اشاره ای به دنیای بالتوس

 

بالتوس ،نقاش فرانسوی متولد 1908از برجسته ترین نقاشان معاصری است که توانست ادراک و ذهنیت نوگرای اروپایی را با زبانی تصویری یا فیگوراتیو در آثارش بیان کند.بالتوس شخصیتی عجیب است و حدیث نفس اندوهگینی دارد .او همواره در یک دغدغه فکری خصوصی غوطه ور بود و همچون او آدم های آثارش را به نحو نمادینی در یک اتاق بسته و مالامال ترس و مرض محبوس میساخت .وی وسوسه و میل به هتک و تجاوز را در آثارش نمایش میدهد . دختران بالغ و عریان در وضعیت بی پروا و اغوا کننده ای که خشونت جنسی را ترویج میکنند  از رایج ترین موضوعاتی هستند که دغدغه بالتوس را در تجسم تمنیات غیراخلاقی نشان میدهند.

balthus

balthus

balthus

balthus

balthus

 

 

 

اکسپرسیونیسم همون گرایشیه که شاید بخشی از اون باشم  چیزی که در درون خودم کشفش کردم ، همان کنشی که آرومم میکنه:

اکسرسیونیسم انتزاعی گرایشی پرشور در بیان تجریدی حالتهای احساسی است ،این گرایش خیلی سریع به نخستین جنبش هنری مهم در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم تبدیل شد. این جنبش در ذات خود از شیوه سورئالیسم تولد یافت.

من با مغز استخوانم درک میکنم وقتی پولاک میگوید :"...هنگامی که مشغول نقاشی هستم حقیقتا نمیدانم چه کار میکنم. تنها پس از یک مدت زمان آشنا شدن و ارتباط برقرار کردن با اثر است که در می یابم چه کاری انجام داده ام . من از هرگونه تغییر یا حتی خراب کردن تصویر در کار ابائی ندارم .چرا که نقاشی نیز زندگی مالامال از تحول و دگرگونی خاص خود را دارد و من اجازه میدهم که این زندگی به راستی تحقق پذیرد .تنها زمانی که ارتباطم با نقاشی قطع میشود نتیجه کار افتضاح است ،در غیر این صورت نقاشی سرشار از هماهنگی و بده بستان راحت بوده و نهایتا چیز خوبی از کار در خواهد آمد."

ذهن را به ناخودآگاه میبری ،آنگاه میان خودت و خودت صداقت را قرار میدهی آنوقت خودت به شکل یا رنگی تبدیل میشود و روی بوم می آید آنزمان به خودت فکر نمیکنی به صداقت هم فکر نمیکنی آن زمان اصلا فکر نمیکنی،تنها احساسی غلیظ را تجربه میکنی که دیوانه وار میخواهد از درونت به بیرون پاشیده شود...

هارولد روزنبرگ مهمترین نظریه پرداز اکسپرسیونیسم انتزاعی "کنش روی بوم " را در واقع رفتار رهایی طلبانه نسبت به معیارهای سیاسی ،اخلاقی و زیبایی شناسانه میداند.و فرانک اوهارا رفتار هنرمند را در این وضعیت "شکنجه شدن به خاطر بدبینی نسبت به خود و عذاب کشیدن به خاطر دلواپسی ها " ارزیابی میکند.

رابرت مادرول از دیگر نقاشان این جنبش می باشد که شناخته ترین کارهای او سری تابلوهایی است که بعدها به مجموعه "مرثیه هایی برای جمهوری اسپانیا"شهرت یافتند.هنگامی که جنگ های داخلی اسپانیا سر گرفت حدودا بیست ساله بود و بعد ها همان نوستالژی جوانی خود را همواره در ذهن داشت. انتخاب موضوعات در آثار مادرول حاکی از این اعتقاد اوست که نقاشی ذهنی (اواخر دهه ۱۹۴۰ در امریکا جلوه گر شد )به هیچ وجه ناتوان از بیان مسائل اجتماعی تاریخی نبوده و اصولا این قبیل مسائل باید به روش  "شخصی " و "غیر مستقیم" بیان شوند . مجموعه مرثیه های مادرول به مراتب شخصی تر و غیر مستقیم تر از گرنیکای پیکاسو هستند.

