درگیری فکر در دو لحظه

"جنین ها " ادامه سوژه اناهیتا ست.سالن تشریح تجربه شگرفی بود که داشتم جسد ها ...جسدها مملو از حسی مشمئز کننده بودند که مرا راضی می کرد یک حس چندش آور لذت بخش.از نوع ریشه ریشه شدنشان از رنگ قهوه ای و بافتی که پیدا کرده بودند از نوع خشکی وجودشان ...حس میکردی مقابل یکی از آثار هنری هنرمندان بزرگ ایستاده ای تمام وجودشان داد میزد برای مجسمه شدن برای نقاشی بودن.آه ...عالی بود

                                                       

جنین های مرده ...جنین های مرده انگار زندگی را به یکباره قورت داده بودند مرده بودند جنین مرده...یعنی چی جنین بمیرد؟؟؟تضاد غریبی در خود دارد معما گونه است که قبل ار حیات مرده باشی قبل از داشتن روح بی روح شده باشی اما هیچ نه باشی اما نه دقیقا ...حتی شخصیت هم داشتند انگار اصلا خیلی میدانستند نه بیخبر به نظر می آمدند نه معصوم آنها وجود داشتند و انگار وجود خود را با تمام زمختی حیات درک کرده بودند ...حتی رنج را میشد در چهره هاشان دید....

                    

شاید؟!

یک دو سه و تمامی این هدیه ها برای توست ،چرا که من تو را نمیشناسم اما چشمانت از صداقتی سخن میگویند که لطافت موسم اردیبهشت را به یاد من میاندازد ،کوتاه لطیف و عمیق درست شبیه حس من!

tony cragg وای من دیوانه ی ذهنیت سیال این آدم شدم...

من تو هستم تو

و کسی که دوست میدارد

و کسی که در درون خود

ناگهان پیوند گنگی باز می یابد .

با هزاران چیز غربت بار نا معلوم

و تمام شهوت تند زمین هستم  که تمام آبها را می کشد در خویش تا تمام دشتها را بارور سازد .

                                                                                                                        فروغ

من خوبم ولی میخواهم حرف بزنم...

بله ،اعتراف...

من عادی نیستم معمولی هم نیستم نورمال هم نیستم.هیچ برتری نسبت به کسی که این سه ویژگی رو داشته باشه ندارم ،هیچ احساس خوشبختی اضافی هم از غیرعادی بودن خودم ندارم ،تنها کاری که ازدستم بر میآید این است که بپذیرم که این منم و چاره ی دیگری هم ندارم تکرار می کنم چاره ی دیگری ندارم یعنی نمی توانم ادای یک آدم معمولی رو در بیاورم چشمانم را روی خودم ببندم و به همه نشان دهم که یک دختر استاندارد هستم ،مشکل این است که در اصل من برای یک چنین نقشی برنامه ریزی شده بودم پدر و مادرم هرگز حتی هنوز نمیتوانند باور کنند  که یک چنین هیبت عجیب و غریبی زیر پوست صورت معصوم دخترشان لول میزند ،ظاهرم فریبنده است ظاهرم چهره ی یک دخنر خوب را نشان میدهد که ویژگی خاصی هم ندارد سکوت ذاتی ام هیچ سوالی در ذهن انسانها مبنی بر غیر معمول بودنم بر نمی انگیزد سعی در تغییر ظاهرم را هم دیگر ندارم چراکه زمان همه چیز را برای آنانکه باید معلوم میکند.و اما پشت این چهره ی معمولی از آن دسته هیولاهایی به زنجیر کشیده شده که به شدت گوشه نشین و کج خلق است ،در کله ی پوکش فقط یک چیز میگذرد "آفریدن"عقده ی خدا بودن دارد ،عقده ی اینکه روزی یک غول واقعی شود،تصور کن هیولایی را که سالهاست پیراهن دخترانه تنش میکنند و هرچه بزکش میکنند زشت تر میشود میبینی من راه دیگری ندارم تنها زمانی زیبا میشوم که مثل یک هیولای واقعی نعره بزنم و برهنه باشم و اینجا بین آدم های خوب و بد کوچک و بزرگ گویی هیچ جایی برای من نیست ،تمامی روز احساس میکنم دایره ای هستم که درون پنج ضلعی غیر منتظم چپانده شده ام ،پنج ضلعی صورتم است لباسهایم است صدایم است کلماتم ،اتاقم ،خانه ام ،آهنگ هایم ،کارهایم ،طرح هایم ،نیازهایم ......پنج ضلعی یک خود دیگرم است که خیلی زودتر از آنکه بفهممش واردش شده بودم. در من دو "من " هست که هیچ سنخیتی با هم ندارند سالهاست ناخودآگاه و خودآگاه مایوسانه با هم  مدارا میکنند با هم کنار می آیند هم را تحمل میکنند اما لذت نمیبرند راحت هم نیستند آبروداری میکنند .هیچ یک از دیگری پیشی نمیگیرد شبیه گربه-سگ شدم . چیزی ازوجود من بین کشمکش های این دو نمی ماند خنثی میشوم و منفعل ...و چه قدر احساس تنهایی ام عمیق تر میشود ،تنهایی که به حضور انسان دیگری بستگی ندارد بلکه تعریفش بین "من " و " من " است .

