صاف به لحظه آخر وخر توخرش رسیدیم و از ماچ و موچ اضافه و عکس گرفتن تکراری هم  جلوگیری شد و مراسم دقیق باب میلم برگزار شد (خلاصه و شسته و رفته)و اینقدر چسبید که نگو چون صاف بعد از تحویل دادن نسخه ها برای صحافی اونم به یه صحاف مسیحی! رفتم تو اون لباس پنگوئنی که خوبه حالا عقده ی این یکی به دلمون نموند .:)

آنجا که خانه ام نیست

آنگاه كه حتي گذار ساده از خيابان تهوع آور باشد، آن هنگام كه گذرهاي خاطره انگيز  پوچ و  تو خالي شود و  زمانيكه پشت رنگ و لعاب شهر پرزرق وبرق "هيچ" باشد، برايم هيچ كجا كاشانه اي نيست... برايم هيچ افسانه و افسوني نخواهد بود. اهميت نخواهد داشت حتي غربت در خانه . آنچنان دورم  كه لمس نگاهم بر هر چيز  را باورم نيست. بايد رفت از آنجا كه خانه ام نيست... .

"ما  خود، نياكان خويشيم"

دو زمان

Alejandro Gonzalez Inarritu ،ظهر،کله ی این آدم ،کله من رو پیچوند،در زمانهای تکه تکه یا شاید هم در بیزمانی در پوچی و سردی زندگی و آنگاه که اتفاق بر ما چیره میشود....

و عصر یک عنصر مغز پیچاننده دیگر :

les Triplettes De Belleville

انیمیشن محصول 2003 فرانسه ،برنده جایزه کن !

چقدر به همچین چیزی احتیاج داشتم ،منرو باخودش برد عالی بود عالی من هیچ چیز دیگه ای نمیتونم بگم ،فقط ساعتی کنده شدم  هرچند که داستانش انگار بازم حال و روز خودم بود اما فضایش منحصر به فرد و آرامش بخش بود ،دلگرم کننده .من یکی که به شدتدر جوش واقعم ،کلی هم قهقهه زدم!

در تنهایی

تمام بعد از ظهر را از فیگور برهنه طراحی میکردم.دوری جدید آغاز گشته است،دوری باشکوه !دور هر غلطی دلت خواست بکن .دور لجبازی دور محل نگذاشتن به چرندیات دور آزاد بودن ،دوره ماندن در آستانه برای رفتن ...رفتن ،رفتن ،رفتن .من شروع کرده ام به زجر کشیدن ،من شروع کرده ام به حذف کردن ،من شروع کرده ام به خواندن و دیدن .هیچ جذابیتی غیر از "خودم" دور و برم نیست . کاملا چند ماه آینده را روشن میببینم و کاملا در دلم به بسیاری از انسان های پوچ و  مسائلشان میخندم!

وانک

 

Le Vent Le Cri

هیچ نمی توانم نوشت... چراکه درونم را به غلظت شب آنچنان برکاغذ می کشم که هیچ نمی ماند جز موسیقی.

هرگز اینچنین نبوده ام... هرگزی.

به  ح.ن

اکنون نزدیک تر بیا

وگوش کن

به ضربه های مضطرب عشق

که پخش میشود

چون تام تام طبل سیاهان

در هوهوی قبیله ی اندام های من

اندیشیدن

هم‌خوابگی گروهی بدتر از اندیشه کردن نیست.
این هرزه‌گی، خود را مثل علف‌ هرز
در بستر گل‌های مروارید هم، تکثیر می‌کند.

برایشان هیچ چیز مقدس نیست آنان که اندیشه می‌کنند.
با بی‌شرمی، چیزها را به نام بخوانند
تجزیه‌های هرزه، ترکیب‌های حرام‌زاده
شهوت‌پرستانه به دنبال حقایقِ عر یان افتادن
لمس بلهوسانه‌ی بحث‌های تحریک‌کننده
عقاید -روی‌هم رفته- کارشان همین است و بس

در روشنی روز یا پوشش شب
جفت می‌شوند، دوتا دوتا، سه‌تا سه‌تا، حلقه‌وار
سن و جنس جفت‌ها مهم نیست
چشم‌های‌شان برق می‌زند، گونه‌ها گُر می‌گیرد
دوست دوست را از راه بدر می‌کند
دختران تباهی، پدرانشان را تباه می‌کنند
برادر با خواهرِکوچکش زنا می‌کند

میوه‌های ممنوعه‌ی درخت دانش
از کپل‌های صورتیِ بر برگ‌های مصور،
به مذاقشان خوش‌تر می‌آید
تمام این‌ها، فقط پورنوگرافی بی‌ضرری است
کتاب‌هایی که با آن عشق می‌کنند عکس ندارد
تنها دل‌خوشی‌‌شان، جمله‌های عجیبی‌ست
که زیرش با ناخن یا مداد خط می‌کشند .

به شیوه‌هایی که مو بر بدن آدم راست می‌کند
و با چه راحتی بی حد و مرزی
خیال، خیال را باردار می‌کند
شیوه‌هایی که در کاما سوترا حتی نیست .