motherwell

motherwell

آدولف گوتلیب از دیگر نقاشان جنبش اکسپرسیونیسم انتزاعی  به نوعی نماد پردازی با استفاده از نشانه های کیهانی در کارهایش میپردازد . شباهت شیوه غالب در آثارش با نقاشی های "خوان میرو "در اواخر دهه ۱۹۳۰ مستلزم تعمق و بررسی است . کارهای میرو نیز سرشار از نشانه های کیهانی است  لیکن او این نشانه ها را سبک تر و پراکنده تر بدون تاکید بر معانی و استعاره به کار میگیرد .آثار گوتلیب نوعی دعوت به ایمان و اعتقاد به چیزی بسیار مهم و موثر را در ذهن بیننده متبادر میسازد. این چیز مهم نه در ذات رنگها و لکه های قلم مو بلکه در "مفاهیم سمبولها و ارتباط تاریخی" آنها نهفته است .

adolph gottlieb

Adolph gottlieb

adolph gottlieb

و آنگاه ویلیم دکونینگ ،در واقع او بیشتر اکسپرسیونیست است تا انتزاع گرا  روش کار او مبتنی بر نوعی تصویر سازی خاص است که از توسعه عنصر بافت در نقاشی پدید می آید. در این شیوه بافت انتزاعی به سمت نوعی" هرج و مرج "که به طور آنی به اثر شکل میبخشد حرکت کرده تا در نهایت در یک پهنه آبستره تصویری ـمثلا یک زن ـ پدیدار میشود .در آثار نسبتا فیگوراتیو دکونینگ مانند زن و دوچرخه ،تمام نیروی جنسی به صورتی تلویحی در نقاشی او موج میزند. این اشکال به نوعی کارهای اولیه "ژان دوبوفه" را به خاطر می آورند .مانند تابلوی بدن زن .

de kooning

اکسپرسیونیسم انتزاعی نقاشان بزرگی چون هانس هافمن ،مارک روتکو ، فرانز کلاین و مارک تابی را در بستر خود پذیرفته  است .

mark tobey

کشیده میشویم به سمت واقعیت!

ناکـ ـ ناکـ ـ

چکیدن قطره هایی در یک سیاهی

بین خطوط تیره مرئی میشوی.

OH، Jean Dubuffet je suis folle  de toi

             

ادامه نوشته

اگر جان بگیرد...

  

هشت و نیم دیشب بود که بهم خبر رسید نادعلیان و گروهش اومدند پل خواجو برنامه داشته باشند ،دویدم.از سال اول که توی دانشگاه سخرانی کرد جزو اولین نفراتی شد که هنر های جدید رو به من شناسوند و تو ذهنم موند.برنامه دیشب نوعی اتفاق بود که میان یک جمع تصادفی می افتاد ،رسیدن به یک هم آوایی با هم و این تجربه نتیجه بسیار موفق و هماهنگی  هم داشت،هر کس سهمی از آوای خودش را به اشتراک می گذاشت و یک موج عظیم از صدا شکل می گرفت که در کنار هم هماهنگ میشدند.کاری که بارها در جمع دوستانه برای سرگرمی انجام داده بودیم دیشب اما کمی جلوه ی رسمی تر و محکم تری داشت ....هوا پاییزی و بارانی بود و پل البته پل چوبی نه خواجو آرام بود...خیلی از آدم هایی که تو این سال ها دونه دونه گلچین کرده بودم هم بودند وقتی بر میگشتم شبیه بادکنک شده بودم سبک و شفاف! و به اصفهان فکر می کردم روزی که اگر جان بگیرد !

pink panther (قسمت دوم )

 

"پلنگ صورتی" به عنوان انیمیشن در واقع بر اساس شانس پدید آمد، این اثر در اصل فیلمی بود ساخته ی Blake Edwards که "  "the pink pantherنامیده میشد .