برای دختری که خودش را سانسور نکرد

من عادت کرده بودم و دلم تنگ شده است .فقط همین...

چه قدر وقت است عاشق نشده ام .

لطفا کسی بیاید مرا امتداد دهد تا خود عاشق شدن...و این یکی هم پوچ بود.

من نه انسانی را دیوانه وار دوست میدارم و نه چنان درگیر نقشی هستم که شبها خوابش را ببینم.

من خاکستریم و ساکت و سرد شاید روزها ست که احساساتم یبوست گرفته اند .

امروز فهمیدم که "هنرمند" نیستم چون هیچ عشق بلورینی در هیچ اثری نمیدرخشد و من هنرمند نیستم چون عاشق نیستم و هیچ تخم فی البداهه ای در سرزمینم نمیروید.من بیشتر یک گدا و کمتر یک دزدم.

امروز ناگهان نگاهم به کف دستانم افتاد ،عشق کپک زده بود و بوی تعفن تمام لای لای بند انگشتانم را پوشانیده بود و انگشتانم توان لمس کردن را از دست داده بودند 

بعد فکر کردم ،فکر کردم که آخرین باری که میخواستم عاشق شوم به چه چیز فکر کرده بودم...

 و هان یادم آمد، به بوسه فکر کرده بودم و انصراف داده بودم از عشقی که باید بوسیدن را از آن فاکتور گرفت .و آنقدر انصراف داده ام که حالا...می ترسم از حضور یک انسان از یک شروع.می ترسم و فکر میکنم "من" "طرح های من " "کارهای من"با اهمیت ترینها هستند،و حضور انسانها شادم نمیکند و تنها دلخوشی ام شده کنجی که من باشم  و کارهای من!و کارهای من دیروز وقتی می ساختمش ناخودآگاه نوازشش کردم و امروز وقتی پی بردم که به راستی روح ندارند  با چکش...

چه به حضور انسانها عادت میکنم و نبودنشان بی انگیزه ام میکند یک حضور مسخره خشک و خالی برای یک پیچک خیلی است خیلی.پیچکی که نقطه ای از واقعیت را وام میگیرد و ما بقی را برای خودش آرام قصه میسازد ...پیچک بیخطر مالیخولیایی.

هنر مصنوعی ،با احساساتی که ادای احساس را در می آورند و چهره ی جوانی که مثلا جوان است ...میدانی از چه میگویم دقیقا از همان حبابی حرف میزنم که همه چیز درونش ادای حقیقی بودن را در می آورند و هر رنگی در آن زود رنگ میبازد و تمامی حرکتهای پر شتاب بعد از چهار پنج بار تپیدن در یک نقطه ثابت می ایستند.و عشق تنها عشق......

 

  

بهترین آرزوها برای پرهام

هی دوست من فارغ التحصیل شدی ...

 

 و رستم و سهراب ات میان چمن های دانشگاه سالها یادگار خواهد ماند .

                

 

 

قول داده بودم :

آتن...