در این قرار و مدارها، وقتی چای دارد دم می‌کشد
آدم‌ها روی صندلی می‌نشینند، لب‌ می‌جنبانند
پا روی پا می‌اندازند
یک پا را روی زمین می‌کشند
پای دیگر در هوا تاب می‌خورد

فقط، بعضی وقت‌ها
یکی برمی‌خیزد
به سوی پنجره می‌رود
و از شکاف پرده
به خیابان نگاه می‌کند.


                                                                             - ويسواوا شيمبورسکا

                                               

                                             

                                                 زمانها را به هم دوخته است. . . .

Arnulf Rainer 1929

ادامه با چند اثر...

ادامه نوشته

Flying

 

Flying

Started a search to no avail
A light that shines behind the veil trying to find it
And all around us everywhere
Is all that we could ever share if only we could see it
Feel there's truth that's beyond me
Life ever changing weaving destiny

And it feels like I'm flying above you
Dream that I'm dying to find the truth
Seems like your trying to bring me down
Back down to earth back down to earth

Layers of dust and yesterdays
Shadows fading in the haze of what I couldn't say
And though I said my hands were tied
Times have changed and now I find I'm free for the first time
Feel so close to everything now
Strange how life makes sense in time now

And it feels like I'm flying above you
Dream that I'm dying to find the truth
Seems like your trying to bring me down
Back down to earth back down to earth
 Back down to earth back down to earth

leonard cohen

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love


Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love


Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love


Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

 

شادي و غم

" شاديهاي شما همان غمهاي شماست كه نقابش را برداشته است.
و چاهي كه خنده هايتان از آن مي جوشد
همان است كه از اشكهاي  شما پر شده است،
و چگونه جز اين تواند بود؟

 هر چه غم ژرفتر وجود شما را مي كاود ، گنجايشي فراختر براي شادي خواهيد داشت.
آيا سبوي شرابتان همان سوخته جاني نيست كه از كوره كوزه گران بيرون آمده است

 و آيا آن عود كه آهنگش جان شما را مي نوازد
همان چوبي نيست كه دلش را با تيغ تيز تهي كرده اند؟
وقتي شاد و خرّم هستي به ژرفاي قلبت نظر كن تا ببيني كه اين قلب همان است كه تو را غمگين كرده بود،
و هنگامي كه غم بر تو چيره شده است باز در قلب خود نگاه كن تا ببيني كه  براستي در فراق آنچه قلبت را از شادي  پر كرده بود گريه مي كني.
غم و شادي از هم جدائي ناپذيرند.
آنها با هم نزد تو مي آيند
و هنگامي كه يكي از آن دو كنارت نشسته است ، بياد آر كه آن ديگري نيز در بستر تو بخواب رفته است.
و همانا كه تو چون دو كفه ترازو ميان شادي و غم آويخته اي،
و تنها هنگامي كه بكلّي تهي باشي دو كفه در حال توازن كنار هم خواهند بود
اما وقتي خزانه دار هستي تو را برمي دارد تا زر و نقره خويش را بسنجد ،
در آن هنگام بناچار دو كفه غم و شادي تو بالا و پايين مي رود."                  - "جبران خلیل جبران"


فرو ریختم....باید با هم برویم....