و برای تیتراژ اول فیلم تصمیم به استفاده از انیمیشن گرفته شد و بنابراین ادوارد از ")"friz frelengخالق باگزبانی)درخواست کرد کارتونی بسازد که سه ویژگی طنز ،صامت بودن و رنگ صورتی را در خود داشته باشد !و کارکتری که برای این منظور آفریده شد چنان چشمگیر گشت که سالهای سال زنده باقی ماند .

پلنگ صورتی با نگاهی اشرافی و مقداری که از سبک پاپ آرت در خود داشت ،قابلیت های عظیمی را نمایان میساخت که تهیه کنندگان را بر این داشت که فیلم انیمیشن مستقلی از آن تهییه کنند و چنین شد که فیلم انیمیشن کوتاهی که ستاره ی آن "پلنگ صورتی " بودساخته شد و مدتی بعد توانست جایزه ی اسکار بهترین انیمیشن کوتاه را از آن خود سازد ،با زدن جرقه ی این فیلم کوتاه ساختن سری های پلنگ صورتی آغاز گشت،فیلم هایی که به صورت کمیک ساخته میشدند و از لحاظ تجاری هم خوش می درخشیدند،تمامی فیلم های پلنگ صورتی با تم موسیقی جاز مشخص میشوند که توسط Henry mancini آهنگسازی شده است .

نام "پلنگ صورتی "از نام الماسی گرفته شده است که در فیلم  به سرقت میرود،جایی که Peter Sellers در نقش بازرس کلسئو ایفای نقش میکند ، و همچنان که شاهدیم شخصیت بازرس کلسئو هم در انیمیشن پلنگ صورتی ظاهر میشود .

Jerry Beck  مورخ چنین میگوید :" انیمیشن کلاسیک تقریبا در دهه 60 مرده بود و هرکس به نحوی شانه خالی میکرد ،اما خالقین این اثر به جایزه های پیشین خود خرسند باقی نماندند آنها کارتونی ساختند کاملا متفاوت با آثار برادران وارنر و دیزنی ...آنها با سبک جدید و هوشمند خود پا به این عرصه نهادند."

بنابراین پلنگ صورتی سهم برجسته ای در هنر انیمیشن داشته و هرچند که مجبور به کارگیری تکنیک های محدود انیمشنی بود،با وجود تمام این محدودیت ها استفاده خلاقانه ای  در به کارگیری  موضوعات مضحک و سورئال ،جناسهای بصری و استفاده تقریبا کامل از سبک پانتومیم  و بدون کلام  کرد.

راز موفقیت کاراکتر پلنگ صورتی  ناشی از شخصیت اشرافی منش و برازنده ی اوست  که پیوندی دارد با دهه ی 60 و سبک پاپ آرت ،او یک جنتلمن انگلیسی ست  ،باهوش ،زیرک شوخ و طنز که گاه با چارلی چاپلین و باستر کیتن شباهت هایی پیدا می کند و بی شک این کاراکتر مردم را برای دهه ها شیفته خود میسازد .  

صورتی بی نظیر ، قسمت اول

 

