آخرین پست

هی وبلاگ..قدیمی شدی.پر شدی و سنگین...سنگین از روزهای من و تراکم کلمه هایم...راه حلت چیست یک نسخه پرینت از تمامی صفحه هایت و حذف از دامنه اینترنت...راه حلت چیست.یا فقط پذیرش بخشی از زندگی ...پذیرش رنگ سیاهی که نمی دانی چرا اما پاشیده می شود بعضی روزها ،در زندگی...وبلاگ تو در عشق زاده شدی پدر نداری اما در هر نو به نو کردنت از عشق متولدت می کنم ...این خاصیت بکر زایی یک زن است...یک "زن" این کلمه تقدس دارد...همه ما نوع بشر می دانیم (آگاه یا نا خودآگاه) که این کلمه تقدس دارد همه ما می دانیم و"سنگسار"از ذات "دانستن تقدس زن" بر می خیزد...به سنگسار فکر کرده ای...انگار که خرمن موی بلندی را وحشیانه قیچی کنی...همواره موجودات متعصب ابلهی در زمین زیسته اند که بدان علت که در یک مقطع زمانی تفکر خود و نوع زیستن خود را برتر از دیگری دانسته اند آن تفکرمنجمد و بلوکه شده شان را در کالبد "سنگ"بر تن  زن پرتاب کرده اند...مهم نیست این ضربات از چه ذهنیتی آفریده می شود سنگسار زن برای خدا ...برای دین...برای تعصب...و حالا هم لابد  سنگسار زن برای روشنفکری.برای آرت.برای رشد...آخ ....سنگسار جسم یا کشتن روح یا  دزدین فروغ از چشم های روشن یک زن...صلیب یا صلیب های وارونه؟!روشنفکری کثافت ...کدام روشنفکری ...میان شیب تند دره های کوه نشسته ام ،و خنده ام به اندازه ی تمامی کوه ها تکرار میشود تکرار می شود و در خودش می میرد...هیچ چیز ارزش انسانیت را ندارد ....رشد هنر ی که از تو یک حیوان وحشی بسازد ولی در عوض منجر به پدید آمدن آثار هنری خاصی شود ...آثار هنری خاص مثل یک اسلحه تمیز لذت بخش...فرقش چیست؟!خون پاک نمی شود ...زنیم...در حافظه ی نطفه مان که بسته می شد اولین شوری که نشست این بود که زن آفریده می شوم و می روم تا عاشق یک مرد باشم...زنیم...برای این اولین حرف خیلی کارها کردیم...ننویس که ناخواسته و نادانسته بارور می شدیم ،ما که حضور یک پریود ساده را زودتر حس می کنیم ،ما مرد را و نطفه را و رنج مرد را و رنج نطفه را با هم و به تمامی طلب می کردیم...برای آن اولین شوری که باورش کردم سر به زیر نشستم تا پارچه زمخت سیاه را روی سرم بیندازی...نشستم و همانطوری که به تو فکر می کردم تمام روز دیگچه های سیاه را سابیدم فریاد کودک را زیر سینه ام فشردم ودانه به دانه برنج های سفید را شمردم و به تو فکر می کردم...برای شوری که به تو داشتم گذاشتم که به اندازه ی قرن ها تاریخ ثبت کند که چگونه هنگامی که کودکی را از بطنم بیرون می کشیدند تو رفته بودی که بر اساس غریزه ات با مردان قبیله ی دیگر جنگ کنی بکشی یا کشته شوی ...برایم اصلا مهم نیست که آیا هنوز میمونم یا این که در کدام ادیسه ام...برایم مهم نیست که با کدامین نوع توحش مردانه رو به رویم توحش پارینه سنگی یا توحش قیصری یا توحش پیرهن مردانه صورتی امروز !!!برایم سلاحی که مرا با آن میزنی هم مهم نیست استخوان ران ماموت باشد کمربند چرمیت باشد که با هیجان از شلوارت بیرون می کشی ،اسلحه ی نقره ای براقت باشد، دست های سنگینت باشد ،روشنفکریت باشد ،بی اعتنایی ات باشد، فلسفه بافی هایت باشد، بی مسولیتگری هایت باشد ،عقده های کودکی باشد ؛ به نام پدر پسر یا روح القدس باشد یا هر چیز دیگر مهم نیست...من هم مهم نیستم این که من کیستم علایقم چیست هنری یا غیر هنریم درکت می کنم یا نمی کنم ...مهم این است که یک کلمه بود به اسم "زن" که تو آن را نفهمیدی آن وقت اسطوره اینگونه تکرار شد تو را از بهشت راندند این بار تنها من نمی دانم سرگردان کدامین وادی ایمان خواهی شد...اما این بار که تو سنگ بر تن جفت خویش زدی همزمان سایه ات نیز از آن برق روشن چشم هایش به سمت خودت پرتاب شد...برو ...خودت و سایه ات.

