جمعه. شب.
تبارشناسی ام را بخوان .تبار شناسی ام را...اینجا برای زیستن خودم را زدوده ام خودم را تکانده ام از همه.اینجا برای زیستن یک غار برای خویش ساخته ام آنچنانکه در اعماق تنگ و تاریک لاسکو هزاران سال پیش ،این خودم بودم که پیش میرفتم و گاو میکشیدم خودم را میکشیدم ...گاو می کشیدم...برای زیستن در غار زندگی میکنم و نقش دست خویش را بر دیوار میکوبم در غار زندگی میکنم و هنر جنبه ی جادویی بر من خواهد داشت چرا که من برای زیستن نیایش میکنم تا فراموش کنم ...
آه مرگ در این حوالی بو میکشد من چهره ی درد و بیماری و مرض را میبینم روی سکوی آشپزخانه نشسته است و پاهایش را تکان میدهد ...زیر تخت در تاریکی شب ها به من چشمک میزند ...روی سینه پدرم خونش را میمکد و او زرد میشود و پیر ...و من شاهد زوالم...وآرزوهای هرگز به وقوع نپیوسته
من در این غار به انتظار منجی گاو میکشم ...شبها بغض گلویم را تنگ میکند اشک خوابم را سنگین.
تلوزیون اخبار میگوید ،بحث روشنگرانه میکند اما بک گراند مجری ملولم میکند از دوری...بلوایی ست هیاهویی ست .من در غارم هر روز بارور میشوم و هر روز کودکان نارسم سقط میشوند .من کودکان مرده نارسم را زیر فرش قایم میکنم به دیوار می چسبانم توی پشتی بالشم میکنم...شب ها که هیچ نیست تو نیستی هیچ نیست بالشم را به سینه می فشارم بچه های نارس مرده ام را می خوابانم.
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.