همین

تنها در خانه ام. طراحی، مطالعه، خیال، دغدغه، خواب... . جشن لحظات میز یکنفره، خیره ی نگاه بر دست، فشردن غم در رنگ، فشار کار بر ذهن، اندیشه ای آبستن و قلبی در امید.

تنهایی نزدیک و  تن هایی دور... .


"...گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شو یم ... غذایی که من می پزم خوشمزه می شود بشرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض.

غذاهای مادرم چه خوب بود، تازه به او ایراد می گرفتم....

آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم... .

ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.

. . . . . . .

و همین." *



* از سهراب سپهری



پالت رنگم را با کاردک میتراشم .رنگ های خشک شده ای را که جانی به نقاشی های بیجانم نداده اند.و جمله به ذهنم فرو مینشیند.رنگ آبی ام تمام شده .رنگ آبی...و هیچ رنگی جایگزین آبی نخواهد شد .چرا که آبی یک رنگ اصلی است و رنگ آبیم تمام شده است باید به دنبال نقاشی هایی بگردم که رنگ آبی نخواهند چه نقاشی های بی معنایی ، بی آن آبی کبود که گرتی از گذشته را همواره با خویشتن داشت.مرد با زندگی وداع کرده است مرد یعنی، پدر؛ چونان سامورایی به هنگام مرگ در قله های شرق دور...آبی ام تمام شده و من به یکباره حس میکنم از سرما کبود شده ام.امروز گویی یکشنبه است ثانیه های انتظار من سنگینیه نفس هایم را میشمارند و وقت تو شلوغ تر از آن است که فکر کنی چرا آبی ام تمام شده؟!

وقتی تنهایم گذاشتی...

ساعت ها وقتی تنهایم گذاشتی .....

کابوس لزجی  به رویای سفیدم وارد شد.کابوسی که به نظر رویا می آمد و رویایی که به نظر کابوس میرسید...رویایم را سیاه میکند با خونسردی با بی خیالی...و شاید هیچ وقت رویایی نبوده  سراسر خواب مرا کابوس تلخ فرا گرفته کابوسهای دوگانه ای که ساعت ها با هم گذشته حال و آینده بشریت را تحلیل میکنند....

پناهندگی...

آنسو

سه سال از رو یش پیچکی گذشت که خیال و واقعیت را بهم پیچاند . در خیال ر یشه دواند و در واقعیت شاخه ها گسترد که بر زمان و مکان سایه اقکند. بر دوسوی آینه... .

و من در اینسوی آینه بودم که دوست، خود ، آینه بود و من به او می نگر یستم نه  به تصو یر خود. و آنگاه که قرار شد خود نیز آینه باشم تا مرز توهّم پیش رفتم چراکه دیگر نمی دانستم در کدامین سو هستم و چگونه می توان آینه ای شد که خود مدتها در دل آن نگر یسته ای و آنگاه کدامیک خواهی بود...؟

اما در دل آینه جای گرفتم ... در مرز نامحتوم دو سو...

"...تا از تو ابدیّتی بسازم"     

برای دوست داشتن ...

زمان با تو زمانی ست که من تمام گنجینه هایم را باز می یابم

آنچه مهم است

آنچه که مهم تر است درست شبیه پست مدرنیسم شده ام

آنچه که با تو باز میابم هنر هست ،اما تو میدانی ؛  فراتر از هنر است.

درک عمیق خویشتن درک عمیق تر آنچه بر ما رفته است درک عمیقتر آنچه... اصلا خودت بگو

دوست داشتن با تو هم پست مدرن شده

7:20

خانه ساکت و من تنهاام

وقت هنوز جوان است ،۷:۲۰ شب

 من بیشتر از حجم وقت و وسعت تنهایی ام احساس خوشبختی میکنم

چونان که به سردردم مهلت داده ام در امتداد خوشبختی ام خوب شود.

                                                              


 ۸:۰۰

دلم برای پدرم  گذشته ام تنگ شده...

 

ادامه نوشته

وقتی تو...

بوی نم بارون از لای پنجره میاد تو

چه آرامش کاذبی دور و برمه ..

روشنش کن

یه آرزو دارم،اما خب شایدم بیشتر ......دور دور دور

یه آرزو دارم ...دنبال یه شاعر میگردم...

و خوب چند وقتی میشه ...دنبال یه چهره ام!عاقبتم شد عین اون فیلم سازی که مدام تو چهره ها زل میزد و دنبال کسی میگشت که خودشم نمیدونس کیه !