عَلمی در باد بجنبید.رهروی گفت:"باد حرکت می کند."

دیگری گفت:"علم تکان می خورد."و سخن به درازا کشید.

ئنو گفت :"نه باد حرکت می کند ،نه علم،جان های شماست که حرکت می کند."

artists of the past

 pop artists seek to portray modern culture.their art emphasizes modern social values ,the sprawl of urban life, and the flashy, frivolous,transitory,and offensive facets of modern life.these values are the very opposites of the values cherished by artists of the past.

قصه 1

1

آنان که ز پیش رفته اند –ای ساقی ! -

در خاک غرور خفته اند ـ ای ساقی ! ـ

رو باده خور و حقیقت از من بشنو :

باد است هر آن چه گفته اند ـ ای ساقی! ـ

چه خوب که دنیا بر پایه ی افکار مخدوش و تاریک و تلخ من نمی چرخه...چه خوب که زندگی در تاریک ترین سلول  های قرون وسطی هم رخنه می کنه و کاری به هیچی نداره...این منم که کور رنگی گرفته ام.

نمی دانم ما معماری را بیمار کردیم یا معماری ما را...ما نفهمیدیم  اهمیت قضیه را که این چهار دیواری ها را ساختیم یا این دیوارها هستند که قورتمان داده اند...من حتی از معماری ناب ایرانی با هشتی و پنج دری و ارسی حرف نمی زنم ...نه...اصلا  هم توقع زیادی ندارم دقیقا منظورم یک خانه ی کلنگی درب و داغون 40 – 50 سال پیشه...یه معماری معاصر مزخرف اون دوره...اصلا هم مهندسی ساز نبود...ته یه کوچه بن بست تنگ...تو یه محله قدیمی شهر...نمی دانم منم که بیمارم یا این شهر یا این زمانه نمی دانم تا حالا دیدی که از باغچه ریحان بچینند؟تا حالا دیدی که در باغچه ریحان بکارند...من ،ندیده بودم...من این لحظه عاشقانه را بین انسان و زمین ندیده بودم...یا اگر دیده بودم چنان صحنه ی نابی است که تکرارش هم منحصر به فرد می نماید..یه باغچه کوچک داشت،گفتم چه عجیب از خاک برگ می چینی؟! گفت :"نگاه کن از" چوب" انجیر در آمده!" ....از چوب انجیر در آمده!!!! می فهمی؟!از چوب!یعنی از در یعنی از آن مجسمه چوبی روی سر تلوزیون انجیر در آمده!!!!!!...گفت:" تا حالا دو تا انجیر داده یکیش رو من چیدیم اون یکیشم گنجیشک ها دارن می خورن!!!" ...سهم گنجیشک ها هم محفوظ بود...زیر در خت انجیر را خودش ریحان کاشته بود و تره ...یک عالم در آمده بود می چیدی ...شاید نتوانی تصور کنی که این مفهوم چقدر برای من بعید است  اما متاسفانه این حقیقت دارد در ذهن من فقط یک مشت مغازه هست که می روی و مثلا جایگاه اولیه تهیه ی "سبزی خوردن" مغازه است نه باغچه!چه برسد به گوشت و... که کلا مفهوم ذهنی متریال را دارند!خانه کلنگی حتی تا آخرین رمق روز به نور وفادار است...نه مثل شب و روز من فلورسنتی که تنها به اختیار من با زدن یا نزدن سوییچ چراغ متفاوت می شوند...این دیوارها فقط هیولا پس می دهند...

