تو یک روز که من با خودم غریبه شده بودم آمدی ، نیامدی خودم آوردمت و شروع کردم به نگاه کردنت چون آینه ام شکسته شده بود
به تو گفتم تو آینه باش من شعله
تو گفتی نرقص
تو گفتی چترهای رنگی مسخره اند
تو گفتی دامن های رنگی مسخره اند
من به فلز وجود تو معتقد شدم
من در فلز وجود تو شکفتم
ریشه دادم
کار من ریشه دادن است
آینه ام جیوه بود ، جیوه ها به هم پیوستند ، آبنه ام نشکسته بود
من اما نگران زنگ زدن تو هستم نه حتی خشک شدن ریشه هایم در تو
من شروع کردم به رقصیدن و چترهای رنگی و دامن های رنگی
شهرستانی تر از تمام دخترهایی که دیده ای
کولی وار
غریب تر از آنچه که حتی نامش را بدانی
من نگران غم سنگین چهره توام غمی که خودت هم نمی بینیش
من می رقصم نرم تر از تمام آنچه قبلا بوده ام ،غیر معقول تر دیوانه وارتر