در خودم فرو میریزم.لوتوس مهرآبی بود برای اعتراف و گریه هرچند که گاه گریه هایم را در نمود قهقهه به قالبش مینشاندم ....به حضور  لوتوس انس گرفته بودم و به غریبه ای که در آن آشنا شده بود.من به سفر بزرگی رفتم وقتی بازگشتم...باد زندگی قبلی را با خود برده بود ...دوست ها را همشاگردی ها را روال روزها را و من پیش از حرکت با خود گفتم که این دور دور دیگریست که دارد آغاز میشود و شکل میگیرد...من باردار شده ام... اکنون حضور جنینی را در بطن خود میبینم که سه چهار ماهه است و شناختی در حد همین سه چهار ماه از آن دارم....و هنوز کودکی ناکامل و در حال شکل گیری است ...من هر روز از جنینی پر میشوم گاه به غروب نرسیده در من میمیرد گاه نیمه شب در رویا جان میبازد اما هر روز من از آن پر میشوم ...جنین هایی از نیروهای شر و نیروهای خیر اما من حتی دیگر در این دور جدید به خیر و شر بودنشان هم نمی اندیشم بلکه فقط بارشان و حضورشان را در خویشتن میپذیرم ....ماه ها بو که نتوانسته بودم بنویسم چون چنان در حیرت و در افسون این روزگار نو مدهوش بودم که هیچ اندیشه ای فرم نوشتن را به خود نمیپذیرفت ...اکنون احساس میکنم این سه چهار ماهه هم بزرگ شده ام این سه چهار ماهه هم در سفر بود شاید در پرواز شاید زیر آب و شاید در جنگل .اما در سفر بوده ام ....خوانده ام پراکنده،فکر کرده ام جسته و گریخته ،احساس کرده ام بی ثبات و تغییر کرده ام .و تمام این چند ماهه فصل سرد بود و حتی یک برگ هم به درختان نبود و اصفهان شده بود عین واژه ی "ملال انگیز" چرا که زمستانش مرد نیست ...خشک است آسمانش گرفته است اما آنقدر گرفته نیست که آدم را به گریه بیندازد یا بتوانی درش آهنگ زمستانی گوش بدهی و در میان یقه ی بالا کشیده ات حسی مطلوب از گرما را بچشی...زمستانش تو را از خودش میراند فقط مجبورت میکند به درون تاریک خانه ها بخزی و حتی پنجره هم حرف پری پشت خودش ندارد میدانی باران نمیآید شهر را کثافت برداشته مردم ...گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده  زیر بار شوم جسدهاشان....ما ملت خودباخته ای شده ایم نگاه که میکنم میبینم حتی رنگ ها و نورها هم از ما گریخته اند ما بخیل تنگ نظر حسود و متظاهریم ما به هیچ چشم دوخته ایم و به شدت احمقیم وبه شدت بی ایمان تمام روزها مخیله هایمان را فقط فقط کرم روزنامه پر کرده است و اندیشه های حقیرمان راهیچ نجات نخواهد داد....من حتی یک گل هم در این شهر نمیبینم و یک معماری زیبا که نشان اززنده بودن روحی بدهد و یک ماشین با حس !من از رنگ سیاه بیزار گشته ام از چادر سیاه که حتی فلسفه ی خودش را هم نمیداند بیزار گشته ام من میخواهم اگر چادر هم اصرار دارد باشد ،باشد اما گل گلی باشد....چرا کسی اسطوره نمیخواند چرا کسی حتی قرآن نمیخواند  فضاحت مردم این شهر دیری نمیپاید ما توسط خودمان نابود خواهیم شد چرا که باران  ،ستاره ، نور ، خورشید راستین ...همه از ما رخت بر بسته اند چرا که پلیدیه ما نیروهای پاک جهان را دور کرده است و اندیشه های حقیر من را چه میشود میخواهم بنویسم بنویسم و بنویسم و آنقدر بنالم که هیچ کس حوصله اش نشود بخواند ...ما کرم گرفته ایم مغز من را کرم خورده است ما با کرم هایمان میخوابیم ما با کرم هایمان رویا میبینیم با کرم هایمان عاشق میشویم با کرم هایمان چرت و پرت میگوییم ما همه کرم های مزمنی داریم در همه جا در مغز در دهان در قلب در معده در روده و در مدفوع!.

اما"من به شدت به انتظار بهارم وقتی که هوا پرپر بزند و من رنگی رنگی شوم و تو مرا زیر خورشیدی که خورشید بودنش را بازیافته بازببینی!" پدر سالها بود برای "نوروز" که ذوق میکردم میگفت "نوروز را خبری نیست!" اما برای من همیشه و همیشه "خبری" بود هرچند که نمیدانستم چرا برای من "نوروز" را چنین نوشدگی و چنین ذوق و طراوتی همراه است ....اما بود بیشائبه ...تازه در کتاب اسطوره چرایش را یافته ام!اسطوره  نوروز در ذهن انسان بدوی زمان امروزش را به زمان اولین و زمان ازلی پیوند میدهد و او را بازمیگرداند به آغاز هر خلقتی و آغاز هر آفرینشی و او را باز میگرداند به اول اول کیهان و او از حضور یافتن در این زمان بیزمانه و زمانه بیکران به بیکرانگی غیر قابل وصفی دست می یابد...و حس میکند خود نیز نوزاده شده و از نو آفریده شده و "فرمت "شده حالا من منتظر آمدن روز نوی ایرانی ام هستم تا برایش الکی ذوق کنم من یک انسان بدوی هستم و میخواهم پریمیتیو بمانم....

توان نوشتن نداشتم گویا سرمای خشک و شهر دلزده روح و جنبش نوشتن را هم در من خشکانیده بود و یا شاید هم که نه....احساس میکردم مجالی برای نالیدن نیست ...برای گفتن از غم های زیر پوستی...اما اکنون چنان پرم که ناگزیرم از نوشتن و دوست دارم آنقدر بنویسم که هیچ مخاطبی حوصله اش نشود "هیچ " بخواند.من در این چند ماهه بسیار سفر رفتم من در شهر خودم با مسافری همسفر شدم و شهر دلزده ام را باتمام گنجینه ها و مخفی گاه هایم به مسافر نشان دادم نمیدانی هیچ کس نمیداند چه خوب است با این مسافر همسفر شدن و مختصات خود را گم کردن ،من از این مسافر پر شده ام ،من در این چند ماهه بسیار سفر کرده ام به درون خویش آه چه قدر به درون خود نگاه کرده ام چه قدر درون خود را خیره خیره بازیافته ام...اما هنوز نمیتوانم بگویم بدان نزدیک گشته ام یا دور شده ام میتوانم بگویم عمق آن را کاویده ام.و سطح حضور مسافر را ...میدانی مخاطبی که تا این جای جمله با من همراه بودی....من سطح حضور این مسافر را لمس کردم .او یک دوست است...و انگار ما با هم که هستیم به یک عالم مثالی و غیر واقعی میپیوندیم  در آن عالم ممکن ایت به هر چیزی تغییر ماهیت بدهیم مثلا من اکنون او را شبیه آب برکه ای میبینم که دستم را آرام به رویش کشیده ام حتی انگشتم را هم فرو نکرده ام حتی آبی هم نپاشیده ام فقط سطحش را لمس کرده ام و آرامش یافته ام او بسیار آرامشبخش است............