چطوره اگه در مورد این جونور بی نظیر فکر کنیم؟!من مدتیه به دنبال  جمله ای میگردم که حسی رو که در مورد این اثر دارم رو بتونه  بیان کنه!فانتزی کودکانه اش رو که جدا کنیم خیلی چیزهای دیگه هست که درگیرشم ،بیشتر دوست دارم در مورد کله ای فکر کنم که این ایده از توش اومده بیرون...اول اینکه چرا پلنگ؟! دوم چرا صورتی؟!این یعنی از همین اول کاملا  با موفقیت تونسته شکی رو که باید به مخاطب وارد کنه، چرا این نوع فیگور ،شخصیت کاملا عجیبیه یک پلنگ صورتی مرد با چشم های زرد و ابروهای سیاه ،عجیب تر اینکه اصلا معصومیت تام نداره تا جایی که گاهی به مرز خباثت میرسه، بدجنسی هایی که خیلی وقت ها در ناخودآگاه خودم هم بهش فکر میکنم نوعی خیالپردازی در مورد کارهای شیطنت آمیزی که میشه انجام داد!از همه مهم تر فضا سازیها ست،با تمام انیمیشن های دیگه متفاوته مثل اینکه یه شخصیت کارتونی توی  دل یک تابلوی نقاشی محض رها شده باشه ،یک صفحه تک رنگ که خط هایی گاه گاه تداعی کننده معماری یا هر فضای دیگه ای توش به چشم میخوره،اما این خط ها هرگز جلو تصور کردن بقیه اجزا را از مخاطب نمیگیره و بدون وسواسی کلیشه ای  از پرداختن به جزئیات غیر ضروری دور میشه، فضاهایی متروک ،متروک بودن این اثر بینهایت جالبه هرچند از دید کودکانه ام خیلی بغرنج به نظر می آمد اما حالا درکش کاملا محسوسه و حتی واقعی،اینطور بیان کنم که در واقعیت هم خیلی مکان ها هستند که از بیرون اصلا متروکه به نظر نمی آیند و آدم هایی به ظاهر رفت و آمد دارند اما وقتی دقیق تجربه شان کنی متروکه اند و انگار همان قدر صورتی و غریب!من فکر میکنم سازنده ی این کار تعریف جدیدی از رنگ صورتی داشته ،درک سطحی از این رنگ همان چیزی است که دنیای باربی ها را شامل میشود اما این رنگ واقعا خیلی عجیب تر است ساده به نظر می آید اما چندان قابل اعتماد نیست!نکته ی دیگه که در خلوتی این حضور صورتی به چشم میخوره شخصیت دیگه ایست که شاید به ضرورت وارد شده اما خیلی خوب چفت ماجرا شده ،"بازرس"یا همان مردک بیرنگ که کاملا مشخص است که پلنگ صورتی را جدی نمیگیرد یعنی این طور به نظر میاد که او نه پلنگ بودنش را میپذیرد نه رنگ صورتی اش را حتی فکر میکنم دنیایی که ما صورتی و عجیب میبینیمش به نظر او کاملا واقعی است و همان چیزی میبندش که باید باشد ،آه چه فوق العاده است اینجا هنرمند نگاه عجیبی را که همه در جامعه احتمالا به سمتش دارند را کاملا معکوس در دنیای خودش نشان میدهد ،میبینی یعنی انتقام میگیرد! :)شخصیت بازرس برای من کاملا نمایش دهنده شخصیت و چهره دشمن سرنگون شده ام مدیرگروه سابقم است،انفعال ،حق به جانبگی حمافت بارش،لجاجتی بی حاصل که منطق خشکش با سیالی حضور صورتی دارد .

این طور به نظرم می آید که سازنده برای این کار زور نزده تا بچه شود یا به بچگی فکر کند ،او کاملا بزرگ است اما روح کودکانه اش را به کار گرفته .

دشت کویر...

 

ده.یک ده واقعی .ده واقعی .مهم نیست که رو به متروکه شدن میرود آنچه را که برای ادامه دادن به آن محتاجی می توانی از شیره اش بمکی.متروکه هم تعریف جدیدی پیدا میکند سوراخ های زیادی در یک ده پیدا میشود که دلت میخواهد تا عمق به درونش نفوذ کنی کنجکاوی قهقه میزند و تو چیزهایی واقعی کشف میکنی ،سردر خانه ای را میبینی که انارو قفل ،کتاب و طلسم به آن آویخته اند ،نقش خروس برجسته ای روی دیوار و کله ی قوچی در بالای در خانه ای دیگر ،قدیمی ترین سنت ها را بیرون میکشد.چشمانم حال می آید با فضا که پایین و بالا میرود تنوعش همان چیزی است که میخواهم بافت قدیمی ده به مثابه یک مجسمه ی معاصر غولپیکر است که میتوانی واردش شوی....وه یک ده واقعی خانه هایش درست مثل دانه های یک بافتنی به هم زنجیر شده اند.