معبد زئوس را که ترک کردیم به خیابان لوکسی به اسم "کوچه ارمو" رفتیم.ارمو که پر از عشق های نا معلوم مینمود.نوازندگان گوشه به گوشه اش مینواختند و کم نمانده بود دیوانه شوم .پسری که در کنارش نشستم میخواند و گیتار میزد ،در دفترچه اش طرح هایی زده بود ،آرزو داشت روزی آنقدر پول داشته باشد که بتواند طراحی اش را ادامه دهد  با او دست دادم دوستش داشتم هیچ چیز نداشتم که به او بدهم دوست نداشتم سکه ای در کلاهش بیندازم باید میرفتم یک گل کوچک قرمز رنگ همراهم بود روی دفترچه اش گذاشتم و آخرین چیزی که در گوشم مانده صدای تشکر و یک آکورد محکم سازش بود. وجود من امشب در آتن مملو از عشقی نامعلوم بود که می بایست به کسی میبخشیدمش....چمدانها را آماده کردیم فردا صبح آتن را ترک می کنیم .

   

 آتن را با اپیداروسش پشت سر گذاشتیم ،با تمام دشت های طلایی رنگ و زیتون های اساطیریش و آبی محض دریای مدیترانه.هفده ساعت در کشتی...از وقتی سوار کشتی شدم پر از احساس راحتی و آرامش بودم .در کشتی دوش گرفتم طراوتی ناگفتنی نسیبم شده بود .روی عرشه کنار استخر روی نیمکت راه راه چوبی نشسته ام و به صحنه هایی نگاه میکنم که همیشه آرزوی طراحی کردنشان را داشتم...اینجا جان میدهد برای طراحی ،پر است از عناصر صحنه جدید ،پر است از میز و صندلی های پر حس و انسانهایی که آناتومی را از خود و دیگران پنهان نمیکنند و من در میان ماهیچه های عضلانی که رنگی برنزه رویشان را به لطافت پوشانده متحیر میمانم .....کشیدن مردم و بروزدادن خود باعث شد دوستانی یونانی پیدا کنم ،ساعت ها با هم گپ زدیم کاملا صمیمانه و من به آنها احساس دوستی و خویشی میکنم .شب با وجود آنکه همه ی غریبه ها در کنار هم در سالن پایینی کشتی میخوابیدند اما هیچ احساس نا امنی نکردم گویی تمام این انسانها از یک خانواده اند و در کنار هم خوشبخت و آرام اند.پرم از احساسات خوب.

alex 

 امروز باورم نمیشد که زمان این چند روزه با چنین سرعتی شتاب گرفته باشد ،شبها راحت در اتوبوس بی هوش میشویم دیروز فلورانس را پشت سر گذاشتیم فلورانس ظرافت هایی داشت که رم از حضورشان عاجز بود ،حالت مزخرف رم تمام شد .اولین چیزی که در فلورانس دیدم مجسمه داود میکل آنژ بود .چه چشمانم حال می آمد  نگاهش که میکردی گویی نوعی نیایش ،نوعی انرژی رد و بدل میشد . تو انسان بودی ،او مجسمه ،انسان به مجسمه انسان خیره میشد و احساس کمالی آرمانی و دورازدست میکرد؛حالا مجسمه کپی تو انسان بود یا تو در آرزوی رسیدن به کمال مجسمه ؟!شاید هم هر دو یک مسیر را باید میرفتیم یا شاید او راه را نشان میداد.سفید بود اما براق نه فقط سفید بود .چه سنگ بینظیری نه مثل هیچ کدام از این همه مجسمه که دیده بودم و انگار به اوج خودش رسیده بود ،ابعادش چنان بود که به راحتی چشم را بنوازد و حرف بزند ....کارهای ناتمام میکل آنژ اطراف چیده شده بودند گویی خیلی زودتر از زمان تمام شده بودند واقعا کامل بودند  برای لحظه ای فکر کردم میکل آنژ هم از حجم به هم فشرده  مجسمه هاخسته و دلزده شده تا جایی که به زبان نویی رسیده ....یاد پرهام یک لحظه از سرم بیرون نمیرفت حس میکردم چشمانم دو چشم دیگر به دنیا آورده اند برای حضور پرهام ،چه قدر جایش خالی بود و چه قدر این حرف در مقابل خلاء انسانها کم و بیچاره است.

