آیا من مبارزه می کنم؟
اتفاقات زیادی در اطرافم درحال وقوع است و تصاویر زیادی درحال شکل گیری... و این چیزی نیست که هر روز اتفاق بیفتد... اما گویی مدتیست که برای من واقع می شود. شاید از هنگامی که تصمیم گرفتم تصاویرم را تنها نگذارم، خودم را تنها نگذارم و آنچه را که می خواهم بیابم. سخت است است پای گذاردن در بسیاری راهها، همچنانکه بر بسیاری چیزها.
باید خودِ آرمان بود، کنترل نشده و نا خودآگاه. باید فقط بود.
نباید سعی کرد، باید تاخت. چه رسد به اینکه لنگید. چون من ، که گاه لنگیده ام بسیار. عقب مانده ام. پرت شده ام و نجات یافته ام. و باز می جویم.
برای نخستین بار در کلیسای مسیح حضوریافتم و تنها پس از آن بود که دریافتم مسیر، مرا پیموده است. در لحظه ای گویی خود را در نقطه ای یافتم که سالیانی پیش در دورترین آرزوهایم آنرا می جستم و تصویرش چون رایحه ای غریب و آشنا از آینده یا گذشته ای ناپیموده روحم را تلنگر می زد.
حس کردم تمام آنچه را که از گذشته ای ناداشته و زندگانی ای نازیسته در خود لمس می کردم، واقعیت یافته و حتی واقعیت داشته.
در معماری دهه هفتادی بازمانده از شعور شاهکار ایرانی قبل انقلاب، که کیفیتش شبیه به درستیِ تمام آنچیزی بود که در باقیِ جهان متمدن یافت میشد و حسی از بودن در امریکا به معنیِ "خارج" را برایم تداعی می کرد و در حضور کشیشی آنگلوساکسون که درک شیوایی لهجه اش محکی بود برایم از درک سخنانی از جنس آنچه در تمام عمر ،چون خوابگردی که در بیداری به جستجوی رؤیایش بگردد، در اعماقم طنین انداز بود؛ به یکباره تمامی آنچه را که چون "زمان گمشده"ای در تاریخ هویت خود داشتم به سان بارقه ای در قلب خود احساس کردم.
تمامی اینها چون صفحاتی شفاف و دارای طرحی مستقل بود که چون همگی برهم قرار گیرند از شفافیت و ترکیب آنها تصویری کاملتر و پیچیده تر حاصل می آید که من خود را در نقش آن بیش تر بازجستم.اما گویی شبیه آلبوم عکسی است که فقط عکسها در آن حضور دارند و فاصله خالی بین آنها انگار هیچگاه وجود نداشته است. اما خلأها، فاصله ها، ترسها و تاریکیها همچنان در من حضور دارند و بروز می یابند.و اینجاست که باید مبارزه کرد و تصویر بعدی را ساخت.
اینجاست که باید تاخت و نیندیشید، چراکه گاهِ اندیشه نیست و وقت عمل است. و تو باید قبلا اندیشیده باشی که گام در چه راهی نهاده ای و پس از آن دیگر هیچ نیست جز ایمانی که تو را قادر کند که پای در "هیچ" گذاری؛ که هر کس "ایستاد" در اندیشه ی خود فرو افتاد.
و چیزی هرگز به نام ایمان وجود ندارد جز در عمل به آنچه اندیشیده ای...بمانند لحظه ی خلقی که در آن گریزپاییِ جوهر به شعبده ی قلمی آزموده و در آنی معجزه آسا به طرحی ابدی مبدل می شود و جوهر و رنگ در پاششی ابدی خواهند رقصید. چون رقصی وحشیانه بر تیغه ای مرگبار و در میان آتشی شعله ور.
حال ای همتاز! خواهی تاخت؟
ای همرزم! خواهی ماند؟
و ای دربند! خواهی رست؟
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.