 انارک انارک

 انسان کشاورزی میکند.انسان برای خودش کار میکند . انسان با بدوی ترین ابزار ها زمین را بارور میکند.یعنی سینه به سینه یادگرفته که چه طور با زمین ارتباط برقرار کند..."ارتباط بر قرار کند"...تصور کن، کارت این باشد که زمین را زیر و رو کنی با زمین زندگی کنی ،فصل ها و فصل ها و زمین را بشناسی.پیرمرد چند دقیقه ای که حرف زد گفت:خوب ،بریم سر کارمون.....نخلها نخلها .نخل ها ده "گرمه "را احاطه کرده بودند ،و همه چیز انگار از نخل وا گرفته بود .زنهایی هستند که حصیرمیبافند با چهره هایی به رنگ پوست نخل و دستهایی که انگار از تنه ی نخل قرض گرفته شدند.اگر توان این را نداشته باشم که به مملکت نظم داده شده ای کوچ کنم آیا شهامت این را هم نخواهم داشت که به جستجو در این ته مانده های حیات بپردازم...کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم....دلم برای سهراب تنگ شده ،سخت است آرزوی بودن کنار انسانی را داشته باشی که به اندازه ی مرگ تا زندگی با هم فاصله دارید ...همسفرهای خوبی میشدیم !

 گرمه گرمه

  روستای مصر و فرحزاد  شاید بشود گفت آنجاست که دنیا بعدش تمام میشود چند متری که بروی نه راهی است نه ساخته ای سرزمین ها ماسه و شنزار است کویر شروع میشود.کوه های ماسه کوه های ماسه  درست عین اینکه خواب باشی و خواب ببینی که قوی و بیباک از کوه بلندی بالا میروی نه میترسی پایت بلغزد نه سقوط کنی انگار سنگها تبدیل به بالش شده باشند و پاهایت درونشان فرو رود ،بینظیر است ...بینهایت ماسه برای تواگر دوستداشته باشی ماسه بازی کنی .نرم سبک خنک.هوایش عین حال من دیوانه است تعادلی بین گرمی روز و انجماد شب نیست .وشب....خط سفید کهکشان راه شیری را میتوانی ببینی و مرد منجم آنقدر قصه ی صوت های فلکی را تعریف کرد که من زیر آسمان سوراخ سوراخ نقره ای خوابم برد...از سرما بیدار شدم و آتش دربیابان ....طبیعت لذت را با نیازهای ضروریت با هم می آمیزد اشکال این است که همراهش پیش نمیرویم ،فانی میشویم بیشک!

فرحزاد فرحزاد

اندام شناسي مرگ : ديداري اندوهبار از نمايشگاه جهان جسماني در گالري اتلنتيس لندن  (چکیده)

عنوان: اندام شناسي مرگ : ديداري اندوهبار از نمايشگاه جهان جسماني در گالري اتلنتيس لندن  (چکیده) 

موضوع: پيكرتراشي؛ هنر

پديدآورنده: قره باغي، علي اصغر

نشريه: گلستانه،شماره نشریه: 40

بازیابی: 12604961

 

 

bodyworlds

 

اندام‌شناسي‌ مرگ‌
ديداري‌ اندوهبار از نمايشگاه‌ ((جهان‌ جسماني‌)) در گالري‌ اتلنتيس‌ لندن‌.

