جزر و مدّ
" دريا هماره فراز مي رود و فرو مي نشيند، هماره كامل و بي نقص است، اگر تكامل به مانداب بماند، پس فردوس ماندابي بويناك است!"
- اوهام ، ريچارد باخ - انتشارات "نيلوفر و ناهيد"
- ذ هن نارنجی
" دريا هماره فراز مي رود و فرو مي نشيند، هماره كامل و بي نقص است، اگر تكامل به مانداب بماند، پس فردوس ماندابي بويناك است!"
- اوهام ، ريچارد باخ - انتشارات "نيلوفر و ناهيد"
- ذ هن نارنجی
" - اين آخرين فرصت توست. بعد از اين هيچ راه بازگشتي وجود نداره. اگه قرص آبي رو بخوري، همه چيز تموم ميشه. در تختخوابت از خواب ميپري و هر آنچه رو بخواي باور مي كني.
اگه قرص قرمز رو بخوري، در "سرزمين عجايب" موندگار ميشي و من بتو نشون ميدم كه اين لونه خرگوش چقدر عميقه!"
- مورفيوس در "ماتريكس"
- ذ هن نارنجی
گویی زمان سه بار نواخت.
حالا....
من هستم و تو،شانه به شانه
آهنگهای فرانسویت مرا زمزمه میکنند.در این هیاهویی که از هر کران پاره پاره ام میکنند آهنگهای فرانسویت مرا نوازش میدهند...انگار که جهان را هیچ نیست جز جاده ای زیر همان ماهی که چهارده برابر بزرگ شده وآدمهایی که خواب خوابند...من دوست دارم تمام شعرهای فروغ را دوباره از نو بسرایم چون انگار سروده ام یا سروده شده ام...
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی،پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
سخن از پیوند سست دونام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو..........
.....
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده میسوزند
و زمین که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند...........
با من بیا با من بیا، به فراز شهر تا تمام تمام مردم سیاه پوشش از نور دستهایمان لبهایشان را بگزند ، باید محرابش را پیدا کنیم باید به تمام کشیشان سیاه پوش شهر اعتراف کنیم که دوست را دیده ایم ،حالا من چینه ام تو پیچک ؛یا تو چینه ای من پیچک....................
- سوار آبیفام

ـسوار آبیفام
"ز یستن یعنی عدم اطمینان. اینکه ندانیم لحظه بعد، چه چیز یا چگونه پیش می آید. بمحض وقوف از آن، اندکی می میر ید . هنرمند هرگز بطور کامل وقوف ندارد. ما حدس می زنیم . شاید اشتباه کنیم. امّا گامی پس از گامی، در تار یکی می جهیم."
- آگنس دو میل

-"در جنگلم!
پیش میروم ...
و هیچ نمیدانم پشت این جنگل چیست؟انبوه درختها راه همواری را نشان نمیدهند و تنها تویی که راه خود را باز میکنی...لحظه به لحظه تویی که باید انتخاب کنی...آری ُاین منم که در جنگل پیش میروم...و واقعا در جنگلم...هرچند که روزهای متمادی میتوان خیال کرد که در جنگلی و نباشی یا روزهای متمادی شعار دهی که در جنگلی اما بهراسی از اینکه واقع شوی....اما تنها زمانی سوارآبیفام میشوی که در جنگلی نامحتوم به کرانه های نامعلومی که تو را آرام آرام میخوانند پیش بروی....و من در جنگلم!"
سوار آبیفام
"جوزف آدیسون" در جایی گفته است:
" امری برای انجام دادن ، چیزی برای عشق ورز یدن و آرزو یی برای طلبیدن؛ اینست اصول والای خوشبختی."
و من می اندیشیدم که انجام هر امری میسر نیست مگر با "ایمانی" تمام، وچیزی برای عشق ورزیدن نخواهد بود مگر با دارا بودن "محبتی" سرشار و آرزو یی برای طلب نخواهیم داشت بدون "امید".
چونان سخن انجیل در "اهمیت طر یق محبت": "و حال این سه چیز باقی می ماند: ایمان ، امید و محبّت. اما بزرگتر ینشان محبّت است."
رؤ یاهای ما بسو یمان باز خواهند گشت اگر به آنها ایمان داشته باشیم، اما تردیدها بما خیانت خواهند کرد.
همواره خود را در دل راهی یافته ام
به تنهایی
در سفری
به آرامی
در مسیری...
و این الگو تکرار خواهد شد
به آسانی
که دنیا گشاده بر من درهایش را
و بس سرزمینها در انتظارم هست...
درک تجربه نامحتوم
لذت غربت بی مقیاس
گم شدن در مختصات بی اعداد
رو به آن وسعت فراخواننده
اینست برایم هدیه زندگی ... .
به صلح و آرامش در جهان بیندیشید.