3

.....سالهای سال معتاد بود شب ها فقط می کشید روزها فقط می خوابید ...از 17 سالگی ...هیچ آدم فرهیخته ی ابلهی هم نتونست جلوش رو بگیره هیچ غرغر ابلهانه مادری هیچ داد و فریاد و مشت کوبیدن خانواده ای....با سکوت مهنت باری فقط می کشید...یک رنگ خاکستری از سر و روی همه چیز می بارید یک رنگ خاکستری که معتاد یا غیر معتاد همه بهش اعتقاد داشتند یک رنگ خاکستری که در واقع یک نوع فلسفه و نگاه به زندگی بود یکجور پذیرش همه چیز همان گونه که هست یک نوع با منطق حساب همه چیز را داشتن منطقی که به حساب خودش انقدر سفت بود که افتادن هیچ اتفاقی در آن جایز نبود ....یکجورایی شبیه ذهنیت ما فیکس شده...یک جایی سرو کله یک" زن" پیدا شد... زنی رو که صیغه کرد...صیغه کرد چون حتما یک سری اعتقاداتی داشت که نمی تونست بدون وجود این کلمه بینشون راحت باهاش همبستر بشه....عقدش نکرد چون به تعهد اعتقاد نداشت....یک چیزی این وسط می خواست یک بی مسولیتی  ثبت شده یا یک لذت آزاد عین دود کردن شب هاشو خوابیدن روزهاش..(.میگن زنه قبول کرد چون "عاشقش"شده بود!!!)...هر وقتیم از طرف منطق خاکستری سر و صدایی بلند می شد...می گفت:" می خوام ردش کنم بره!"....هیچ کس نمی دونه چطور اتفاق افتاد اما چیزی که مهمه اینه که "اتفاق" افتاد....زن حامله شد...همیشه از بچه های ناخواسته خوشم اومده اونهایی که بدون اینکه تصمیم بگیرن و محاسبه کنند که کی برم عملیات رو انجام بدم تا دقیقا تاریخ تولدش مصادف با روز اول فرودین بشه...یا اونایی که بدون اینکه قبل از انجام عملیات کلی شعر بخونن یا وضو بگیرن یا بسم الله بگن دخل همه این حرفا رو میارن و "یهو"به وجود میان...اونایی که  در نظر نمی گیرن برای پدید اومدن دقیقا 9 ماه قبل از تعطیلی تابستان اقدام کنن تا موقع تولد مصادف با مرخصی تابستان مادر باشه....میدونی دقیقا منظورم همون اتفاق طبیعی ایه که باید رخ بده تا یک انسان زاده بشه نه هیچ قاعده مندی ابلهانه ای  اونایی که خودشونو به این کره خاکی پرتاب می کنن و از هر کاندومی یا قرص جلوگیری یا هر رنگ خاکستری رد میشند چون حتما عاشق زیستنن.این بچه اینجوری به این رنگ خاکستری پرتاب شد ...خیلی سعی کرد سقطش کنه خیلی سعی کرد بکشدش خیلی سعی کرد ازش فرار کنه اما اون به دنیا اومد....و این "اتفاق" همه چیز رو به حساب "تصادفی" بودن خودش تغییر داد...حتی منطق خاکستری با مواجه شدن با این موجود کوچک بعد قرن ها به خندیدن مجبور شدند و به کمی دوست داشتن عادت کردند و مرد عاشق شد...کودک به طرز غریبی زیبا بود چونان که حتما رافائل او را برای ترسیم فرشته هایش مد نظر قرار میداد و بسیار باهوش...کودک شاید شعر غم انگیزی بود که مرد سالیان سال از پس شب های دود شده قادر به سرودن آن نبود...مرد کم و بیش به زندگی می آمد حداقل خانه خاکستری را ترک گفت همچنان معتاد بود اما وزنه هایی داشت که او را به زیستن متعهد می کردند و خنده های کودک و بی حسابی اش تمامی دنیای فسیل شده و فلسفه های سنگ شده اش و افسردگی سنگینش را به هم می ریخت بدون آن که بداند واقعا چرا یا چطور....7 سال گذشت...مرد برای چندمین بار می خواهد ترک کند.. نمی خواهم قصه ی آبکی بگویم از زندگی مرد معتادی که با تولد فرزندش به زندگی بازگشت...چرا که زندگی به نظر چیز ساده ای نیست که یک اتفاق به تنهایی یا یک بازگشت به سادگی تغییرش دهد زندگی عاشق بودن در هر لحظه را طلب می کند و این که تو در هر لحظه چیزی دقیقا شبیه لیمو ترش تازه باشی.مهم این نیست که چند بار پس از ترک دوباره شروع کرده مهم این است که چطور یک اتفاق خاکستر وجود او را به این تلاش ها واداشت...چیز ساده ای نیست که بعد از 20 سال اعتیاد با دوز بالا خودت را رها کنی اگر که ما نمی توانیم حتی یک نخ سیگار را کنار بگذاریم یا از یک غم سطحی دست بکشیم یا حتی یک کیلو وزن کم کنیم......