تکلیفت با چهره ها چیه ؟

جاده 88 شمالی

اولین جاده ای که در پایانی تر ین روز تعطیلات آغاز ین سال جدید پای سفر در آن گذاردم نیز پیامی نیک بر تارک خود داشت چرا که جاده شماره 88 شمالی فارس بود و بس خلوت... من نیز کوله و توشه ای تازه برای آغاز سفری نو در این سال بر چیده ام. سفر در راهی کم گذر... .

چیدمانی از مزخرف واقعیت

وقایع چگونه از کنار من گذر میکنند؟!

شاید بهترین شیوه برای منجمد کردن یک رویا نقاشی کردن آن باشد . رویا ماهیتی سیال دارد. حتی اگر خود تو یک بار دیگر بخواهی همان خواب راببینی تصویر همانندی پدید نمی آید.اما در رویا راه میروی رویا فضایی ست که عمق دارد یک عمق واقعی و حرکت ،یک صحنه ثابت نیست یک روایت است ،یک صحنه نمایش است ،تو در آن صحنه حرکت میکنی میچرخی ...رویا را شاید بتوان فیلم گرفت...

واقعیت ...عنصر مسخره و بی مزه زندگی من ... همواره با واقعیت در جدال بوده ام انگار که واقعیت زندگی تنها یک ماده ی خامی باشد که باید به چیزی تبدیلش کنی،حال یا به خاطر بی رمق بودن وقایع اطراف من یا به دلیل ماهیت ذاتی وقایع .

چند عنصر مسخره از واقعیت قیچی شدند و به طرز متحیرکننده ای ترکیبی بس غریب در رویا (ذهن)به خود گرفتند:

با یک راهنمای شاید بومی همراه گشته بودیم یک گروه شاید پنج شش نفری...به خاطر می آورم که شناور در سرزمینی افسانه ای بودیم شاید هندوستان بود و یا شاید کوهی متعلق به اینکاها!و به یاد می آورم که کم و بیش از دیدن صحنه هایی متحیر گشته بودیم اما آن صحنه ها از خاطرم محو گشته اند  .دقیقا از نقطه ای تصویر را شارپ در حافظه ام دارم که با آن راهنمای بومی از تله کابینی فنسی در قله ی جنگلی  پیاده شدیم و راهنما می خواست قبرستان اعجاب آور را به ما نشان دهد . هرچند که نیازی به نشان دادن او هم نبود .در میان درختان وزمین پرشده از خزه قبرهای سنگی کهن را میدیدم که نقش برجسته هایی (هندی یا اینکایی)بر رویش حک شده بود سنگ هایی منقوش  که پراکنده در میان خزه های سبز کبود به چشم می آمدند...اما راهنما گفت اینها که همیشه دیده شده اند با من بیایید... به فاصله نچندان دوری تخت هایی دوطبقه که گویی با نی یا بامبو درست شده بودند همان قبرهای مدنظر راهنما بودند روی تخت پایینی برآمدگی وجود داشت چیزی شبیه برآمدگی قبرهای خاکی خودمان .روی برآمدگی که مشخص بود در زیرش انسانی دفن شده پارچه ای کشیده بودند و راهنما به ما گفت که سنگ ها هستند که زیر این پارچه برآمدگی را به وجود آورده اند .بعد راهنما  خواست که دست بر روی سطح سنگ بگذارم .چنین کردم ...سنگ های بزرگ منحنی شکل و نرم...و من با  شگفتی متوجه شدم که سنگ ها نفس میکشند...به آرامی حرکت میکردند پایین و بالا ،دم و بازدم و من میدانستم که دست بر روی سطح قبری گذاشته ام.آن وقت راهنما با زیرکی من رو متوجه سوالی کرد!آیا این دم و بازدم انسانی است که زیر این سنگ ها آرمیده ؟و یا آیا این سنگ ها  هستند که به تدریج حیات را از انسان آرمیده گرفته اند؟ آیا سنگ ها موجوداتی جاندارند چنان که مشخص نیست این دم و بازدم نرم چه منشایی دارند شاید زیر این سنگ ها جذرومد آبها در جریان باشد.

انسان...انسان مرده بود انسان تبدیل به سنگ شده بود قلوه سنگ های خاکستری مایل به سفیدی که اندام های او را میساختند .سنگ هایی که نفس میکشیدند .و نرم بودند.در این میان عنصری ناشناخته و نامرئی حضور داشت،میان انسان تغییر ماهییت داده به جسم بی جان (انسان مرده فاقد نفس و حیات که در زیر واقع گشته بود) و سنگ های تغییر ماهیت داده به جسم جاندار (سنگ هایی جاندار که آرام آرام در آن فضای سبز کبود نفس میکشیدند بر روی جسم انسان)....

