ارسال مطلب جدید...حرف و سخن زیاد است...حرف زیاد می شنوی اثر زیاد می بینی...هر روز به نحوی در خودش می پیچد و پرونده اش بسته می شود...پیش می روی...بدک نیست خودش سرگرمی شده است برای خودش ...مثل گذشته از عریانی لذت نمی برم از اینکه خودت را در نوشته هایت عریان کنی و در برابر دیدگانی بگذاری که نام خود را هم پنهان می کنند اما مگر می شود مگر تن به هنر دادن چیزی جز این عریانی را می طلبد.حرف زیاد می شنوی اثر زیاد می بینیگونه های مختلف مردم هستند که از سر و کول هم بالا می روند خود من روزی هزار بار با آسانسور....اینج زیاد در آینه خیره می شوی نورها زیاد درگیرت می کند و همین طور چهره ات گاهی انگار هرچقدر هم که به خودت برسی باز رنگ و رو رفته ای گاهی خودش رنگ دارد.خرافاتی می شوی در این شهر...منظورم این است که خیلی وقت ها می شود که احساس می کنی عوامل دیگری هم دست دارند ...همه به دنبال آرامش اند در این شهر...هی برای خودت لاک می خری یا لباس و یا هی می روی بازار میوه و به گیاهان فکر می کنی و فکر می کنی چقدر که به خودت رسیده ای اگر امشب قارچ و کاهو وکلم بروکلی بخوری!همه ی اینها از تنهایی ست و ترس...یک نوع مقاوت کردن است انگار که گیاه نحیف و تازه ای باشی سر راه رودخانه مقاومت می کنی اما چندان هم مطمئن نیستی که دوام بیاوری چاره ی دیگری هم نیست چرا که تنها در اینجاست که حرف زیاد می شنوی و کار زیاد می بینی و مدام کار می کنی و مدام فکر می کنی که به یک استراحت نیاز داری و مدام به خودت استراحت می دهی انقدر که نمی فهمی آخر کار کرده ای یا استراحت...وقتی حرف زیاد می شنوی باید حرف زیادی هم برای گفتن داشته باشی و وقتی تمام سروته جملات مغزت را روی هم بریزی می بینی که نهایتا یکی دو جمله داری ...برای گفتن...و حالا این همه کتاب که ولع خواندنشان را داری و آن همه کتاب که می دانی هستند و تو نمی دانی دقیقا چه هستند و و چه نام و نشانی دارند....اوف...به شدت در سطح متوسطی واقع شده ای و این بیشتر از هر چیزی تو را عذاب می دهد ...تلاش می کنی که آدم متوسطی نباشی تلاش می کنی با تقلا که خودت را بالا بکشی...این وسط هیهات است که هی فلسفه ات را گم می کنی...در واقع هر روز گمش می کنی چون در پایان روز یادت رفته است که چیزی در مورد آن بنویسی و فلسفه هم استون فرار است چون تو به آن تعهد ندادی که تا مدتی وفادارش بمانی...اما باید بنویسم...مثل شخصیت داستان های علمی تخیلی شده ام هی سعی می کنی آنچه را که می بینی و حس می کنی برای دیگران بگویی اما دیگران متوجه نیستند همه با هم غرق در یک توهم هستیم ...انگار که هر کس در ژله لغزان خودش دست و پا می زند باید بیرون آمد از این فضای ایزوله...شاید هم واقعا مربوط به فضا باشد ...باز نیست و همین دچار یک حس اختناق و دست و پا زدن زیر آب به تو می دهد...چیزی دست گیرت نمی شود چیزی هم دست تو را نمی گیرد ...من اما از این کوری بیزارم.