گفته اند که او به باغ رفته ....خارج این شهر...باغ آدمی به اسم دایی علی..:".می گن دایی علی یه باغی داره که هرکی بخواد ترک کنه میره اونجا...کاش همه مردم شهر میرفتن اونجا ...کاش من ترک می کردم اعتیادی را که نمی دانم چیست..."

 

آخ بچه نقاشی کن ...نقاشی کن تا بفهمم چقدر ابلهانه نقاشی می کنم...بچه حرف بزن ...سوال پیچم کن سوال پیچم که می کنی می فهمم چقدر مغزم بلوکه شده...بازی کن  دستانم را رها نکن به بازی وادارم کن تا خجالت بکشم از کهن سالگیم ...بغلم کن و بی پروا لب های کوچک براقت را روی لب هایم بگذار تا قاعده مندی مسخره ام بشکند...بچه ...نگاه کن نگاه تازه ات را به دلمردگی همه جا بینداز و به سخره بگیر همه چیزمان را و زیرو رویم کن...من برای تو یک آدم بزرگم می دانم من برای تو همانیم که دوست داری "حتما زود زود بزرگ شوی مثل من."اما نمی دانی که من چقدر سعی می کنم که همپای تو باشم و به اندازه تو گیاه کوچک، تازه و به اندازه ی تو آرتیست....آنوقت دست هایت را محکم دور گوشم می گذارای و یواشکی انگار که رازی ، می گویی دوستم داری...یا شاید قبل از آنکه بگویی خوابت برده باشد آنقدر که در باغچه بازی کرده بودیم...که می داند شاید کبودی چهره های بی ایمان مردان دور وبرم از سالهای پیش ظاهر می شد اگر که در آن سالها ما این همه کودک نمی بودیم...یا اینکه

                                                                                             ماه، و شکوفه های گیلاس،-

                                                                                    اکنون میدانم ،در این جهان،

                                                                                              که شعر سوم کدام است !

 

...

صبح بزرگ:

بادهای سالیان سال

                 از دل این کاج می گذرد.

صبح بزرگ ،بامداد نخستین روز سال نو است. این صبح بزرگ طبعا با گذشته همدم است ،گذشته ای که هنوز حضور دارد.

در بامداد نخستین روز سال ، آن گاه که صدای باد را در درختان کاج می شنویم ،صدای بادهای هزاران سال پیش را هم می شنویم، آواز تمامی بادهایی را که تا کنون وزیده اند یا از این پس خواهند وزید.با این همه تنها بادٍ همین دم است که بر فراز سر ما افسوس می کند.

در مسیر رود

پرواز می کند پرستو

 گویی جریان دارد.

لذت ایکس ها

من .در این لحظه...یا هر چه زود تر از این لحظه...به صورت کاملا جدی -قطعی و واضح. قصد مهاجرت دارم...میدونی عین چیه قضیه...درست شبیه اینه که تا زمانی که رشته ریاضی می خوندی و تب نقاشی داشتی نمیتونستی دلت رو خوش کنی که ساعت فیزیک بشه و درس نورو عدسی رو داشته باشید تا بتونی "یه چشم" بکشی...از اون چشم های مسخره ای که اشعه های نور ابلهانه را فرو می کردی تو حلقومش.کاملا  تلاش بیهوده ای بود....اما من حتی اینکارم کردم سالها به طرز کاملا ابلهانه و مصرانه سعی می کردم از قشنگ رسم کردن حرف ایکس  در معادلات ریاضی لذت ببرم یا  ذوقی در رسم سهمی ها به کار ببرم....من بسیار تلاش کردم تا در آن محیطی که غیر ممکن بود ممکن باشم عین دیگران تا معمولی باشم...در صورتی که زندگانی من در آن سوی ایکس ها بود در خود رسم بود.

امروز هم نمی شود بیشتر از این تلاش کرد که خودت رو توی پازل این محیط به زور بگنجانی ..هرچند به طرز ابلهانه ای هر روز اینکار را می کنی و هر روز نمی شود...اما ته اش هیچ چیز نیست جز یک روز دل کندن....عین آن بعد از ظهری که دل کندم. 

موسم قتل گیلاس ها

من نمی دونم علتش چیه...نمی دونم...یه چشمم یک هفته است که مدام میزنه...همینجور عضله پام فکر می کردم توهمه نگاش که کردم دیدم  واقعا حرکت می کنه...از صبح تپش قلب دارم و هر جا رو که نگاه می کنم مو ریخته....