می اندیشم که مهم نیست عجیب ترین یا ناساخته ترین طرح را در انداخت، مهم نیست انجام آنچه که دیگران نکرده اند. بلکه در روح به انجامش رسانی و بهنگام آن در روح بوده باشی.ممکن است برخی حیرت کرده و بعضی نه، شاید گروهی متأثر شده و دیگرانی نه . ممکن است در شتاب دیده شوی یا در سکون... اما چونان "مسیح" باش که چون راه می پیمود، مردمان درنمی یافتند که به شتاب میرود یا به آرامی. چراکه در روح گام برمی داشت... .
« سی پره به هم متّصل میشوند و چرخی را میسازند، اما فضای خالی بین پرّه هاست است که آن را چرخ میسازد. جامی از گل رس می ساز یم، اما اگر فضای خالی درون آن نباشد، جام به کاری نمیآید. و اتاق بدون فضای خالی در و پنجره قابل استفاده نیست.
پس همانگونه که از آنچه "هست" کار می آید، باید آنچه "نیست" را نیز بکار گیر یم.»

متوجه شدم که "ونسان ونگوگ" و "موریس اشر" ایندو هنرمند خلاق، خارق العاده و بی همتای هلندی که با فاصله ای زمانی از هم می زیستند، چقدر به لحاظ چهره دارای شباهتهایی با هم می باشند ! هر دو نیز دیدگاه و اندیشه ای جدید و بی سابقه بنیان نهادند ، بگونه ایکه باوجود اینکه مسیرشان رهروانی یافت و جریان ساز شدند ، سخن و بیانشان از آنچه گفتنی بود لبریز گشته، به کمال رسید و هرگز شاگردی بلند مرتبه تر خود نیافتند.
موریس کورنلیوس اشر ونسان ونگوگ
همیشه تصاویر و تابلو هایی بوده اند که برای سالیان دراز در ذهنم حک شده و جهانی را برایم خلق کرده اند. آثاری که گاه هیچوقت موفق به دیدار دوباره شان نشدم و تنها ردی از خود در ذهنیت کودکی و نوجوانی ام بر جای نهادند ( و این خود شاید موجب بازسازی دوباره و چند باره و چند لایه اثر اصلی در تخیلاتم گردید که از ابعاد واقعیش بالاتر می رفت و حتی دلچسب تر می گشت) بگونه ای که در حسرت و عطش دیدار دوباره شان می سوختم و حتی گاهی اسم و رسم ونشانی از آن و خالقش نیز نداشتم! گویی انگار فقط برای ساختن تخیلات و خلقیات ذهنی من در لحظه ای دور خود را به من نمایانده بودند و خود نیز دور شده بودند آنچنان که بعد ها در واقعی یا ساختگی و پرداخته ذهن خود بودنشان تردید می کردم! حتی شاید بدین سبب به راه تصویر سازی کشیده شدم تا آنچه را که بنظرم نیافته بودم، خود خلق نمایم... .
و اکنون پس از سالها، به لطف جستجو در دنیای مجازی، گاه بسیاری از چنین آثاری را بازجسته ام که از دیدار دوباره شان خود را چون کودکی در شور و شعف و شادی ای یافته که شاید تنها با برآورده شدن آرزو یا رؤیایی برابری کند! انگار که آرزو هایت به پاس وفاداری بهشان بسو یت باز گشته، پاسخ ندایت را داده و رؤ یاهایت تو را در بر خویش گرفته اند... نه! چنان که که تو بازگشته ای به خو یش و خود را جسته ای!

"سادکو" در امپراطوری زیر آبها به صف دوشیزگانی می نگرد تا عروسش را برگزیند.
- اثر"ایلیا رپین" ، نقاش بزرگ روس 1876
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
...
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.
من به رويا بودم،
سيلاب بيداري رسيد.
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.
در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.
هستي اش در من ريشه داشت،
همه من بود.
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
- سهراب سپهری
صفحه آخر طرحهای مدادی "هرگزیان" رو تموم کردم، نزدیک به صدمین صفحه. گرچه هنوز بخشهایی جزیی از طرحهای وسط داستان مونده اما مهم نیس. یکبار دیگه به صفحه آخر رسیدم، به پایان "هرگزیان" ، دفعه قبل زمانی بود که طرحهای ترکیب بندی کار به پایان می رسید ، عید امسال که با مجتبی تو همین خونه بودیم و گریه کردیم بهمراه آهنگی که در همون لحظه با اتمام کار و حس وحال اون آنچنان آمیخته و هماهنگ شد که بارها گوش دادیمش و دیگه اسمشو قطعه "هرگزیان" گذاشتیم... گریستیم برای کار، برای شخصیتهای داستانمان ، برای فرجام آن، برای فرجاممان، انگار که خود را سروده بودیم. خلایی بود...کار تمام شده بود . به پایان رسیده بود و داستان بسته شده بود. و حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. پس گریسته بودیم . انگار که زندگی ای را زیسته بودیم. گویی مسیری را پیموده بودیم ، بهمراه داستان به اوج رسیده بودیم و به انتها.