در دهه‌ پاياني‌ قرن‌ بيستم‌، جهان‌ هنر كه‌ از جنجال‌ها و بازي‌هاي‌ داميان‌
هيرست‌ با لاشه‌ حيوانات‌، مجسمه‌هاي‌ مشمئز كننده‌ مارك‌ كويين‌ و
وحشي‌گري‌هاي‌ هرمان‌ نيتش‌ و تماشاي‌ خون‌ و دل‌ وروده‌ گاو و گوسفند به‌تنگ‌
آمده‌ بود، چشم‌ انتظار هنري‌ بود كه‌ به‌اين‌ بازي‌ها خاتمه‌ دهد. در قحطسالي‌ كه‌
نوميدشدن‌ از هنرهاي‌ تجسمي‌ سايه‌ سرد و سياه‌ خود را مانند بختك‌ بر فضاي‌
هنري‌ جهان‌ فروافكنده‌ بود، نقطه‌ اميدي‌ هم‌ سوسو مي‌زد اما معلوم‌ نبود كه‌
دگرگوني‌ تازه‌ از كجا سر برآورد. هميشه‌ اميد آن‌ مي‌رفت‌ كه‌ دريچه‌يي‌ هرچند
تنگ‌ و محدود به‌روي‌ هنرهاي‌ تجسمي‌ گشوده‌ شود و هوايي‌ تازه‌ به‌درون‌ دايره‌
بسته‌ اين‌ هنر بدمد، اما هرگز گمان‌ نمي‌رفت‌ كه‌ بي‌بندوباري‌هاي‌ مشتي‌
هنرمندنما و آبي‌ كه‌ نهادهاي‌ فرهنگي‌ به‌ آسياب‌ آن‌ها ريخته‌ بودند راه‌ را براي‌
ورود هيولايي‌ تازه‌ باز گشوده‌ باشد. هرگز حتي‌ در هولناك‌ترين‌ كابوس‌هاي‌ هنر
گمان‌ نمي‌رفت‌ كه‌ هوايي‌ كه‌ جهان‌ هنر چشم‌ به‌راه‌ آن‌ بود، تندبادي‌ هولناك‌
باشد و از آزمايشگاه‌ و كارگاه‌ دكتر فرانكنشتاين‌گونه‌ به‌فضاي‌ بي‌روح‌ هنر بوزد.
به‌هرحال‌ اين‌ روزنه‌ تنگ‌ و دلگير تازه‌ است‌، اما پنجره‌يي‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ از
درون‌ آن‌ جهان‌ را زيبا، فلسفي‌ و انساني‌ ديد. در بحث‌ از ((پايان‌ و مرگ‌ تاريخ‌
هنر)) در مجموعه‌ مقالات‌ به‌هم‌ پيوسته‌ ((تبارشناسي‌ پست‌مدرنيسم‌)) اشاره‌ كردم‌ كه‌ اگر هنر تازه‌يي‌ در راه‌ باشد، بي‌ترديد از جايي‌ نخواهد آمد كه‌ امروز پيش‌بيني‌ مي‌كنيم‌ و انتظارش‌ را داريم‌.
از ٢٣ مارس‌ ٢٠٠٢، گالري‌ اتلنتيس‌ كه‌ بناي‌ آن‌ در اصل‌ يك‌ كارخانه‌ آبجوسازي‌
قديمي‌ و متروكه‌ در قلب‌ شهر لندن‌ بوده‌ است‌، آثار پروفسور گونتر فون‌ هاگنز را
به‌نمايش‌ گذاشت‌. مضمون‌ اين‌ نمايشگاه‌ مرگ‌ است‌ و ماده‌ اوليه‌ و خام‌ آثار
به‌نمايش‌ درآمده‌، اجساد مردگاني‌ است‌ كه‌ به‌شكلي‌ هنرمندانه‌ تشريح‌ شده‌ و درهيات‌ آثار بديع‌ و در عين‌حال‌ هولناك‌ تجسمي‌ و مجسمه‌سازي‌ به‌تماشا گذاشته‌شده‌اند. آغازگاه‌ اين‌ نمايشگاه‌ در اتريش‌ بود و بعد به‌توكيو برده‌ شد. پيش‌ ازبرپايي‌ آن‌ در لندن‌، حدود هشت‌مليون‌ نفر بازديدكننده‌ داشت‌ و درآمد حاصل‌ از