 جایی به نام میس اولین نقطه ای است در فرانسه که واردش شدیم ساحلی از دریای مدیترانه من روبه روی منظره ی وسیعی از دریا روی سنگ های رنگین فوق العاده ای نشسته ام ،صبح است خورشید پنهان است و همه جا را یک طیف خاکستری متمایل به سفید پوشانده  و دریا نفس میکشد.

دومین روز در پاریس...

...کاملا خودم را برای پیاده روی طولانی و تنفس هوای زلال پاریس آماده کردم برای آمدن احتمالی باران برای گرما سرما برای تشنگی گشنگی و شارژ!

موسیقی و پیاده روی در پاریس ...تا ایفل پیاده از کنار رود سن گذشتیم  دست فروشهایی که کتاب روزنامه و عکسهای قدیمی میفروختند ردپای نقاشان را حس میکردی بارها گفتیم در این شهر یا باید شاعر بود یا نقاش !ایفل را زمانی دیدم که اصلا انتظارش را نداشتم ناگهان حجم شگفت انگیزی را در بالای سرم دیدم در پسزمینه آبی آسمان و ابرهای پنبه ای سفید  .12 یورو برای طبقه ی آخر و پاریس زیر پاهایمان اوج میگرفت زیبا بود درخشان و شفاف ...واقعا خوب بود که زیر چنین اثری راه بروی نگاهش کنی و بارها فکر کنی این کاری بوده برای یک نمایشگاه !!!

                              

 روز پنجم در پاریس

لوور را روز سوم و اورسی و امپرسیونیست ها را روز چهارم دیده بودیم نفسم برای ژرژپمپیدو یا موزه هنرهای معاصرش بالا نمی آمد پروژه تمام شد  تمام تاریخ هنر به صورت اورجینال دوره شد .تمام آنچه از زبان استادها کم میشنیدی و در ولع دانستنش بودم تمام آنهایی که ذره ذره و با دود چراغ از اینترنت و این طرف آن طرف شناخته بودمشان بودند تمام آنهایی که برای نشریه کانون تجسمی پیدایشان کرده بودیم مجسمه ای بزرگ از ریچارد دیکان ،نقاشی وارونه بازیلیتس ،کارهای دوبوفت که حتی یک کتابش هم دانشگاه نداشت من از پشت اینترنت برایش ذوق میکردم،آنسلم کیفرو پننه خدای من!یک سالن کامل پر از کامپیوتر برای دیدن ویدئو آرت از هر آرتیستی که میخواستی!این همه به یک طرف دیدن مادری که کودک خردسالش را در کالکسکه به موزه هنرهای معصر آورده بود و با شور و شوق به زبان کودکانه ای همه چیز را برایش توضیح میداد بیشتر شگفتزده ام کرد با شور درسش میداد و او هم با شوق خیره خیره گوش میداد....در پاریس یاد مادر از وجودم دور نشد  شهر پر بود از بچه های خوشبخت و مادرهایی که میفهمیدند "بچه"دارند و "مادر"هستند.

                                               

و ونیز بگذار مانند یک خواب مه آلود در اعماق مغزم نانوشته بماند ....

      

 

 

 

 

روزی شاعر خواهم شد!

 

                             و  " یک ماه پیش " !

وقتی ناگهان دیدمش اصلا باورم نمیشد ؛چند دقیقه بعد  اما  فکر کردم "هنر" اصلا چیز دوری نیست باورکردنی ،ملموس و نزدیکه. با همین دستهای بشر پدیدار میشه ، کار اندیشه ای  صیقل خورده  ست و حقیقتی رو بیان میکنه که کم کم باورش میکنیم ...

ولی هنوز هم لحظه ی رویارویی با یک اثر جای سوال داره باورکردنیه؟یا نه؟؟؟؟هر چه هست ،هنر و اتفاقات پیرامونش بی نظیره و من در این دریا غرق خواهم شد. 

خانه

تازه به خانه رسیدم .سفر بزرگ شاید تمام شد شاید هم تازه آغاز ...آنچه از تجربیاتش خواهم گفت بخش هایی  از نوشته هایی ست که در حین سفر یادداشت کرده ام.:)