اکسپرسیونیسم همون گرایشیه که شاید بخشی از اون باشم چیزی که در درون خودم کشفش کردم ، همان کنشی که آرومم میکنه:
اکسرسیونیسم انتزاعی گرایشی پرشور در بیان تجریدی حالتهای احساسی است ،این گرایش خیلی سریع به نخستین جنبش هنری مهم در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم تبدیل شد. این جنبش در ذات خود از شیوه سورئالیسم تولد یافت.
من با مغز استخوانم درک میکنم وقتی پولاک میگوید :"...هنگامی که مشغول نقاشی هستم حقیقتا نمیدانم چه کار میکنم. تنها پس از یک مدت زمان آشنا شدن و ارتباط برقرار کردن با اثر است که در می یابم چه کاری انجام داده ام . من از هرگونه تغییر یا حتی خراب کردن تصویر در کار ابائی ندارم .چرا که نقاشی نیز زندگی مالامال از تحول و دگرگونی خاص خود را دارد و من اجازه میدهم که این زندگی به راستی تحقق پذیرد .تنها زمانی که ارتباطم با نقاشی قطع میشود نتیجه کار افتضاح است ،در غیر این صورت نقاشی سرشار از هماهنگی و بده بستان راحت بوده و نهایتا چیز خوبی از کار در خواهد آمد."
ذهن را به ناخودآگاه میبری ،آنگاه میان خودت و خودت صداقت را قرار میدهی آنوقت خودت به شکل یا رنگی تبدیل میشود و روی بوم می آید آنزمان به خودت فکر نمیکنی به صداقت هم فکر نمیکنی آن زمان اصلا فکر نمیکنی،تنها احساسی غلیظ را تجربه میکنی که دیوانه وار میخواهد از درونت به بیرون پاشیده شود...
هارولد روزنبرگ مهمترین نظریه پرداز اکسپرسیونیسم انتزاعی "کنش روی بوم " را در واقع رفتار رهایی طلبانه نسبت به معیارهای سیاسی ،اخلاقی و زیبایی شناسانه میداند.و فرانک اوهارا رفتار هنرمند را در این وضعیت "شکنجه شدن به خاطر بدبینی نسبت به خود و عذاب کشیدن به خاطر دلواپسی ها " ارزیابی میکند.
رابرت مادرول از دیگر نقاشان این جنبش می باشد که شناخته ترین کارهای او سری تابلوهایی است که بعدها به مجموعه "مرثیه هایی برای جمهوری اسپانیا"شهرت یافتند.هنگامی که جنگ های داخلی اسپانیا سر گرفت حدودا بیست ساله بود و بعد ها همان نوستالژی جوانی خود را همواره در ذهن داشت. انتخاب موضوعات در آثار مادرول حاکی از این اعتقاد اوست که نقاشی ذهنی (اواخر دهه ۱۹۴۰ در امریکا جلوه گر شد )به هیچ وجه ناتوان از بیان مسائل اجتماعی تاریخی نبوده و اصولا این قبیل مسائل باید به روش "شخصی " و "غیر مستقیم" بیان شوند . مجموعه مرثیه های مادرول به مراتب شخصی تر و غیر مستقیم تر از گرنیکای پیکاسو هستند.


آدولف گوتلیب از دیگر نقاشان جنبش اکسپرسیونیسم انتزاعی به نوعی نماد پردازی با استفاده از نشانه های کیهانی در کارهایش میپردازد . شباهت شیوه غالب در آثارش با نقاشی های "خوان میرو "در اواخر دهه ۱۹۳۰ مستلزم تعمق و بررسی است . کارهای میرو نیز سرشار از نشانه های کیهانی است لیکن او این نشانه ها را سبک تر و پراکنده تر بدون تاکید بر معانی و استعاره به کار میگیرد .آثار گوتلیب نوعی دعوت به ایمان و اعتقاد به چیزی بسیار مهم و موثر را در ذهن بیننده متبادر میسازد. این چیز مهم نه در ذات رنگها و لکه های قلم مو بلکه در "مفاهیم سمبولها و ارتباط تاریخی" آنها نهفته است .



و آنگاه ویلیم دکونینگ ،در واقع او بیشتر اکسپرسیونیست است تا انتزاع گرا روش کار او مبتنی بر نوعی تصویر سازی خاص است که از توسعه عنصر بافت در نقاشی پدید می آید. در این شیوه بافت انتزاعی به سمت نوعی" هرج و مرج "که به طور آنی به اثر شکل میبخشد حرکت کرده تا در نهایت در یک پهنه آبستره تصویری ـمثلا یک زن ـ پدیدار میشود .در آثار نسبتا فیگوراتیو دکونینگ مانند زن و دوچرخه ،تمام نیروی جنسی به صورتی تلویحی در نقاشی او موج میزند. این اشکال به نوعی کارهای اولیه "ژان دوبوفه" را به خاطر می آورند .مانند تابلوی بدن زن .


اکسپرسیونیسم انتزاعی نقاشان بزرگی چون هانس هافمن ،مارک روتکو ، فرانز کلاین و مارک تابی را در بستر خود پذیرفته است .
