Wish to find a new world

In Leonardo do Vinci's surviving notebooks,there are more than 35000 words and over 500 sketches that deal with the nature of flight and with flying machines.
In his fly studies , two main streams of leonardo's mind cross : the wish to understand the world , and the wish to find a new world.

چرخدنده در پیله

ساکت شدم

و هیاهوی عجیبی در مغزمه .

حاضری هر کاری بکنی که این هیاهو تبدیل به کلام بشه و از ذهنت در بیاد اما فقط جمله می شه عین چرخ خیاطی...عین چرخ خیاطی..

بهش چی می گن؟ هویت این نوشتن و فقط نوشتن چیه؟!نهایت نوشتن تبدیل به پل و اتوبان نمی شه نهایت نوشتن تبدیل به گردش یک چرخدنده ی بزرگ صنعتی نمی شه تبدیل به جنبش هنریم نمی شه چون تمرکز روی هیچی نداره می تونه تبدیل به مدفوع بشه ؛ مدفوع هم خوبه جزیی از گردش گردونست .فقط نمی دونم بخش تمرکز کجا هست؟

نمی دونم بخش سالم روح ام کجاست؟

نمی دونم تا چه حد بیمار هستم و تا چه حدسالم؟

نمی دونم این شهر داره منو رشد میده یا داره خفم می کنه؟

یه چیزی رو می دونم می خوام با این دوست جدید برم و فقط توی طبیعت بشینم و با همه ی انرژی های معنویم ارتباط بگیرم...همه چیز چندین مرتبه از طبیعت به دوره و از حقیقت خودش. هنر اصالتی  نداره چون خالقین سالمی نداره همه بیماریم و دست و پا می زنیم که فقط نمیریم اثر هنری بیان تنش های روانی یک بیماره...چاره ای جز این هم نیست .نهایت این چرخدنده ها طبیعت رو از ما گرفت..چیزی که رشد معنی میده زیستن بدون وابستگی بدون احساس خو کردن به افسردگی و دوست داشتن تنهایی  و تنها و تنها کار ...کار

ذهن من در نهایت بیماری قابلیت چرخش و دید از زاویه ی دیگر رو داره ...من چرخدنده ها را می ستایم و به گردش هماهنگشان روی همدیگر اعتقاد دارم اما پیوند من با کیهان کمرنگ شده یا شاید هماهنگیم در گردش با دیگر چرخدنده ها ؟!

یک چیزی درست نمی چرخد....

من در پیله ام.

نیست 2

من به تنهایی خود محتاجم تنهایی مطلق...سوئیچی در ذهنم هست که جز مدتی تنهایی مطلق زده نخواهد شد.من لطف و مراقبت نمی خواهم من تنهایی می خواهم و آزادی درست همان چیزی که هیچ دختر دیگری هم ندارد.

نیست1

هنر به معنای ایزوله شدن نیست هنر به معنای قبیله ای محدود و بادکرده از اطوار نیست.هنر آن چرخی است که باید کنار چرخ های دیگر ارابه بچرخد.

مصاحبه ای با خودم

زندگی ترس ندارد.منظور اینکه ؛ زندگی امر تابو ندارد.ذهن اما چرا درگیر ایست و محدودیت می شود را نمی دانم.

هنوز خیلی کم یاد گرفته ام که در لحظه زندگی کنم.بیشتر در آینده ام ...

نوشتن ، ذهن را سامان می دهد .خیلی وقتها نوشته هایم را در هزار سوراخ پنهان کرده ام... خیلی وقت ها ازتنها نوشتن و پنهان کردنش گریخته ام و اینجا نوشته ام، خیلی وقت ها سعی کرده ام که ننویسم و به مسائل عملی تر و شاید "جدی تر" فکر کنم ،خیلی وقت ها برای یک نفر نوشته ام ،خیلی وقت ها نوشته هایم را پاره کرده ام ،خیلی وقت ها نوشته هایم را "مسیج" کرده ام... اما همواره ناگزیر بوده ام از این جارو کردن افکار.

حالا در نوشتن مثل همیشه در پی ادبیات نیستم به دنبال بیان صریح خویشتنم به دنبال خود بودن...مثل خیلی وقت ها که موسیقی می شنوی که به خودت ثابت کنی که از "آن دسته ای"، یا هر کار عمیق دیگر ؛ حتی بودن کنار کتابی که نخوانده ای و تنها حضور فیزیکی دارد گاهی به معنای گره زدن تو به دنیایت می شود.

خیلی وقت است که از زیاد نوشتن حوصله ام سر می رود. نسبت به چنین حرکتی بی اعتقاد شده ام در مقابل دل نوشته های بیشتر از یک پاراگراف هم شکیبایی خواندن نشان نمی دهم به نظرم پرگویی معنی می دهد .مدت سکوتم در این وبلاگ هم به  معنای عبث دیدن ماجرا بود.