اما هنوز هوا و فضا ملول و سنگین و بیرنگ است و همه ی چیزهای خوب در کتاب هاست....انسانها از کنارم حذف شده اند من مانده ام و مسافر و کتاب هایم من مدام به اعماق تاریخ میتازم هرشب در قرنی یا حتی در بی قرنی ام و بی زمانیم....از خیل دخترهای همشاگردیهایم یکی یکی شوهر میکنند.من گاهی در حمام حجم های گلی ساخته ام که به هیچ دردی هم نمیخورند نه کوزه هستند نه کاسه اصلا هیچ چیزی نیستند عین فکری که یک لحظه از ذهنت عبور کند و تو مطمئن نباشی آیا واقعا چنین فکری بوده یا نه !من چنین چیزی را در حمام ساخته ام و هیچ کاربردی ندارد جز اینکه انگار آن درون مخدوش خودم را ساختم و جلوی چشمم گذاشتم و به نظاره اش نشستم....و در این چندماهه هزار بار به هزار نفر توضیح داده ام که دارم چه کار میکنم و پایان نامه ام کی ارائه میشود!جالبه که حتی واقعا نمیدانم قرار است کی ارائه شود و دقیقا چندتا کار دارم و آیا وقت میکنم حتی تئوری هایم را تایپ کنم ؟ یا نه ؟ در این چند ماهه مادرم بارها به من نهیب زد که من موجود تنبلی هستم ! و من در این چند ماهه بیشتر از هروقت دیگر به آرمانگرا بودن و مفهوم گرا بودن خودم مطمئن شدم من آدم چنگکی هستم من عمق و اصل و ریشه ی هر چیزی را میخواهم ....و شاید بشود گفت یک آدم تک بعدی که در هر زمان فکرش نمیتواند بیشتر از یک چیز مشغول چیز دیگری شود ...نمی شود... من نمی توانم نیمی از روز حجم بسازم و نیمی دیگر را تاریخ هنر بخوانم مگر اینکه این چنین  احساس کنم یا نیازش را دریابم من نمیتوانم از شب قیل تصمیم بگیرم که فردا راس ساعت ده درس پانزدهم کتاب زبان را خواهم خواهند و کتاب نقاشی ایرانی را از اول تا آخر مرور میکنم...چه کار کنم نمیتوانم !شاید واقعا هم تنبل باشم ...اما شاید هم هر لحظه ای مخصوص کاریست که از درون احساسش میکنی  شاید چند روز را باید غم و اشک نامعلومی را به خود بپذیری ! نه من اصلا آدم معاصری نیستم که پیشا پیش حرف روانشناسان به خوردم رود بر من بی اثر است من تا خودم تجربه اش نکنم  چیستی اش رانمیفهمم ...تاریخ خاندان ما پر است از این آدم هایی که چیزی نامعلوم به سویی فراخوانده شان ...دایی من تمام تخت و کمد سیسمونیه بچه اش را  خودش  ساخت چند ماه قبل از تولد بچه ساختش را آغاز کرد طرحش را کشید چوبش را خرید و تاچند سال بعد از تولد بچه ساختش را ادامه داد!بچه اش تا هفت ماهگی نام نداشت چون او میخواست به نامی که میگذارد ایمان داشته باشد!تازگی هم خانه اش را خراب کرد با معمار نساخت و خودش شد معمار و خودش شد بنا و خودش نجار و خودش جوشکار و خودش نقاش و پدرش هم در آمد و خانه اش را به تنهایی ساخت.تب آرت از زیر پوستش همواره او را گاز گرفته او کارمند بانک است!..................پدرم گویا مرا که میبیند دیوانه میشود چرا که تب آرت زیر پوست من نیست متاسفانه بیرون جهیده است ....بارها گفته است که تو هم در افکار رویایی ات غرقی همچون دایی  همچون او همچون آن یکی...و من میدانم همچون خودم دیوانه ام اما میگویند نه تو سالمی و خودت را به جنون میزنی اما به راستی مرز بین این دو کجاست؟؟؟؟؟زمان این غول بی شاخ و دم ،من که از پس مهار کردن خویش بر نمی آیم چگونه زمان را رام خویش سازم؟زمان فورت فورت میگذرد و من حتی نمی توانم تصورش کنم اصلا یادم نیست امروز چندم است و من چه قدر دیگر برای چه کاری فرصت دارم ....مدرسه که میرفتم حداقل این را به یاد داشتم .اما همه ی اینها تب قبل از ژوژمان است که همیشه مرا خفت میکرد و هرگز هم اید ه آل ایده آل برگزار نشد اما گذشت و این منم موجودی که ایده آل ایده آل هم نیست اما هست یه گوشه ی این کهکشان ها افتاده ....پر از اندیشه.

