میخوام برم...هیچی نمی خوام ...اینجا رو این همه تلخی حق من نیست نبود...چرا این همه رنج ببرم؟!چرا بنشینم تا اینطور باهام رفتار بشه؟!چرا باید زندانی باشم؟!به چه گناهی این همه سال رنج بردم؟!!!چرا؟کجای عشق و دوست داشتنم به انسان ها کم بود؟کجا؟چقدر؟مگه تا کی می تونم هرشب هر شب هر شب این حرارت رو توی تنم تحمل کنم این داغی که از تحمل عصبیه و مدام بیخواب باشم یا از خواب بپرم...تو بجه ات را بزرگ می کنی و من هنوز کابوس آن سالها را دارم...بسه..تو...تو...و تو یکی...حالم از همتون به هم میخوره...از این زندگی...کثافت محضی که حرف هم توش نمی تونی بزنی...حتی حق قضاوتی نداری چون در شرایط من و در من نیستی ...به چه دلیل در شرایططی تقریبا مساوی تو دختر خوشبختی بودی و هستی و من همواره صلیبم را بر دوشم کشیده ام و حتی مصلوب نشده ام...منی که هزاران برابر تو برای به دست آوردن هر چیز آرزو کردمو زحمت کشیده ام و انتظار برده ام...فقط چون تو پولدارتری...فقط همین؟!حتی آرزوی داشتن یک عروسک بزرگ انقدر برای من جدی ماند که هنوز بی دلیل جلوی ویترین هر عروسک فروشی توقف می کنم دنبال چیزی هستم که نیست.و تو زئوس هنوز پاهایت رو روی من میگذاری و رد می شوی...چرا؟؟؟من تا کی باید در این مستراح باقی بمانم.............مدفون