حالا اما برای من اهمیتی ندارد ،از آن لحظه هایی است که بی پروا دوست داری خودت را بنویسی و اهمیت هم ندارد که چقدر حرف حساب زده باشی و چقدر چرند.هویت مهم است بزرگ شده ام.پناه ها و سرپناه ها از سرم  کنار میروند منظور محیط های امن اجتماعی است؛ دانشگاه هنر است که شبیه آن دهکده ای است که همه در آن حال و روز هم را درک می کنند و هم را به نام کوچک می شناسند...جامعه بیگانه است با نام تو و با جنینی که در مغز داری اما من دیگر مانند چهار سال پیش از مواجهه با بیگانگانی که نام هنر را هم نشنیده اند نمی ترسم .من با تمامی آنها آمیخته ام با سردترین ذهنیت های فنی با مدیر ها با کاسب هابا سنتی ها با مذهبی ها با آنهایی که دورترین فاصله ها را از من دارند من همه شان را دوست دارم.بیگانگان را بیشتر دوست دارم آنهایی که هویت من را به چالش می کشند ،اما نهایتا به یک حریم بسیار امن نیازمندی به یک دژ.می توانم بگویم بعد از9 سال درگیر فضای هنر بودن هنوز همه چیز شبیه ریشه های شناور نیلوفر آبی روی مرداب است هنوز می توانی هدف قرار بگیری هنوز با تمام سختی هایت تردی.

و از خودت می پرسی: چند درجه دیگر باید به سخت بودن اضافه کنم؟!

فضای شخصی من امروز چه شکلی دارد؟و چقدر شبیه نام آرتیستی ست که در ذهن آن را "خود" می دانم.

اگر امروز مجسمه من تبدیل به یک غذای خلاقانه شد که اکنون در معده دارم آیا باید خود را تبرئه کنم یا برای فقدان آن جاودانگی به خود مدیون باشم...؟!

زندگی اکنون که تبدیل به زن بالغی شدی از تو می خواهد سرسخت باشی.ازتو می خواهد مدیر باشی

آن روزها مدیر نبودم این کلمه پیوندی با آرتیست بودن نداشت من در طیف وسیعی از متریال سرمستانه غوطه می خوردم و به فکر محض می اندیشیدم ...امروز مادامی که مدیریت نکنی هیچ اثری خلق نخواهد شد.در جدالی با خود که کودکانه زندگی کنی یا بالغ باشی...همه چیز را رها کنی یا پی همه چیز را سفت بگیری.خیلی کارها هست که مشتاقانه دوست داری انجامشان بدهی حتی اگه به طور مثال در کتابخانه تا آخر عمر حبس می شدی لذت بخش بود.

حتی اگر تمام عمر مجسمه های فانتزی ات را می ساختی و پول در می آوردی لذت بخش بود.

تو به مطالعه به نوشتن به تحقیق به ساختن به کشیدن علاقمندی تو به پول علاقمندی تو به مرد تو به عشق علاقمندی تو به زن بودن و ساعت ها خیره نشستن در آینه معتادی تو به خیابان ها و مغازه ها مشتاقی تو به لطافت زنانگیت محتاجی دوست داری تک  تک ناخن هایت را لاک بزنی و ساعتی بشینی و تک تکشان را فوت کنی که تمیزترین جلوه را داشته باشد به طور غریزی این پرداختن به جزییات که تعدادشان بی نهایت هم هست می توانند تمام یک عمر تور ا مشغول دارد چیزی که شاید با زمختی هنر در تناقض است وقتی با چنان ظرافتی انگشتانت را صورتی کرده ای و ساعتی بعد به توده ای از گل چنگ می زنی نمی دانی به واقع به کدامین دنیا تعلق داری.

شاید خیلی طول بکشد تا کشف کنی زندگی زیست یک نطفه ی متمرکز دریک تخم مرغ نیست زندگی بازاری سنتی در دل یک کلان شهر است که رقاصه ی کولی در میان بوی متنوع ادویه هایش می رقصد وقتی اینگونه فکر کردی قضاوت های اکادمیک در مورد اثر هنری به کنار می رود می توانی به تابلوی کوبلن نگاه کنی هرچند که چیزی ته مغزت را چنگ بیندازد ، می توانی تا چندبار موسیقی خالتور گوش بدهی و معنایی اشعارش را فلسفی بپنداری می توانی با تیمی متشکل از مهندسین و پزشکان راه بروی و از زاویه نگاه آن ها به جهان هنر بخندی می توانی تمامی مقدسات هنر را دربرگرفته به شدت بتکانی و مطمئن باشی هیچ کجای آن معابد مقدست فرو نخواهد ریخت می توانی تمام تابلوهای استادان بزرگ را وارونه نگاه کنی یا نگاه نکنی می توانی به الان معتقد باشی به خودت...مهم ترین لحظه لحظه ای خواهد بود که در دوبعد ارضا می شوی و رنگ ها را کنار هم می نشانی در آن لحظه طبیعتا هیچ فکری نمی تواند غالب باشد درست شبیه نرمی لمس یک لب در بوسه.

مشکل من زیست در فضاییست که سالم نمی دانمش فضایی که حق من را نسبت به تن من از من گرفته فضایی که ضد بشر است فضایی که ضد هنر است. برای خودم هم  وصف ناشدنیست که چقدر دلم می خواهد تنم را زیر آفتاب ببرم و موهایم را در باد حس کنم و تمامی تابستان را  سبک و نیمه عریان به فصل سرد برسانم و چقدر دوست دارم دامن بپوشم. و در مقابل اثری ارضا کننده قرار بگیرم مدتهاست هیچ اثری جذبم نکرده.برای من و همه ی ما زیستن در فضای ترور کافی ست.