می خواهم کوره بخرم کارهای رنگدار لعابها....و پول.و پول و سفر .با همسفر....  همسفر من صدای دریا میدهد ...او یک خلبان است و پر است از پروازهای شبانه او پر است از حس های معاصر همسفرم شمشیر هم دارد  و کلی اسب و شیر و حس میکنی آنقدر شمشیرش محکم است که قشنگ میتواند یک مغز را نصف کند و اصلا به همین درد می خورد .شیر هایش شیر هستند و تمام اسبهایش رخش...او پر لبه و کنج و درگاه و هشتی و طاق و قوس پله و این گوشه و آن گوشه است .پر استیل های عجیب و غریب دهه ۷۰ و پر از اروپای شرقی که من نمیدانم از کجای ملالزدگی کشورهای کمونیستی خوشش آمده اما او پر است. پر است از شرق پر است از غرب پر است از خودش او مثل یک شمعدانی است مثل کادیلاک براق است مثل هخامنشیان است مثل شوالیه ای مسیحی است .اصلا نمیفهمی به چه دوره ای تعلق دارد او خود سینماست هنرپیشه است در تاریخ رفت و آمد میکند و هر بار آنچنان شیفته میشود که نقش به خوردش میرود او همانقدر که فضانورد است مغ هم هست من نمیدانم او جانور بینظیریست!

پشت و رو

می اندیشم. در مورد یافتن"مفهوم" یا "ایده ای" اساساً نو و ناگفته! مثلا نوشتن فیلمنامه،داستان یا ساختن فیلمی در مورد موضوعی که تا کنون درمورد آن (عمق و مفهوم آن دربشریّت ) سخنی گفته نشده! (یعنی مفهومی  از مجموعه ای منهای بشریّت!!!) یا کشیدن تابلویی یا طرحی چنین... ! آیا اساساً مفهوم " نو یی" دیگر وجود دارد که در مورد آن سخن گفت؟( آنهم در این دوران پسا مدرن که اصلا تعریف مفاهیم بدین شکل شاید منسوخ شده؟) مفهومی هست غیراز تمامی مفاهیمی که تا بحال در داستانها نقاشیها، موسیقی ها و... ارائه شده؟ یا شاید هم چنان که سلیمان حکیم گفت " زیر آسمان هیچ چیز تازه ای وجود ندارد.آیا چیزی هست که درباره اش بتوان گفت این تازه است؟"... شاید نیز هر آنچه ما خلق میکنیم در اصل "کشف" آنچیزیست که موجود است؟ معنا ، مفهوم، احتمال و امکانی که در بطن هستی  حضور دارد و ما( ذهن ، آگاهی، ناخودآگاهی یا شعور ما) بدان " ظهور" می بخشیم؟ آنچه اتفاق می افتد شاید ارتباط ما با آن "بطن" است... هر آنچه حتی در کسری از ثانیه به آن می اندیشیم یا به ذهنمان می آید یا در تیرگی پشت پرده پلکهایمان جرقه میزند "وجود دارد"! این ایده ای تهوّرانگیز و جسورانه است اما چرا که به همین سادگی نیز نباشد؟ ما هیچگاه نخواسته ایم بدان وقعی بنهیم ، اما هر آنگاه که دست بکار خلقش شده ایم موجودیت و زایش یافته است. وگرنه براستی ایده ها و تصاویر از کجا می آیند؟ صرفا از فعل و انفعال شیمیایی مغز...؟ شاید ، اما تمامی پاسخ نیست . و هنرمند ، واسطه است. شاید تنها اینگونه بتوان گفت که "چیز تازه ای وجود ندارد".بله، امّا  ما  در تار و پودی با ابعاد نامتناهی ، جهان یا جهانهایی نه فقط مملو از احتمالات که سرشار از امکانها و وجودها و موجودیت ها  و بموازات یا  متداخل و مربوط بهم سیر می کنیم ... !!! و "خاستگاه آگاهی" مان نامکشوف است! (حتی نمی دانیم "آگاهی" چیست هرچند میدانیم "چه چیز نیست" ) و بهمین دلیل هنرمند گام در تاریکی می نهد و گاه کشف می کند ، گاه فاش می کند و گاه "خلق" می کند... ( وجهان تهی نمیشود با این کشف و خلق،که نو به نو می شود و متکثر)از جهانی که نمیشناسد اما تجربه اش می کند، از ابعادی که ورای درکش هستند و از آبستن عالم انتزاع و مثال، جنینهایی  به عالم واقع می زایاند ، جنینهایی که شاید منعقد نطفه ای ازلی بوده و منتظر دستان قابله ای هنرمند... . شاید اینگونه است رمز ابدی گشتن... .