آن‌ چهل‌وپنج‌مليون‌ پوند بود. اما شهرت‌ جهاني‌ نمايشگاه‌ ((جهان‌ جسماني‌)) از
زماني‌ به‌اوج‌ رسيد كه‌ در لندن‌ به‌تماشا گذاشته‌ شد. اين‌ نمايشگاه‌ كه‌
معروف‌ترين‌ و پربيننده‌ترين‌ نمايشگاه‌ جهان‌ لقب‌ گرفته‌، غوغاي‌ كليسا و اهل‌
ديانت‌ و هنرشناسان‌ و تاريخ‌نگاران‌ و فلاسفه‌ غرب‌ را برانگيخته‌ و گستره‌يي‌ از
بحث‌هاي‌ مذهبي‌، اخلاقي‌ حقوقي‌ را پديد آورده‌ است‌. همين‌ اواخر هنرشناسان‌
روسيه‌ با لحني‌ تند به‌ بحث‌ و انتقاد از آن‌ پرداختند و آن‌ را نوعي‌ دست‌بردن‌ در
شان‌ و منزلت‌ انسان‌ دانستند. مجله‌ آلماني‌ FACT، توانسته‌ است‌ با كمك‌
دانشمندان‌ روسي‌، جسد ٥٦ روستايي‌ سيبريايي‌ و بيماران‌ رواني‌ را در مجموعه‌
اجساد پروفسور هاگنز رديابي‌ كند. شناسايي‌ يكي‌ از اين‌ اجساد با بررسي‌ دقيق‌خالكوبي‌ روي‌ بازوي‌ آن‌ ممكن‌ شده‌ است‌. اولياي‌ كليساي‌ كاتوليك‌ و پروتستان‌،كار هاگنز را ((بازي‌ بي‌شرمانه‌ با جسد انسان‌)) ناميده‌ و از طريق‌ مراجع‌ قانوني‌خواستار تعطيل‌ فوري‌ نمايشگاه‌ و محاكمه‌ هاگنز شده‌اند. جامعه‌شناسان‌، كارهاگنز را توهين‌ آشكار به‌ شان‌ و منزلت‌ مردگان‌ ناميده‌اند و معتقدند كه‌ اجساداز هم‌ دريده‌ انسان‌ها نبايد تا حد اشياي‌ يك‌ نمايشگاه‌ تنزل‌ داده‌ شود و تماشاي‌جسدهاي‌ دريده‌ و ورقه‌ورقه‌شده‌ نبايد يك‌ پديده‌ فرهنگي‌ به‌شمار آيد. آن‌هااين‌ كار را سقوط آشكار ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌ در آستانه‌ هزاره‌ سوم‌ مي‌دانند. گونترگراس‌، بي‌آن‌كه‌ به‌ شيوه‌ ماندگار كردن‌ اجساد اشاره‌يي‌ داشته‌ باشد، با لحني‌اعتراض‌آميز به‌نمايش‌ گذاشتن‌ آن‌ها را ((عملي‌ ناانساني‌)) توصيف‌ كرده‌ است‌.
به‌هرحال‌، دامنه‌ اعتراضات‌ به‌قدري‌ گسترده‌ است‌ كه‌ هر لحظه‌ امكان‌ برچيدن‌ و
ممنوعيت‌ نمايش‌ آن‌ وجود دارد. اما پروفسور هاگنز ادعا مي‌كند كه‌ برخي‌ از اين‌
اجساد را از ميان‌ مردگان‌ بي‌نام‌ و نشان‌ سردخانه‌هاي‌ عمومي‌ برگزيده‌ و برخي‌
