وقایع چگونه از کنار من گذر میکنند؟!
شاید بهترین شیوه برای منجمد کردن یک رویا نقاشی کردن آن باشد . رویا ماهیتی سیال دارد. حتی اگر خود تو یک بار دیگر بخواهی همان خواب راببینی تصویر همانندی پدید نمی آید.اما در رویا راه میروی رویا فضایی ست که عمق دارد یک عمق واقعی و حرکت ،یک صحنه ثابت نیست یک روایت است ،یک صحنه نمایش است ،تو در آن صحنه حرکت میکنی میچرخی ...رویا را شاید بتوان فیلم گرفت...
واقعیت ...عنصر مسخره و بی مزه زندگی من ... همواره با واقعیت در جدال بوده ام انگار که واقعیت زندگی تنها یک ماده ی خامی باشد که باید به چیزی تبدیلش کنی،حال یا به خاطر بی رمق بودن وقایع اطراف من یا به دلیل ماهیت ذاتی وقایع .
چند عنصر مسخره از واقعیت قیچی شدند و به طرز متحیرکننده ای ترکیبی بس غریب در رویا (ذهن)به خود گرفتند:
با یک راهنمای شاید بومی همراه گشته بودیم یک گروه شاید پنج شش نفری...به خاطر می آورم که شناور در سرزمینی افسانه ای بودیم شاید هندوستان بود و یا شاید کوهی متعلق به اینکاها!و به یاد می آورم که کم و بیش از دیدن صحنه هایی متحیر گشته بودیم اما آن صحنه ها از خاطرم محو گشته اند .دقیقا از نقطه ای تصویر را شارپ در حافظه ام دارم که با آن راهنمای بومی از تله کابینی فنسی در قله ی جنگلی پیاده شدیم و راهنما می خواست قبرستان اعجاب آور را به ما نشان دهد . هرچند که نیازی به نشان دادن او هم نبود .در میان درختان وزمین پرشده از خزه قبرهای سنگی کهن را میدیدم که نقش برجسته هایی (هندی یا اینکایی)بر رویش حک شده بود سنگ هایی منقوش که پراکنده در میان خزه های سبز کبود به چشم می آمدند...اما راهنما گفت اینها که همیشه دیده شده اند با من بیایید... به فاصله نچندان دوری تخت هایی دوطبقه که گویی با نی یا بامبو درست شده بودند همان قبرهای مدنظر راهنما بودند روی تخت پایینی برآمدگی وجود داشت چیزی شبیه برآمدگی قبرهای خاکی خودمان .روی برآمدگی که مشخص بود در زیرش انسانی دفن شده پارچه ای کشیده بودند و راهنما به ما گفت که سنگ ها هستند که زیر این پارچه برآمدگی را به وجود آورده اند .بعد راهنما خواست که دست بر روی سطح سنگ بگذارم .چنین کردم ...سنگ های بزرگ منحنی شکل و نرم...و من با شگفتی متوجه شدم که سنگ ها نفس میکشند...به آرامی حرکت میکردند پایین و بالا ،دم و بازدم و من میدانستم که دست بر روی سطح قبری گذاشته ام.آن وقت راهنما با زیرکی من رو متوجه سوالی کرد!آیا این دم و بازدم انسانی است که زیر این سنگ ها آرمیده ؟و یا آیا این سنگ ها هستند که به تدریج حیات را از انسان آرمیده گرفته اند؟ آیا سنگ ها موجوداتی جاندارند چنان که مشخص نیست این دم و بازدم نرم چه منشایی دارند شاید زیر این سنگ ها جذرومد آبها در جریان باشد.
انسان...انسان مرده بود انسان تبدیل به سنگ شده بود قلوه سنگ های خاکستری مایل به سفیدی که اندام های او را میساختند .سنگ هایی که نفس میکشیدند .و نرم بودند.در این میان عنصری ناشناخته و نامرئی حضور داشت،میان انسان تغییر ماهییت داده به جسم بی جان (انسان مرده فاقد نفس و حیات که در زیر واقع گشته بود) و سنگ های تغییر ماهیت داده به جسم جاندار (سنگ هایی جاندار که آرام آرام در آن فضای سبز کبود نفس میکشیدند بر روی جسم انسان)....
اما راهنما به ما نمونه های اعجاب آور دیگری را نیز نشان داد شاید چهار تخت - قبر دو طبقه دیگر .که تقریبا به تمامی از ذهنم محو گشته اند به جز دو جنازه سفید رنگ که قدمتی چندهزار ساله داشته و کاملا سالم بودند در واقع آنها به مجسمه تبدیل شده بودند و چهره های در نهایت آرمانی آن دو مرد...