اما پاسخ  سوال آغازین شاید  نیازمند یافتن (خلق؟) گونه ای دیگر از "بیان" و "فرم" ارائه ایست که تاکنون نیز نبوده باشد که قطعا چنین چیزی نیز الزامیست ، اما کدام برهم اولویت دارند؟  یا شاید هم خود این سوال نیز پرسش نو و تازه ای نیست وهزاران فرد در طول تاریخ (هنر) بدان اندیشیده اند ؟ اما آنچه اکنون بنظرم می رسد، دست یاز یدن به جایگاهی است که تنها می توان بطور استعاری از آن به " ذهن خدا " نام برد! ( همانگونه که " پولس"  گفت: " روح حتی اعماق خداوند را می کاود.") یا شاید هم آنگونه که "استفن هاوکینگ" (نابغه فیزیک کوانتم) بنظر میرسد می خواهد بداند " در ذهن خدا چه می گذرد؟"(به تعبیر منتقدین)! یا اینکه باید به عقب برگشت؟ به قبل از آگاهی، به ناخودآگاه بشری، نه... نه حتی ناخودآگاه بشری... که به اسطوره..."خود" اسطوره! قبل از تعریف بشر، و نگاه کرد ودید که در" ذهن اسطوره" چه می گذرد؟! ...."دیگر"شو یم!          باید که پشت و رو شویم ، مثل یک جوراب!

                                                                                                                 - ذ هن نارنجی

جزر و مدّ

" دريا هماره فراز مي رود و فرو مي نشيند، هماره كامل و بي نقص است، اگر تكامل به مانداب بماند، پس فردوس ماندابي بويناك است!"

- اوهام ، ريچارد باخ - انتشارات "نيلوفر و ناهيد"

                                                                                                                - ذ هن نارنجی

Choice

" - اين آخرين فرصت توست. بعد از اين هيچ راه بازگشتي وجود نداره. اگه قرص آبي رو بخوري، همه چيز تموم ميشه. در تختخوابت از خواب ميپري و هر آنچه رو بخواي باور مي كني.

اگه قرص قرمز رو بخوري، در "سرزمين عجايب" موندگار ميشي و من بتو نشون ميدم كه اين لونه خرگوش چقدر عميقه!"

- مورفيوس در "ماتريكس"

                                                                                                                  - ذ هن نارنجی


آهنگهای فرانسویت

 

گویی زمان سه بار نواخت.

حالا....

من هستم و تو،شانه به شانه

آهنگهای فرانسویت مرا زمزمه میکنند.در این هیاهویی که از هر کران پاره پاره ام میکنند آهنگهای فرانسویت مرا نوازش میدهند...انگار که جهان را هیچ نیست جز جاده ای زیر همان ماهی که چهارده برابر بزرگ شده  وآدمهایی که خواب خوابند...من دوست دارم تمام شعرهای فروغ را دوباره از نو بسرایم چون انگار سروده ام یا سروده شده ام...

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی،پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

 

همه میترسند

همه میترسند،اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

 

سخن از پیوند سست دونام

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو..........

 

.....

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده میسوزند

و زمین که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شبها ساخته اند...........

 

با من بیا با من بیا، به فراز شهر تا تمام تمام مردم سیاه پوشش از نور دستهایمان لبهایشان را بگزند ، باید محرابش را پیدا کنیم باید به تمام کشیشان سیاه پوش شهر اعتراف کنیم که دوست را دیده ایم ،حالا من چینه ام تو پیچک ؛یا تو چینه ای من پیچک....................

                                                                                                  - سوار آبیفام

 

night flight

۱۷:۱۵ ،آسمان را هم از بالا میخواهم ، از دل آسمان !

                                                                                                            ـسوار آبیفام

ذهن نارنجی

داستان کوتاه می نو یسم. داستانهایی که خود نیز پایانش را نمی دانم. و "داستان" به همراه نوشته شدن پیش می رود. گم میشوم و در نهایت، داستان مرا می یابد.

                                                                                                       - ذ هن نارنجی 

راه هنرمند

"ز یستن یعنی عدم اطمینان. اینکه ندانیم لحظه بعد، چه چیز یا چگونه پیش می آید. بمحض وقوف از آن، اندکی می میر ید . هنرمند هرگز بطور کامل وقوف ندارد. ما حدس می زنیم . شاید اشتباه کنیم. امّا گامی پس از گامی، در تار یکی می جهیم."

                                                                                              - آگنس دو میل

    

-"در جنگلم!

پیش میروم ...

و هیچ نمیدانم پشت این جنگل چیست؟انبوه درختها راه همواری را نشان نمیدهند و تنها تویی که راه خود را باز میکنی...لحظه به لحظه تویی که باید انتخاب کنی...آری ُاین منم که در جنگل پیش میروم...و واقعا در جنگلم...هرچند که روزهای متمادی میتوان خیال کرد که در جنگلی و نباشی یا روزهای متمادی شعار دهی که در جنگلی اما بهراسی از اینکه واقع شوی....اما تنها زمانی سوارآبیفام میشوی که در جنگلی نامحتوم به کرانه های نامعلومی که تو را آرام آرام میخوانند پیش بروی....و من در جنگلم!"

