جمعه. شب.

در هاویه کیست که تورا می خواند ؟!در هاویه کیست؟

تبارشناسی ام را بخوان .تبار شناسی ام را...اینجا برای زیستن خودم را زدوده ام خودم را تکانده ام از همه.اینجا برای زیستن یک غار برای خویش ساخته ام آنچنانکه در اعماق تنگ و تاریک لاسکو هزاران سال پیش ،این خودم بودم که پیش میرفتم و گاو میکشیدم خودم را میکشیدم ...گاو می کشیدم...برای زیستن در غار زندگی میکنم و نقش دست خویش را بر دیوار میکوبم در غار زندگی میکنم و هنر جنبه ی جادویی بر من خواهد داشت چرا که من برای زیستن نیایش میکنم تا فراموش کنم ...

آه مرگ در این حوالی بو میکشد من چهره ی درد و بیماری و مرض را میبینم روی سکوی آشپزخانه نشسته است و پاهایش را تکان میدهد ...زیر تخت در تاریکی شب ها به من چشمک میزند ...روی سینه پدرم خونش را میمکد و او زرد میشود و پیر ...و من شاهد  زوالم...وآرزوهای هرگز به وقوع نپیوسته

من در این غار به انتظار منجی گاو میکشم ...شبها بغض گلویم را تنگ میکند اشک خوابم را سنگین.

تلوزیون اخبار میگوید ،بحث روشنگرانه میکند اما بک گراند مجری ملولم میکند از دوری...بلوایی ست هیاهویی ست .من در غارم هر روز بارور میشوم و هر روز کودکان نارسم سقط میشوند .من کودکان مرده نارسم را زیر فرش قایم میکنم به دیوار می چسبانم  توی پشتی بالشم میکنم...شب ها که هیچ نیست تو نیستی هیچ نیست بالشم را به سینه می فشارم بچه های نارس مرده ام را می خوابانم.

ده

درختانی دیدم بسیار بسیار بلند ، پیر و قدیمی با تنه ای چروکیده و زبر و زیبا. زنده تر از هرچه می شناختم و بلندتر از هرچه دیده بودم. سبزتر از آسمان شب! گویی درخت نبودند که حضوری را می طلبیندکه گوش فراداردشان.

در اتاقی کاهگلی با سقف تیر چوبی و فرش قشقایی و اجاق پادیواری  که کنده چوبی را شبانه تا صبح به گرمی در آن سوزاندیم خوابیدیم و صبح عسلی خوردیم از کندوهایی که زنبورانش از انبوه نیلوفرهای باغ چشیده بودند.

چه چیز مرا به آنجا کشاند؟

سیبهای سبز درختی چنان ترد و انبوه بودند که بوسه را بیاد می آورد و از میان برگها و خاشاک زمین گردوهای درشت می جستیم.

گاو بود، آب بود، راه بود،کرت بود، باغ بود، بوی پونه ی کوهی در هوای نزدیک چشمه چیزی بود که هرگز در زندگی درک نکرده بودم. لباس پیرزن قشقایی بود، کلبه های سنگی و گلی در دامن اسطوره ای زاگرس.

درّه ای سبز بود با باغهای انبوه سیب و گردو. سپیدی سپیدارهای بلند، تیرگی درختان اساطیری، صدای آب، مسیر مار پیچ و ماه بلند.

کهکران.

یوحنّا 14:1

این صفحه در معمّا 
كم از اوراق كتاب مقدس من نخواهد بود.
یا آن اوراق دیگر
كه دهان های نادان بازخواندند
با این باور كه دست- نوشته ی انسانی است
نه آینه های تاریك روح القدس.
منی كه بود و هست و خواهد بود
دوباره به كلام مكتوب سر فرود آورده ام،
كه زمان در توالی است و چیزی بیش از یک نشانه نیست
آن كه با كودكی بازی می كند با چیزی
بازی می كند،
نزدیك و مرموز
یك بار خواستم با بچه هایم بازی كنم
با ترس و مهربانی در میان شان ایستادم
من از زهدانی زاده شدم
در اثر جادویی.
زیر فسونی زیستم در جسمی زندانی شدم،
در تواضع یك روح.
خاطره را شناختم،
سكّه ای را كه هیچ گاه دوباره یكسان نیست.
امید و ترس را شناختم،
صورت های توامان آینده ای نامعلوم را.
بیخوابی را شناختم خواب را ، رؤیا ها را،
جهل را، جسم را،
هزارتوهای مدّور عقل را،
دوستی انسان ها را،
عبودیّت كورسگان را
مرا دوست داشتند ، شناختند ، ستودند.
و از صلیب آویختند.
من جام ام را تا به درد نوشیدم.
چشمان ام دیدند آن چه را كه هرگز ندیده بودند
شب و ستارگان بیشمارش را.
چیزها را شناختم صاف و ناصاف ،خشن و ناهموار،
طعم عسل را و سیب را،
آب رادر گلوی عطش،
سنگینی فلز را در دست،
آوای انسانی را ،صدای پاها را بر علف،
بوی باران را در جلیل،
فریاد مرغان را برفراز.
تلخی را هم شناختم.
نوشتن این كلمات را به مردی عامی واگذاشته ام.
و هیچ گاه آن كلماتی نخواهند شد كه می خواهم بگویم
بلكه تنها سایه ای از آنها خواهند شد.
این آیه ها از ابدیّت من فرو چكیده اند.
بگذار كس دیگری این شعر را بنویسد.
نه آن كه اكنون كاتب آن است.
فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا.
یا ببری در میان ببران
كه قانون خود را بر بیشه ها ی ببر ابلاغ می كند.
گاه غربت زده به گذشته می اندیشم
به بوی دكّه ی آن نجّار.

- خورخه لوئیس بورخس