اما از همه بدتر انگار تمام عضلات روحم گرفته باشه...یه چیزی تو گلوم گیر کرده...من نمی دونم چیه مشت مشت گیلاس می خورم که فرو بشوندش ...یهو به ذهنم رسید نکنه علتش یه  تاخیره.تاخیری مربوط به زمان گذشته...چیزی که در زندگی پدر و مادرم رخ داده یا چیزی که رخ نداده....برای چی مادرم 12 سال فرانسه خوند، درس خوند و بهترین نمره ها روگرفت اما نوبت به دانشگاه رفتنش که رسید انقلاب فرهنگی شد ...مادر من اون موقع متوجه نشد با چه فروتنی خودشو به تربیت معلم تسلیم کرده و نپرسید اون کثافتها توی اون تربیت معلم کذایی به چه حقی باهاش عین یه زندانی رفتار می کنند مادر من خیلی ساده ادامه داد امید داشت کنار اومد وعاشق پدرم شد....خیلی خیلی ساده.مادر من هیچم افسرده نشد دانشگاه ها را که بستند دلش به مردش خوش بود و به اینکه بچه دار می شه.... و واقعا دلش به تمام این ها خوش بود اما قرار نبود اینطوری بر بخوره ...جریان جریانی بسیار شارپ تر بود نه فقط یک جریان معمولی....بقیه عمر سعی کرد خودشو با سطح پایین تر آدم های اطرافش وفق بده حتی شاید به طور کامل براش تکان دهنده نشد...اما اون می نوشت و من نوشته هاش رو خوندم  من و مادر جوان آن سالها تقریبا در یک سطح از آرمان خواهی هستیم با یک تفاوت زمانی که در آن او همچنان به ادامه زندگی با عشق و مرد و کودک امید داشت و دارد و من که فقط خشمم و بی حسی...گیلاس ها را که به قتل می رساندم فکر کردم این روح سرگردان آرمان خواهیه مادرم است که به اضافه روح سرگردان من شده و در بدنم می لولد...تو چه میدانی در یک لحظه چطور به صورت تصادف ‍ژن ها روی هم سوار می شوند و من نمی دانم چرا تمامی حس های آرمان خواهانه مادر و پدر در من نشسته...پدرم....اوه....کو...کو ادامه ی آن عکس های توی آلبوم کو...اگر آن عکس ها سالهای سال امتدادی داشتند چرا یکدفعه همه چیز عوض شد ؟آن آدم های توی تصاویر کو؟یعنی چه...من که تمام نامه های عاشقانه را یواشکی کش رفتم و خواندم و اول تمام کتاب هایی را که به هم هدیه داده بودید خواندم ....گیلاس ها گفتند که آن آدم های توی عکس ها و آن جملات محض اول کتاب ها و آن روح های سرگردانی که پشت درهای بسته دانشگاه ها جذب زمین شدند ...امروز روی شانه های من نشسته اند برای همین انقدر ناآرام ومتورمم...یک چیزی غیر از خودم هم در من هست که مشت می کوبد و گریه می کند همان چیزی که زیر تور عروسی مادرم در لبخند آن آلبوم ها محو شده بود ...آن سالها...آن سالها ...به سادگی به تعویق افتاد موکول شد به نسل بعدی به سادگی فراموش شد...امروز نمی شود امروز یک تن هست که همه اش درد است درد نامعلوم از همه چیز ...یک تن مثله شده...یک تنی که از پارچه بیزار است و نور مستقیم خورشید و جریان هوا را روی سطح پوستش می خواهد...یک تنی که به حد درک و شعور پدر و مادرش نرسید اما طاقت ندارد که  کاری را که باید یک نسل پیش انجام می شد را یک نسل دیگر هم به تعویق بیاندازد....یک تنی که طاقت سازش و کوتاه آمدن و مدارا کردن و پذیرش اراجیف را دیگر ندارد.گفتم که حرکت زمان برای من به سمت گذشته است چیزی در گذشته گیر کرده و تن من برای گشودن آن گره است...تناسخ.اگر چیزی جز تناسخ نبود این همه بی ایمانی در چهره های کبود مردان پیرامونم نمی دیدم....انگار که تب کرده باشم خواب وبیدارم ...لای چشمانم را که باز می کنم تمام زن های فامیل دوره ام کرده اند خاله شربتی را می خواهد به خوردم دهد شربت زندگی زورکی به هر قیمتی...دوباره از حال می روم...انگار عروس مرده ای را به حجله برده اند ...یا این که خواب می بینم مادرم را که سعی می کند گیلاس های چیده شده لهیده را دوباره به شاخه بچسباند...