                                                                                                                              سوار آبیفام

سه چیز

"جوزف آدیسون" در جایی گفته است:

" امری برای انجام دادن ، چیزی برای عشق ورز یدن و آرزو یی برای طلبیدن؛ اینست اصول والای خوشبختی."

و من می اندیشیدم که انجام هر امری میسر نیست مگر با "ایمانی" تمام، وچیزی برای عشق ورزیدن نخواهد بود مگر با دارا بودن "محبتی" سرشار و آرزو یی برای طلب نخواهیم داشت بدون "امید".

چونان سخن انجیل در "اهمیت طر یق محبت": "و حال این سه چیز باقی می ماند: ایمان ، امید و محبّت. اما بزرگتر ینشان محبّت است."    

محتوم

رؤ یاهای ما بسو یمان باز خواهند گشت اگر به آنها ایمان داشته باشیم، اما تردیدها بما خیانت خواهند کرد.

I have a dream

همواره خود را در  دل راهی یافته ام

به تنهایی

در سفری

به آرامی

در مسیری...

و این الگو تکرار خواهد شد

به آسانی

که دنیا گشاده بر من درهایش را

و بس سرزمینها در انتظارم هست...

درک تجربه نامحتوم

لذت غربت بی مقیاس

گم شدن در مختصات بی اعداد

رو به آن وسعت فراخواننده

اینست برایم هدیه زندگی ... .

حضور در آگاهی

به صلح و آرامش در جهان بیندیشید.

مرکب سیاه

مدتیه که چرخه خواب و بیدار یم تغییر کرده و انگار بوقت امریکا میگرده! شبها معمولا تا دیر وقتی که اسمش علنا صبحه مشغول طراحی، مرکب کاری ، اتود زدن یا مطالعه و نوشتن هستم. و بعدش تازه خواب تا نزدیک ظهر! البته انگار راضی ترم چون همیشه دوست داشتم شبها کار کنم ، در اون آرامش و جدا افتادگی و  اعجاب و  سکوت و  نا محتومی بی حد و حصرش! انگار که تا دیر وقت بیدار بودن و امتداد دادن زمان و کار تا دل شب باعث تمرکز یا وقوعی خارق العاده میشه که البته احساس می کنم همینطور هم هست. حتی به نحوی شگفت انگیز ذهنم شفاف تر و گیرا تر میشه بحدی که هر چه بیشتر پاسی از شب میگذره گو یی سرخوشتر و آرامتر می شوم و آمادگی خلق و جوششم فزونی می یابد. هر چه هست که باید بهره بجو یم ازش که لحظاتیست بی بازگشت. چراکه "آنچه انسان خلق می کند باید ارزش آنچه که از او می گیرد را داشته باشد."

بزرگ

انسان بزرگ است،
به بزرگی رؤ یایی که می بیند
به بزرگی عشقی که می ورزد
به بزرگی و والایی ارزشهایش
وشادی و سروری که می بخشد

انسان بزرگ است،
به بزرگی افکارش
تجسّم اعمالش
و سرشتی که جانش را سرچشمه است

انسان بزرگ است،
به بزرگی حقایق بر زبان جار یش
به بزرگی همدردی و یار یش
به بزرگی مقصدی که می جو ید

و به بزرگی و عظمت زندگیش.

                                                                  -سی. ای. فلین

درخشش های ابدی یک ذهن بی لک

می اندیشم که مهم نیست عجیب ترین یا ناساخته ترین طرح را در انداخت، مهم نیست انجام آنچه که دیگران نکرده اند. بلکه در روح به انجامش رسانی و بهنگام آن در روح بوده باشی.ممکن است برخی حیرت کرده و بعضی نه، شاید گروهی متأثر شده و دیگرانی نه . ممکن است در شتاب دیده شوی یا در سکون... اما چونان "مسیح" باش که چون راه می پیمود، مردمان درنمی یافتند که به شتاب میرود یا به آرامی. چراکه در روح گام برمی داشت... .

لائوتسه

« سی پره به هم متّصل می‌شوند و چرخی را می‌سازند،                                                                  اما فضای خالی بین پرّه هاست است که  آن را چرخ می‌سازد.                                                         جامی از گل رس می ساز یم،                                                                                                    اما اگر فضای خالی درون آن نباشد، جام به کاری نمی‌آید.                                                                و اتاق بدون فضای خالی در و پنجره قابل استفاده نیست.

پس همانگونه که از آنچه "هست" کار می آید، باید آنچه "نیست" را نیز بکار گیر یم.»