اما راهنما به ما نمونه های اعجاب آور دیگری را نیز نشان داد شاید چهار تخت - قبر دو طبقه دیگر .که تقریبا به تمامی از ذهنم محو گشته اند به جز دو جنازه سفید رنگ که قدمتی چندهزار ساله داشته و کاملا سالم بودند در واقع آنها به مجسمه تبدیل شده بودند و چهره های در نهایت آرمانی آن دو مرد...

بی ربط

یک ـ تنها فایده "یک موقعیت خوب"خوب بودن آن موقعیت است.۱

دوـ صفحه ها اول یک نویسنده داشتند و یک خواننده،صفحه ها بعدا دو نویسنده داشتند و چندخواننده؟!۲

سه -تمیزکار بودن شغل خوبیست ،اگر دیوانه نشده بودم،تمیزکاری را برمیگزیدم ،من از توالت های براق ،تمیز و خشک بسیار لذت میبرم .۳


۱-این یک جمله کوتاه عاقلانه نیست.

۲-من از آن تیره جانورانی هستم که راندن خر خویش را در هر شرایطی ترجیح میدهند.

۳ـکپک زده ام ،دلم یک توالت فرانسوی میخواهد .تنها فایده یک توالت فرانسوی ،خوب بودن توالت فرانسوی است ،همانطور که تنها خوبیه یک منحنی درست ،درست بودن گردش آن است در واقع نه به خاطر درست بودن گردش درست آن ، به این دلیل  که نادرست نبودن چیزی تو را آزارده نمیکند.

هجوم شبانه

یک نفر دیشب مرد.

حوادث به راستی چگونه بر من میگذرند؟!بی خیالی ذاتی دارم ،یک نفر میمیرد و من با شمع هایم شام میخورم و زیر نور دلخواهم کتاب میخوانم.آیا حوادث تنها از کنار من رد میشوند؟!

صبح ،به هوش که آمدم منگ بودم به خاطر می آوردم که نیمه شب کسی مرا عاشقانه در آغوش کشیده بود ،من گویی میلرزیدم و او نام مرا آرام سه بار در گوشم میخواند،اما که؟!خواب دیده ام؟!اما از خواب واضح تر مینمود .اما چه کسی و به چه علت ؟نیمه شب؟!او یک زن بود و من فکر میکردم که دست ها و صدایش صدای مادرم بوده است .اما چرا؟چه دلیلی ممکن بود داشته باشد؟! او که شب پیش در خانه نبود!نه ،تا آخرین لحظه پیش از خواب نبود و حالا هم خانه خالی از او  بود ....

بیرون که آمدم دنبال یک انسان میگشتم که تجربه خواب و بیداریم را برایش بگویم .به من گفته شد چرا نیمه شب جیغ میکشیدی؟نیمه شب با فریاد هایم همه را بیدار کرده بودم ،مادرم را جیغ کشیده بودم ،در خوابی هولناک...اما هیچ کدام را به خاطر ندارم جز او که بغلم کرده بود و آنقدر نوازشم کرد تا خواب باز مرا ربود...........

ماهیت حوادث چیست ؟حوادث تنها از کنار من میگذرند ؟یا در من نشست میکنند؟آرام آرام بی آنکه من متوجه شان باشم؟!!

Evenstar

هنوز مرا شب بیدار یهاست

آنچنانکه گذشته در خاطر نیست

و آینده در تصوّر نمی گنجد ...

هنوز...

کمی گیتار کلاسیک

 

شد چند ماه؟!

ماه هفتم ...پاییز و زمستان سخت،  گذشت...زمستان بی معنای اصفهان .منتظر سبزی بودم ...هوای این چند روزه را میشود نفس کشید .

خرس تازه دارد خمیازه کشان از خواب بیدار میشود .

غلتک زنگ زده گیتار را امشب حل دادم کمی غل خورد و خاک هفت ماهه ،درست از بعد از سفر...سفر...

May it be

May it be an evening star
Shines down upon you
May it be when darkness falls
Your heart will be true
You walk a lonely road
Oh! How far you are from home

Mornie utúlië (darkness has come)
Believe and you will find your way
Mornie alantië (darkness has fallen)
A promise lives within you now

May it be the shadows call
Will fly away
May it be you journey on
To light the day
When the night is overcome
You may rise to find the sun

Mornie utúlië (darkness has come)
Believe and you will find your way
Mornie alantië (darkness has fallen)
A promise lives within you now

A promise lives within you now


eraser head

ششم فروردین ماه است، کمی احساس بهاری میکنم . فقط کمی .

یک چرخ دنده زنگ زده غول پیکر دارم ،کمی نیاز به روغن کاری دارد ،فقط کمی.

جمله سومی موجود نیست. جز یک بطر آب معدنی ، یک شمع بودار سبز  و دو شاخه بسیار کوچک آبشار طلایی که از دیوار همسایه چیده ام .

سال نو ...