انتقام خوب نیست....گذشته چیزی جز یک حباب نیست ...بازگشت و خونخواهی گذشته تاوان دارد و تاوان اش منم...تاوانش زندگی من است تاوانش تمام تخمک های سقط شده من است....انتقامش آن چیزیست که سنگین روزی روی بوم ها خواهد نشست.نوبت من نبود که به دنیا بیایم در یک توهم زاده شدم ودر یک سرخوشی دروغین و زندگی ها را بلعیدم اما سخت تلاش می کنم تا چوپان باشم.

غوک در حال مراقبه (مدیتیشن)

ok...not more

تموم شد ...فقط یه بحران بود که هضم شد همین.امروز خیلی خیلی خوبم...

دیشب خواب های عجیبی میدیدم مثه اینکه متوجه شده بودم که منم یکی از شاگردهای مدرسه عقب اتادگان ذهنیم...و توی یکی از کلاس های اون مدرسه با یه فرم خاکستری می پلکیدم ...همه جا را به خوبی نگاه میکردم نیمکت و کمدو هرچی که بود و انگار متعلق به سال ۶۴ بود...روی برد لوحه ها نقشه ی ایالت میشیگان نسب شده بود با جزییات...این درس اون کلاس خلوت بود.

در رویای دیگری دست در دست یک دوست سبک می پریدیم و میدویدیم میخندیدیم...در پیاده رویی که یک طرفش را یاس های وحشی پر کرده بودند و سمت دیگرش به دریاچه چسبیده بود و کف پیاده رو آسفالت های قیر مانندی بود که باتلاق گوونه کش می آمد...من خواب وزغ های سیاه بسیار بزرگی را دیدم  که از دریاچه به باتلاق  آسفالت های قیر گون می جهیدند و پرش بلندشان مرا بیشتر به خندیدن و سبکتر پریدن ترغیب می کرد...من ماهیت زشت و براقشان را می ستودم....امروز وقتی در لذتی مملو از آرامش کتاب هایکو هایم را باز کردم فکر می کنی با چه شعری مواجه شدم؟!

برکه ی کهن ،آه !

جهیدن غوکی، ـ

صدای آب.

کسی رویای مرا تصویر کرده بود یا شاید من برکه ای کهن را به خواب دیده ام.

...

میخوام برم...هیچی نمی خوام ...اینجا رو این همه تلخی حق من نیست نبود...چرا این همه رنج ببرم؟!چرا بنشینم تا اینطور باهام رفتار بشه؟!چرا باید زندانی باشم؟!به چه گناهی این همه سال رنج بردم؟!!!چرا؟کجای عشق و دوست داشتنم به انسان ها کم بود؟کجا؟چقدر؟مگه تا کی می تونم هرشب هر شب هر شب این حرارت رو توی تنم تحمل کنم این داغی که از تحمل عصبیه و مدام بیخواب باشم یا از خواب بپرم...تو بجه ات را بزرگ می کنی و من هنوز کابوس آن سالها را دارم...بسه..تو...تو...و تو یکی...حالم از همتون به هم میخوره...از این زندگی...کثافت محضی که حرف هم توش نمی تونی بزنی...حتی حق قضاوتی نداری چون در شرایط من و در من نیستی ...به چه دلیل در شرایططی تقریبا مساوی تو دختر خوشبختی بودی و هستی و من همواره صلیبم را بر دوشم کشیده ام و حتی مصلوب نشده ام...منی که هزاران برابر تو برای به دست آوردن هر چیز آرزو کردمو زحمت کشیده ام و انتظار برده ام...فقط چون تو پولدارتری...فقط همین؟!حتی آرزوی داشتن یک عروسک بزرگ انقدر برای من جدی ماند که هنوز بی دلیل جلوی ویترین هر عروسک فروشی توقف می کنم دنبال چیزی هستم که نیست.و تو زئوس هنوز پاهایت رو روی من میگذاری و رد می شوی...چرا؟؟؟من تا کی باید در این مستراح باقی بمانم.............مدفون

جواب نمی دهد

بی رمقی از این روزگار می باره...باید برای این حرف زدن خودم با خودم یک اسمی پیدا کنم...یه مدتی اینجوری بود سالهای دبیرستان رو می گم یه دفتری داشتم که توش می نوشتم اون نوشته ها همش برای یه شخصیت مجازی نوشته میشد که هیچ ویژگی نداشت جز یک اسم.حالا هم از بی رمقی این روزگار باید چنین کاری بکنم...خوب چرا آدم ها هستند اما حسم به گذر این روزها عین این می مونه که وسط یه حوضچه ایستادم و ماهی های مرده اش رو دونه دونه رنگ می کنم به آب  میندازم اما همین که به آب می افتن باز بی رنگ می شن عین گذر این روزها ...گذر این روزها که اصلا نمی دونم می گذرن یا ثابتن یا به عقب بر می گردن...اگه دقیق تر بخوام حسم رو بگم اینه که  حرکت این روزها به سمت گذشته است...بیشتر یاد حالت خفقان آور دو سه سالگیم می افتم که هی برق می رفت و تنها تفریحم لمس توری نو ی چراغ گازی بود ...فرقش اینه که حالا می تونم ثبتش کنم و این واقعا تنها کاریه که می شه انجام داد...سرعت اینترنت دیوانم می کنه و اون جعبه سیاه توی هال...توی هیچ سایتی نمی ره و هیچ شخصیتی جز اون قهوه ای بزرگ رو  نشون نمی ده.غیر از اینها هم که  فقط دیوار است و دیوار و دیوار...امروز نقاشی نکشیدم به نظرم نقاشی ها هم بی رمق اومدند انگار فقط رنگ رو روی صفحه می مالی...می دونی که اینها نقاشی های من نیستند اینها نقاشی های هیئت داوران هستند...خیلی وقته دارم خودمو برای این امتحان کذایی آماده می کنم...ماه های پی در پی...خسته شدم...واقعا ..اما این خستگی فقط در خودش بیان میشه...بهترین حالت ادامه دادن همون کاریه که ازش خسته شدی در نتیجه فقط جدار این خستگی که کلفت تر می شه ...مهم نیست...مگه چه کار دیگه ای میشه انجام داد گور پدر تمام این ایده هایی که تو سرم میاد و فعلا وقت نیست که اجرا بشه گور پدر جوانی که هیچ تفاوتی با ۷۰ سالگی نداره گورپدر دل و زندگی و تنفس...مهم نیست لعنت به همشون لعنت به من لعنت به خاورمیانه.مهم نیست بهش فکر نمی کنم بهش فکر نمی کنم که حتی سگ ها رو هم برای پیاده روی می برن بیرون به روی خودم نمی آرم که چند روزه که نه آسمون رو دیدم نه خورشید رو. که چی بشه اصلا مگه مهمه.مگه اصلا زندگی چیزی جز این هم می تونه باشه...مگه اصلا جایی هم هست خارج از این اتاق که دلم بخواد باشم نه هیچ جا نیست واقعا هیچ جا نیست ...برای من از امید حرف نزن برای من از رنگ کردن ماهی های مرده نگو من تمام روز آینه رو برق انداختم خاک روی پیانو رو گرفتم تمام لباس هارا به ترتیب طیف رنگی توی کمد تا کردم من تمام روز گیتار زدم و گل های کاغذی گلدان را آب دادم و تمام رنگ هایم را مرتب توی آن قفسه چیده ام به من از زایش روح زندگی نگو من خسته ام از این خود ارضایی بین این دنیایی که همه اش دیوار است و مقنعه و فیلتر و پارازیت ...یک چیزی که باید روح مرا ارضا کند نیست ...این نیست و هر چیز دیگری به طرز فاحشی مصنوعی به نظر می آید...و  بی رمق  ...حتی نمیدانم چه چیزی روحم را شاد خواهد کرد ...چرا که سالها دنبال یک عامل بیرونی بودم مثل یک مهمانی یک رقص یک سفر یک گردش که نبود و نیست و نشد و سالها در خودم در پی ارضایش بر آمدم و شد ...مثل نقاشی و حجم و مطالعه و موسیقی...اما این روزها حتی اینها هم جواب نمی دهد.....نمی دهد.

بها 250 ریال

فروغ مرده ..سالهاست ..شعرهایش را نوشتند و خواندند...سالهاست...زمان چرخید زمان شد زمانی که حرف من بعد از چهل سال شد شعر فروغ...هنوز اما چشم ها"پستان"."همخوابگی"و "رویش بر زمین های هرزگی"را می بینند.چشم هایمان که کور رنگی گرفت و هرزه شد شاعر را هرزه خواندیم و دستان من را هرزه آفرین.

به همین سادگی یک پارچه آبی واقعی

حرف جدیدی نداریم.حرفی جز "اعتراض"هم نداریم.من از این اعتراض می نوشم و اعتراض از من...ادعایی نیست.

پدرم...به عنوان یک مرد اندام مردانه ای دارد که حقیقت یا واقعیت من از آن  بیرون جهیده است...قضیه من نیستم.قضیه آن حقیقت یا واقعیتی است که ناچارم بپذیرم.چرا که اگر پدرم اندامی دارد که قادر به تولید واقعیتی همچون من است این اندام به طور معمول "واقعیت"تولید میکند.واقعیت اجتماعی واقعیت مذهبی واقعیت سیاسی واقعیت شومی واقعیت زندگی ..رئالیسم رئالیسم رئالیسم.واقعیت از هر نوعی واقعیت ذهن پدرم واقعیت یعنی همانی که او می بیند و باور دارد و زندگی می کند و درست است واقعیت یعنی آنچه که واقعیت دارد...طنز آنکه "من" هم زیر مجموعه ی همان واقعیاتی هستم که واقعیت دارند اما از جهتی از دید واقعیت متوهمی مثل من تمامشان به اضافه خودم و آلت تناسلی پدرم "واقعا"چیزی هستیم بین توهم و واقعیت...تو به من بگو کدامیک...

پدرم بسیار سعی کرد مرا بارور سازد...قضیه ی ساده ایست وقتی دو "واقعیت" داشته باشی که مولد هر دوشان خودت باشی منطقا می توانی واقعیت سومی از بارور کردن این ترکیب بسازی...اما آیا در واقعیت عملی خواهد بود؟! این اندام مردانه در ته حلق من مایع تلخ لزجی ترشح می کند ...ایزد بانوان من بارور نمی شوم من این تلخی را به ناچار نیمی می بلعم نیمی بالا می آورم...آخ تلخ است و سنگین و غلیظ...تلخ است ...اما من ماده ام اما من از همان جنسم نیمی واقعی نیمی توهم ..اما من از اندام واقعیت ساز پدرم به بیرون جهیدم  اما من واقعیت عقیم مانده ی پدرم هستم اما من تنها از این درد است که بارور خواهم شد و تنها اعتراض و تناقض پس می دهم.......پس می دهم.

زیر کهن ترین درختان زمین

اگه به تو نمیشه امید داشت به توت فرنگی ها که میشه...

مثه مورچه...یک زنانگی هست که با خیلی از حرف های فلسفی فاصله داره.بهترم هست که همونجوری که هست ببینیش ...ساده.

نه کاری به جنگ داشت نه کاری به من نه کاری به تو...فقط گوجه می خرید یک عالم...صندوق به صندوق ...می شست پهن می کرد کف حیاط...حیاط قرمز میشد ؛گلی...نه کاری به من داشت نه کاری به تو...رب درست می کرد هم میزد ، غل می خورد و بوی غلیظش سبک سنگینت می کرد...جهت گذر هواپیمای بالا سرش هم  اصلا براش مهم نبود...میدونی منظورم ارتباطه...ارتباط از نوع تخمی...نه مثه ارتباط من و تو، نه ... از اونایی که هر روز یه تخم مرغ سفید رو لمس  می کنی و میذاریش تو جا تخم مرغی یخچال و همزمان یادت می یاد که این سفید سفت شکننده از قلب بطن یه مرغ  واقعی اومده بیرون...نه مثل من و تو...یا آلبالو و توت فرنگی وغوره ..بهاره دیگه یادت که نرفته ...اگه صرف گرییدن روحی ما بود بهار بود که ریزه ریزه بوسمون می کرد نه من بودم نه تو.گول خوردیم..فکر می کنی بازم میشه زندگی کرد...اینجوری که مربا می پزند با میوه های نوبر فصل...یا وقتی به تو نمیشه امید داشت میشه خودت رو به رنگ های مخصوص شکمت دلخوش کنی...ما که یه چشمک به خودمون زدیم و گفتیم میشه...حالا...تو نمی دونی اما ما هروقت که متورم  میشیم خب دنیا که به آخر نرسیده ..خب لاک می زنیم بنفش یا صورتی.یا آب می خورم ، زیاد...نه شربت نه قهوه نه عرق سگی..فرقش اینه  که هنوز از لا به لای گرمی سینه های زنهای دوروبر  میشه بورداهای قدیمی رو  جست...با پارچه و نخ و قرقره..یه دختر با یه عالمه عروسک تخیل...من هنوز هم همونم زیر درخت توت برای همشون پیرهن سفید با کلاه توری خواهم دوخت...میدونی فرقش اینه که حالا من زن های باردار صیغه ای زیادی رو زیر درخت توت شناختم که تور سفید می بافند...نه من نه تو.