و من... بار دیگر به همین نقطه رسیده ام. تصاویر را ساخته ام، جهانی را ساخته ام، زندگی بخشیده ام و زندگی گرفته ام. بدست خود حیات داده و میرانده ام...خود را پوده ام...خود را نقش زده ام، نقش خود را زده ام، زندگانی ام را. خود را در آن در آن بافته ام.جان مایه ام را... . یعنی چه که داستان تمام می شود؟! پس من چه؟ من چرا بیرون از داستان مانده ام؟!... من کجایم؟ کیستم؟ داستان در من حیات داشته یا من در داستان؟؟؟ خالق کدامیک بوده است؟ خلق در کدام روی داده است؟...
و من می دانم که باردیگری نیز خواهد بود، سومین بار، که کار به جوهر سیاه پالوده گردد... و باز زنده خواهم شد و به انتها خواهم رسید...
I should be glad of another death
عشق یا به وصل می رسه یا به جدایی
اما "دوستی" ابدیست
بقول سهراب: "نه ، وصل ممکن نیست"
چرا که دوست بود و بزرگ بود
و از اهالی امروز... .
"در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد"
"... من دوست دارم که درباره مرگ بمنزله ترک کردن این سیاره نگاه کنم. من معتقدم که هریک از ما به این سیاره می آییم تا درسهای مشخصی را بیاموزیم . وقتی این درسها آموخته شد ، ما این سیاره را ترک می کنیم.
[...] ممکن است ما فقط چند روز یا چند ماه لازم داشتیم و آنگاه با مرگ در گاهواره اینجا را ترک می کردیم."
- وین دایر
این "آزادی" است که هراس ایجاد میکند. وقتی در غل وزنجیر باشی یا محصور دیوارها ، گرچه از خطر احتمالات در امانی ، اما توانایی های خود را نیز در رودر رو شدن با آنسوی دیوارها به چالش نکشیده ای. دیکته ای نانوشته و بدون غلط!
آنگاه که آزاد شدی یا خود را رها نمودی، در بین وسعت بی اندازه خوب و بدهای محتمل و نا محتوم قرار خواهی گرفت و این البته هراسناک است ، اگر اندیشه ات را بکار نگیری. آنگاه که خود را آزاد انگاشتی باید اندیشه ات را در کار گیری. و اندیشیدن یعنی شروع. یعنی حرکت. اندیشیدن یعنی نگاه دوباره. به هر آنچه نا اندیشیده پذیرفته یا نپذیرفته ای . اینست معنی جمله عظیم "دکارت":
"جرأت فهمیدن داشته باش!"
آیا این رنج ها هستند که ذهن مرا به تکاپو وامی دارند؟ آیادرگیر شدن با مسایل ذهنی بارقه هایی به ذهن متبادر می کنند؟ تضادها ، احساسات، مصائب و مواجهه ها...هستند که در چالش یا آنها گاه احساس می کنم دریچه ای به ذهنم می گشایند گدچه عکس این نیز صادق است و شادکامیها و جریانات مثبت نیز عرصه ای گشاده ایجاد می کنند. اما رنج از خوشی عمیق تر است و "زندگی سخت است ، و این حقیقتی است بزرگ" . رنج است که گاه روح روح بشر را می خراشد و آثاری پایدار بر آن حک می نماید و گاه آنرا صیقل داده و شکل می بخشد.
و رنج بشری... حقیقتی است اصیل. اصیلترین چیزها.آنچنانکه خوشی در برابر آن کیفیتی عرضی و حاشیه ای می یابد. و کسانیکه "راه کم گذرتر" را می پیمایند رنجی بس عطیم می برند. شاید که این خود، مسیر است.
می توان در پایان آن و یا با پیمودن آن سر خوشی ازلی یافت.
سالهاست که می گذرند
و آدمهاست که می گذرند
ازکنارشان می گذریم در خیابان و وقتی که چشم باز می کنیم خودمانیم که تنهاییم و هیچکس در اطرافمان نیست و وقتی دختر میان کوچه از پشت می گذشت نگاهش کردم که بطرف خورشید تابان می رفت و ابرها کنار می رفتند و چه بلندست روزهای بیکاری و چه کوتاهست شبهای عاشقی. نمی توان همه افراد را زندگی کرد و نمی توان با همه زندگی کرد و زندگیهاست که در کنار هم در جریانست و می توان به هر کدام داخل شد ویا از هرکدام خارج ، اگر بخواهی با افراد باشی یا نباشی- اینجا و آنجا فرق نمی کند- همه جا می توان بود و همچنان تنها بود. چراکه این آدمهایند که در دایره زندگیند و زندگی نیست که در دایره آدمها بیاید . پس می توان با بسیاری افراد زندگی کرد و شاید هم خیالی بیش نباشد.
و چه زیباست افتادن سنگ در میان باتلاق گل
ثبت لحظه ناپیدای چکیدن قطره به دامان آب