                                      

"ونگوگ" و "اشر"

متوجه شدم که "ونسان ونگوگ" و "موریس اشر" ایندو هنرمند خلاق، خارق العاده و بی همتای هلندی که با فاصله ای زمانی از هم می زیستند، چقدر به لحاظ چهره دارای شباهتهایی با هم می باشند ! هر دو نیز دیدگاه و اندیشه ای جدید و بی سابقه بنیان نهادند ، بگونه ایکه باوجود اینکه مسیرشان رهروانی یافت و جریان ساز شدند ، سخن و بیانشان از آنچه گفتنی بود لبریز گشته، به کمال رسید و هرگز شاگردی بلند مرتبه تر خود نیافتند.   

                                         موریس کورنلیوس اشر                                           ونسان ونگوگ

سادکو

همیشه تصاویر و تابلو هایی بوده اند که برای سالیان دراز در ذهنم حک شده و جهانی را برایم خلق کرده اند. آثاری که گاه هیچوقت موفق به دیدار دوباره شان نشدم و تنها ردی از خود در ذهنیت کودکی و نوجوانی ام بر جای نهادند ( و این خود شاید موجب بازسازی دوباره و چند باره و چند لایه اثر اصلی در تخیلاتم گردید که از ابعاد واقعیش بالاتر می رفت و حتی دلچسب تر می گشت) بگونه ای که در حسرت و عطش دیدار دوباره شان می سوختم و حتی گاهی اسم و رسم ونشانی از آن و خالقش نیز نداشتم! گویی انگار فقط برای ساختن تخیلات و خلقیات ذهنی من در لحظه ای دور خود را به من نمایانده بودند و خود نیز دور شده بودند آنچنان که بعد ها در واقعی یا ساختگی و پرداخته ذهن خود بودنشان تردید می کردم! حتی شاید بدین سبب به راه تصویر سازی کشیده شدم تا آنچه را که بنظرم نیافته بودم، خود خلق نمایم... .

و اکنون پس از سالها، به لطف جستجو در دنیای مجازی، گاه بسیاری از چنین آثاری را بازجسته ام که از دیدار دوباره شان خود را چون کودکی در شور و شعف و شادی ای یافته که شاید تنها با برآورده شدن آرزو یا رؤیایی برابری کند! انگار که آرزو هایت به پاس وفاداری بهشان بسو یت باز گشته، پاسخ ندایت را داده  و رؤ یاهایت تو را در بر خویش گرفته اند... نه! چنان که که تو بازگشته ای به خو یش و خود را جسته ای!

                   

"سادکو" در امپراطوری زیر آبها به صف دوشیزگانی می نگرد تا عروسش را برگزیند.

                                                            - اثر"ایلیا رپین" ، نقاش بزرگ روس 1876

نیلوفر

از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
...
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
من به رويا بودم،
سيلاب بيداري رسيد.
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
هستي اش در من ريشه داشت،
همه من بود.

كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

                                                                                        - سهراب سپهری

هرگزی

صفحه آخر طرحهای مدادی "هرگزیان" رو تموم کردم، نزدیک به صدمین صفحه. گرچه هنوز بخشهایی جزیی از طرحهای وسط داستان مونده اما مهم نیس. یکبار دیگه به صفحه آخر رسیدم، به پایان "هرگزیان" ، دفعه قبل زمانی بود که طرحهای ترکیب بندی کار به پایان می رسید ، عید امسال که با مجتبی تو همین خونه بودیم و گریه کردیم بهمراه آهنگی که در همون لحظه با اتمام کار و حس وحال اون آنچنان آمیخته و هماهنگ شد که بارها گوش دادیمش و دیگه اسمشو قطعه "هرگزیان" گذاشتیم... گریستیم برای کار، برای شخصیتهای داستانمان ، برای فرجام آن، برای فرجاممان، انگار که خود را سروده بودیم. خلایی بود...کار تمام شده بود . به پایان رسیده بود و داستان بسته شده بود.  و حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. پس گریسته بودیم . انگار که زندگی ای را زیسته بودیم. گویی مسیری را پیموده بودیم ، بهمراه داستان به اوج رسیده بودیم و به انتها.

و من... بار دیگر به همین نقطه رسیده ام. تصاویر را ساخته ام، جهانی را ساخته ام، زندگی بخشیده ام و زندگی گرفته ام. بدست خود حیات داده و میرانده ام...خود را پوده ام...خود را نقش زده ام، نقش خود را زده ام، زندگانی ام را. خود را در آن در آن بافته ام.جان مایه ام را... . یعنی چه که داستان تمام می شود؟! پس من چه؟ من چرا بیرون از داستان مانده ام؟!... من کجایم؟ کیستم؟ داستان در من حیات داشته یا من در داستان؟؟؟ خالق کدامیک بوده است؟ خلق در کدام روی داده است؟...

و من می دانم که باردیگری نیز خواهد بود، سومین بار، که کار به جوهر سیاه پالوده گردد... و باز زنده خواهم شد و به انتها خواهم رسید...

 

                                                                       I should be glad of another death

فردا

عشق یا به وصل می رسه یا به جدایی

اما "دوستی" ابدیست

بقول سهراب: "نه ، وصل ممکن نیست"

چرا که دوست بود   و  بزرگ بود

و از اهالی  امروز... .


فروغ

"در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد"