دردمسح درد
یک جمله ی ساده ،یک جمله ی خبری ساده نه حتی ادبی نه اینکه حتی دارای هیچ ارزشی ...:"حالم خوب نیست".اما نمیدانم چرا باید ارزش ثبت کردن به این جمله بدهم.این وبلاگ پرمخاطبی نیست و من هم.اما چرا باید به خودم اجازه بدهم که چنین جملات شخصی و بی ارزشی رو ثبت کنم.آن هم وقتی آنقدر از والایی نوشته ام ،آن روزهایی که در آرمان شهر چون کودکی میزیستم و آرمانی بودن برایم هموار می نمود...اما چه اتفاقی افتاد روزهایی که ننوشتم دقیقا به همین علت که حالم خوب نبود ...هیچ...حتی نقاشان مکتب ندیده هم خود را ثبت می کنند حتی هم جنس بازان نیز خود را می نویسند ...شاید از آرمان شهر افلاطون اخراج شده ام شاید حتی تمام این روزها که می ترسیدیم و می ترسیم که روزی به فاک برویم ،به فاک رفته باشیم...من حالم خوب نیست.نه اینکه احساس گنگی داشته باشم و ندانم که چه چیز مبهمی کنج گلویم را پر از احساس خفقان کرده باشد نه اینکه چونان روزهای نوجوانی پشت پنجره منتظر به وقوع پیوستن یک نامعلوم باشم نه...میدانم که چرا حالم خوب نیست خوب میدانم...خوب می دانم که ناخوشی حالم و احساساتی بودن این جمله هیچ ربطی به یک احساس معصوم ندارد.گیر افتادن است و تنها، تحمل کردن شرایط و گره خوردن منطق و رسیدن به نقطه ای که ببینی ته دنیاست و هیچ کاریش نمی شود کرد و این بد بودن حال کیلومترها با آن احساس ناب که طی آن می گویی "حالم خوش نیست" فاصله دارد ...میدانی عین سردرد ممتد است و همین حالا که سرم هم درد می کند و در دلم خون پایین و بالا می جهد چرا که گویی به یکباره کودک پیر گشته است به یکباره با جنایت ها ی کوچک این جهان آشنا شده است و شبها مدام خواب سیطان را می بیند که روی سینه اش افتاده و صلیب کوچکش را با خشم می خواهد انگار که قلبش را.اما مسیح کو...کسی منجی را ندیده آخرین بار که بر صلیب بود ..کو که مرا مسح کند درد می کنم درد می کنم درد می کنم
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.