ديگر متعلق‌ به‌ كساني‌ است‌ كه‌ پيش‌ از مردن‌، بر اساس‌ اسناد رسمي‌، جسد خودرا در اختيار او گذاشته‌اند. پروفسور هاگنز در واكنشي‌ تند و صريح‌ به‌اعتراض‌هامي‌گويد:((آن‌ها كه‌ با اين‌ كار مخالفت‌ مي‌كنند، آشكارا نشان‌ مي‌دهند كه‌ تا چه‌اندازه‌ از حوزه‌ تفكر امروز به‌دوراند. اين‌ اعتراض‌ها نشان‌ مي‌دهد كه‌ برخي‌ ازجوامع‌، در دوراني‌ كه‌ پست‌مدرن‌ نام‌ گرفته‌، حتي‌ از جوامع‌ يونان‌ كهن‌ هم‌عقب‌مانده‌تراند.)) در نمايشگاه‌ لندن‌، دفتري‌ براي‌ نام‌ نويسي‌ كساني‌ كه‌
مي‌خواهند داوطلبانه‌ جسد خود را پس‌ از مرگ‌ در اختيار هاگنز بگذارند داير
شده‌ است‌ و روزانه‌ تقريبا پنج‌ نفر در اين‌ دفتر نام‌نويسي‌ مي‌كنند. بر اساس‌
اسناد ثبت‌شده‌ در اين‌ دفتر، تا تاريخ‌ بازديد من‌ از اين‌ نمايشگاه‌، ٣٧١٥ نفر
نام‌نويسي‌ كرده‌اند كه‌ از آن‌ها ١١٥ نفر در يكي‌ دو سال‌ پيش‌ درگذشته‌اند.
بسياري‌ از داوطلبان‌ حضور فيزيكي‌ بعد از مرگ‌ را دليل‌ نام‌نويسي‌ خود ذكر
كرده‌اند.
آثار به‌نمايش‌ درآمده‌ در گالري‌ اتلنتيس‌، با بهره‌جويي‌ از متجاوز ازدويست‌
جسد انسان‌ و اندام‌هاي‌ داخلي‌ بدن‌ ساخته‌ شده‌ است‌. تماشاگران‌ هنگام‌ ورود
به‌فضاي‌ نمايشگاه‌ حالتي‌ بهت‌زده‌ دارند، چراكه‌ باور كردن‌ واقعي‌ بودن‌ اجساد
پوست‌كنده‌ و از هم‌دريده‌ و عاري‌ از هويت‌ انساني‌، اگر ناممكن‌ نباشد، باري‌
سخت‌ دشوار است‌. تماشاگر مي‌بيند كه‌ هاگنز مرگ‌ را شرحه‌شرحه‌ روايت‌ كرده‌
است‌ و خود را رودرروي‌ اجسادي‌ مي‌بيند كه‌ پوست‌ آن‌ها را كنده‌ و گوشت‌شان‌ رادريده‌اند تا اعضا و اندام‌هاي‌ دروني‌ بدن‌ انسان‌ به‌آشكارترين‌ شكل‌ ممكن‌
به‌نمايش‌ گذاشته‌ شود. بويي‌ از اين‌ اجساد به‌مشام‌ نمي‌رسد، اما بيش‌ از آن‌
واقعي‌ هستند كه‌ در وهم‌ و در هولناك‌ترين‌ كابوس‌ها بگنجد. به‌تدريج‌ بر شهامت‌
تماشاگر افزوده‌ مي‌شود، حتي‌ برخي‌ از اجساد را لمس‌ مي‌كند و احساس‌ مي‌كندكه‌ به‌درون‌ خود چشم‌ دوخته‌ است‌. انگار كه‌ در همين‌ زمان‌ كوتاه‌ ديدن‌
اجساد،شكل‌ امري‌ عادي‌ را به‌خود گرفته‌ باشد، ديگر در درون‌ مردگان‌ به‌چشم‌
جسد نگاه‌ نمي‌كند و بدن‌ انسان‌ را در تمامت‌ آن‌ مي‌بيند*.

----------------------------------------------------------------------------------------

*با تشکر از حسن نوزادیان عزیز