من عادت کرده بودم و دلم تنگ شده است .فقط همین...
چه قدر وقت است عاشق نشده ام .
لطفا کسی بیاید مرا امتداد دهد تا خود عاشق شدن...و این یکی هم پوچ بود.
من نه انسانی را دیوانه وار دوست میدارم و نه چنان درگیر نقشی هستم که شبها خوابش را ببینم.
من خاکستریم و ساکت و سرد شاید روزها ست که احساساتم یبوست گرفته اند .
امروز فهمیدم که "هنرمند" نیستم چون هیچ عشق بلورینی در هیچ اثری نمیدرخشد و من هنرمند نیستم چون عاشق نیستم و هیچ تخم فی البداهه ای در سرزمینم نمیروید.من بیشتر یک گدا و کمتر یک دزدم.
امروز ناگهان نگاهم به کف دستانم افتاد ،عشق کپک زده بود و بوی تعفن تمام لای لای بند انگشتانم را پوشانیده بود و انگشتانم توان لمس کردن را از دست داده بودند
بعد فکر کردم ،فکر کردم که آخرین باری که میخواستم عاشق شوم به چه چیز فکر کرده بودم...
و هان یادم آمد، به بوسه فکر کرده بودم و انصراف داده بودم از عشقی که باید بوسیدن را از آن فاکتور گرفت .و آنقدر انصراف داده ام که حالا...می ترسم از حضور یک انسان از یک شروع.می ترسم و فکر میکنم "من" "طرح های من " "کارهای من"با اهمیت ترینها هستند،و حضور انسانها شادم نمیکند و تنها دلخوشی ام شده کنجی که من باشم و کارهای من!و کارهای من دیروز وقتی می ساختمش ناخودآگاه نوازشش کردم و امروز وقتی پی بردم که به راستی روح ندارند با چکش...
چه به حضور انسانها عادت میکنم و نبودنشان بی انگیزه ام میکند یک حضور مسخره خشک و خالی برای یک پیچک خیلی است خیلی.پیچکی که نقطه ای از واقعیت را وام میگیرد و ما بقی را برای خودش آرام قصه میسازد ...پیچک بیخطر مالیخولیایی.
هنر مصنوعی ،با احساساتی که ادای احساس را در می آورند و چهره ی جوانی که مثلا جوان است ...میدانی از چه میگویم دقیقا از همان حبابی حرف میزنم که همه چیز درونش ادای حقیقی بودن را در می آورند و هر رنگی در آن زود رنگ میبازد و تمامی حرکتهای پر شتاب بعد از چهار پنج بار تپیدن در یک نقطه ثابت می ایستند.و عشق تنها عشق......