اینک تباری خونی

به زیستن ادامه خواهم داد..

آنقدر که شعر خود را بسرایم . به زیستن ادامه خواهم داد تا تصفیه شوم از یاس های اصفهان...

بدن را عریان می طلبم تو می دانی رمز دیدن سطح صاف و تمیز پوست را بی پارچه سیاه ...رنگ یکدست و زیبای پوست را زیر درخشش آفتاب... هیچ اندیشه ی حقیر دیگری را جز  این  نخواهم پذیرفت.

جماعت ترسو که از زیبایی می هراسید و از تجربه ی طعم لذت می هراسید و مرز را خود برای خود تعریف می کنید...تجربه ...تجربه کردن ...تعریف کردن تجربه برای خود و بر خلاف تمام آچه که برایت تعریف می کنند پیش رفتن .

روزی نجات خواهیم یافت.

اصفهان

به طرز احمقانه ای سعی میکنی تقلا کنی.من اصلا شاد نیستم ...نمی دانم از کی .می دانم از زمانی علیه تمام های دلتنگی هایم شوریدم علیه تمام آن چیزهایی که به گلویم سالهای سال چنگ می انداختند علیه غم های بی دلیل وجود غمگین...علیه تمام صحنه های ملال آور معماری و پرواز کسل کننده ی کلاغ ها از پنجره ی بزرگ رو به غروب با تمام توان یکبار دور شدم و به سمت نور و رنگ دویدم و فضا مرا در بر گرفت و من با خودم اندیشیدم تمام شد ...پشت سرش گذاشتم و فکر کردم می شود به دیدن یک سنگ یا یک درخت امید داشت و زیست...اما از فضایم دور شدم ...کاملا جبری از انسان هایی که دیدن هر روزشان به من توان و انرژی میداد از انسان های ملموسی که می شد عاشقشان باشی و عاشقشان بودم...وحشتناک است که چهره ی تو به این روزگار بنشیند با نوعی  ازغم  آشنا شوی که نباید حالا...حالا وقتش نبود که دلسرد شوم اما من دلسردم.زندانیم.من زندانیم ...تمام روز احساس گربه ای را دارم که پشت یک دیوار بتونی به بازی های نور پنجره همسایه پنجه میکشم و پنجه ام از روی سطح دیوار صاف سر می خورد ...زندانیم  چون از امید از حضور امید عمیقا ناامیدم ...نا امیدم اما به روی خودم نمی آورم حرفی نمی زنم کسی نیست که خواهان گوش کردن به این حرف ها باشد حتی خودمبه حرف زدن بی اعتقاد شده ام به نا امید بودن بی اعتقاد شدم اما نا امیدم... من از سال های پیش چنین نتیجه گرفتم که از نا امیدی حرفی نزنم...اما نا امیدی از امتداد صلیبم به قلبم رخنه کرده...وقت را برای زیبا شدن تنگ می دانم ...هرگز دامن نخی قرمز نپوشیده ام و هرگز فرصت آنکه تن خود را زنانه بیابم، نیافتم ...هرگز عشق را رودررو بی پروا بی ترس صریح و باز در آغوش نگرفتم هرگز خودم را در آینه ندیدم .هرگز شاد نبودم.هرگز میهمانی نرفتم.هرگز میان انسان ها سخن نگفتم هرگز با انسان ها نخندیدم...از تمام زیستن یک راه برای نفس کشیدن یافتم؛ نامش را گذاشتم" هنر ".عین کودک گرسنه به سینه اش چسبیدم اما هنر در ذهن یک زندانی چه تجلی درخشانی خواهد داشت ...تمام روز من هستم و من بی هیچ انسانی بی هیچ منجی بی هیچ یاری بی هیچ استادی بی هیچ دوستی من هستم و من و سعی می کنم عین گاو قحطی زده ای چیزی برای خوردن بیابم اما چشمانم همواره گرسنه می مانند ...از هیچ دیگر هیچ بیرون نمی کشند .در باتلاق خانواده گرفتار شدم ذره ذره در خود میکشاندم و هیچ امیدی هیچ چاره ای برای یافتن امیدی که توان بیرون کشیدنم را از این سیستم مهربان خانه داشته باشد نمی یابم ...کتاب ها به دادم نمی رسند ...اصفهان باتلاق بزرگ تر ...هیچ جایی برای خارج شدن از خانه یا جایی برای بودن بهتر از خانه در این شهر کثافت سراغ ندارم نه هیچ جا نه هیچ کس نه حتی یک نفر...خودکشی راه احمقانه تریست از همان چیزهایی ست که اعتقادی به آن ندارم اما در من حضور پیدا کرده است ...نخواستن زیستن ..امید نداشتن به زیستن..حتی نخواستن مردن..خواستن تمام شدن یکباره ی همه چیز همه ی این زندگی خنثی احمقانه این حد متوسط از همه چیز...حد متوسط مالی حد متوسط اجتماعی حد متوسط زندگی متوسط در برابر بدبختی محض و خوشبختی که هرگز هیچ کس لمسش نکرده...حوصله ی زیستن را نداشتن حوصله خودم را نداشتن حوصله ی افکار احمقانه ام را نداشتن ...خسته شدن ...خسته شدن از تلاش های تمام عمر خسته شدن از امید های تمام عمر تلاش های بی جواب امید های ابلهانه امید به نجات یافتن امید به این صلیب امید به عشق امید به تمام شدن یک روز این شهر احمقانه امید به پکیدن هر چه چهره ی زشت مسلط به زندگیت امید به آزادی امید به تمام شدن همه چیز ...یک روز همه چیز ...امید به اینکه فکر کنی تلاش های تک نفره ات به تنهایی جواب میدهد و تو از این وضعیت چسبناک بیرون میکشد امید به آرمان آه آرمان چقدر آرمان ،بیچاره آرمان نخ نما شد .امید به اینکه در یک انسانی چیزی برتر از خودت را ببینی که بتوانی به آن چیز امید داشته باشی اما این انسان ها یا دورند یا سالها از مرگشان گذشته در این جزیره جذامیان در میان این جماعت خواب ...کوتوله های کوته فکر ...وحشی ها ی غارنشین که تمام تلاش و توانشان به خوردن گوشت لخم و خوابیدن و ریدن معطوف است نه حتی سکس.

نه حتی ساعتی که عشق کنار تو بنشیند مسخره کرده ام خودم را با تمام سلول های بدنم .کدام عشق کدام یار...

جرات خودکشی را دارم؟روزگاری داشتم انجامش میدادم حالا را نمی دانم...

تهران

اومدم تهران. باید برگردم اینجا. حرکت و کار و سرعت. نفسم دیگه در نمیومد تو اون تنهایی و سکون.

lynda benglis

jackie winsor