ملال آور

هروقت به چهار میخ کوبیده می شوم  که کنکور بدهم

چقدر بد است هرکس دیگر بودن غیر از نیلوفر

چقدر بد است لحظاتی که باید مقید به انجام کار دیگری باشی غیر از خلق کردن

هروقت باید کنکور بدهم حالم ناخوش می شود

ملال آور است نقاشی نکردن با موسیقی طراحی نکردن

ملال آور است در کتابخانه غوطه ور نشدن در پی مطالعات آزاد

ملال آور است مسولیت داشتن از آن خود نبودن

ملال آور است

خودم را می خواهم

می رقصم

تو یک روز که من با خودم غریبه شده بودم آمدی ، نیامدی خودم آوردمت و شروع کردم به نگاه کردنت چون آینه ام شکسته شده بود

به تو گفتم تو آینه باش من شعله

تو گفتی نرقص

تو گفتی چترهای رنگی مسخره اند

تو گفتی دامن های رنگی مسخره اند

من به فلز وجود تو معتقد شدم

من در فلز وجود تو شکفتم

ریشه دادم

کار من ریشه دادن است

آینه ام جیوه بود ، جیوه ها به هم پیوستند ، آبنه ام نشکسته بود

من اما نگران زنگ زدن تو هستم نه حتی خشک شدن ریشه هایم در تو

من شروع کردم به رقصیدن و چترهای رنگی و دامن های رنگی

شهرستانی تر از تمام دخترهایی که دیده ای

کولی وار

غریب تر از آنچه که حتی نامش را بدانی

من نگران غم سنگین چهره توام غمی که خودت هم نمی بینیش

من می رقصم نرم تر از تمام آنچه قبلا بوده ام ،غیر معقول تر دیوانه وارتر

برای گوزن شمالی

جهان من جهانی ست که هیچ چیز غیر از هنر در آن معنا ندارد

چیدمان زندگی من به نحوی است که یا جریانی به نام آرت به آن هستی می بخشد و یا مردگی می ماند و بس .من سالهای زیادی از زندگی ام را دچار مردگی بودم آن روزها که نامش را نمی دانستم و درست در یک بعد از ظهر خمار آلود پله های را به سمت پشت بام دویدم و در اتاقک نمور پشت بام با معنوی ترین نیرویی که آن روزها نامش خدا بود عهد بستم که پیدایش کردم و ادامه اش می دهم و هرگز خود را به ورطه ی مردگی وانمی گذارم از آن روز زنده شدم و همچون معجزه ای در من شروع به رشد کردن نمود شاید سیزده سال از آن روزگار می گذرد

مثل یک موبد کولی کرده است مرا با خود می کشاند مرا از بستر گرم خانه و خانواده ام کشانده به کثیف ترین شهرها ، شهرهای تنهایی شهرهای سخت .مرا مجبور کرده با همبسترهایم بجنگم با تمام معشوق هایی که "زندگی " را نمی فهمند زندگی را روزمرگی می دانند زندگی را مسیر امن هرروزه می دانند بجنگم و در اتوبان های بی برگشت وداعشان گویم .دلسرد از آنکه چگونه نتوانستم برایشان شعله ای باشم.خودم خسته تر از همه...وقت کوچ دیگری را درست تمام پرنده های شمالی حس می کنم باد سرد وزیدن گرفته و من یک بار دیگر به روشنی در خودم می شنوم که هیچ چیز در این زندگی ارزش هنر را ندارد و تنها آینه من است تنها تصویر من تنها من من.

من های دیگر همه بیمارند همه خمار و مسخ شده اند همه مرده اند

و من زیاد خود را به دامان این مردگی ها وا نهاده ام.