سفر

اینروزها کتابی کوچک را میخواندم به اسم "شهرهای نامرئی". کتابی قدیمی و به شیوه ای عجیب و محتوایی بس عجیبتر که علیرغم نازکیش انگار خیال تمام شدن نداشت.آنچه در کتاب می آمد با آنچه بر تو روی می داد بهنگام خواندن، یکی می نمود و تو سرگشته و منتظر تا آنجا می رفتی(البته اگر صبور بودی) که داستان می رفت و آن بر سرت می آمد که بر سر شخصیتهای ماجرا... .

کتاب همین اواخر بدستم رسید... در هنگامه ای که گویی زمانش بود... بسان بسیار دیگر چیزها که در موقعی هموار به آنها رسیده ام. یا شاید هم چنانکه در خود کتاب آمد "آنچه مقصود را تعیین می کند صدا نیست، گوش است".

در آستانه سفری اثیری به شهرهایی نامرئی ام... .

هیس...تنهایی....

کم مینویسم میدانم که کم مینویسم ،خوب نیست که آدم کم بنویسد،انسانی که کم بنویسد رو به زوال است...شاید...ساعت نزدیکهای سه نیمه شب است و هم اتاق من از صدای تلق تلق انگشتانم روی صفحه کیبورد بی خواب شده ،نوشتن هم دنگ و فنگ دارد عین یک زائو نیمه شب به ناگاه نیاز به زاییدن دارم...درد دارم...نوشتن درد میخواهد .دردم این روزها کم شده ،این بد است که درد آدم کم شده باشد چرا که دنیا زشتی کم ندارد ،دیده بستن من بی دردی آفریده.وقتی درد را نبینی به آن معنی نیست که حسش هم نمیکنی ،از آنرو که آگاهانه باآن برخورد نمیکنی بیشتر عذابت میدهد بسان شبیخون کابوسی شبانه.سعی میکنی،مدام سعی میکنی که موجود بهتری باشی سالهایت که این آرمانگرایی و ابرانسانی بیچاره ام کرده...این روزها بیشتر از هر زمان دیگری جس میکنم که باید تصمیم اساسی برای زندگیم بگیرم ،چاره ی دیگری نیست،از کاهلانه زیستن خسته ام و باز سعی میکنی که موجود بهتری باشی...موجود بهتری باشی در زمانی که با محیط زندگیت درگیری ،کلنجار میروی سعی میکنی فکر کنی که چه غلطی باید کرد یا چه غلطی میتوانی بکنی بر فرض که جای زندگیت هم عوض شود باز چه غلطی میخواهی بکنی...به غلطی که میخواهم بکنم این روزها نزدیکترم درواقع به گونه ای مات و مه آلود قادر به دیدنش هستم ...فقط باید انجامش دهم...این روزها به انجام دادن بیشتر معتقدم و بیشتر انجام میدهم سعی میکنم فرقی باشد بین من و نیلوفری که لکه ای را روی زمین میداد و لکه اذیتش میکرد اما فقط اذیتش میکرد و قادر نبود لکه را آنقدر ببیند که توان پاک کردنش را داشته باشد ،فقط به لکه فکر میکرد و به روزی که پاکش کند و مهملاتی دیگر...امروز سعی میکنم آن باشم که به محض دیدن لکه فقط به سمتش هجوم ببرم...غشاء تنهایی ام هم این روزها یا شاید ماه هاست که نازک شده حس میکنم از ماه عسل و طوفان بازگشته ام...بودن و همراهیه همه جانبه ی یک دوست خوب است آن بخش عذاب آور وجودت را که مدام از تو "بودن یک مرد"رامیخواهد را کامل میکندراحت میشوی از چنگک انداختن این حس به روحت...این است که مغزت گنجایش بیشتری برای حرکت پیدا میکند ...من زیاد عاشق بوده ام اما کمتر رابطه داشته ام فرق من با من گذشته این است که امروز از خواستن عشقی که سالها به دنبالش بودم رد شده ام یک چیز درونی هست که مدام فکر میکردم در بیرون از خودم باید به دنبالش باشم.در گذر از اتوبان از بغل دستی ام پرسیدم کجا باید رفت فکر کرد؟!بی آنکه سوالم فکرش را درگیر کرده باشد گفت :کوه......باید برم ،یک کوه دور تنها...وفکرکنم به اینکه درباره ی چه چیز باید فکرکنم..........

شهرهای نامرئی

"...آنچه او در جستجویش است همواره چیزی در جلوی رو یش است و حتی اگر صحبت ازگذشته بمیان می آمد، گذشته ای بود که رفته رفته با پیشروی او دگرگون می شد. زیرا گذشته مسافر بسته به مسیری که طی کرده است تغییر می کند. منظور گذشته نزدیک نیست که با گذشت هر روز، روزی به آن اضافه می شود بلکه گذشته بسیار دور است.

مسافر به محض ورود به هر شهر جدید گذشته ای را که بر آن تملکی نداشته باز می یابد.غرابت آنچه دیگر نیستی یا دیگر مالکش نیستی در پیچ و خم اماکن ناآشنا و تصاحب نشده به انتظارت نشسته است.

مسافر وارد شهری می شود . در میدانی به شخصی بر می خورد که لحظه ای را زندگی می کند که می توانسته است از آن او بوده باشد. او می توانسته است اکنون به جای آن مرد باشد، اگر در گذشته ای بسیار دور، زمان بر او متوقف می شد، یا اگر در زمانی بسیار پیشتر از آن، بر سر چهارراهی، به جای در پیش گرفتن راهی که پیموده بود،راه دیگری را در جهت مخالف بر می گز ید بعد از گشت و گذاری دراز اکنون خود را بجای آن مرد در میدان می یافت.

اما او دیگر از آن گذشته واقعی یا مفروض خود کنار مانده است، دیگر نمی تواند توقف کند. باید راهش را تا شهر دیگری ادامه دهد، تا آنجا که گذشته ای دیگر در انتظارش نشسته است یا تا آنچه می توانست آینده احتمالی او باشد و اکنون زمان حال شخص دیگری است.

آینده های تحقق نیافته، تنها شاخه هایی از گذشته هستند.

[...]

دیگرجا، آیینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و هرگز نخواهد بود، به آن اندکی که از آن اوست راه می برد."

                                                                                                             - ایتالو کالوینو

برای لوتوس و برای آنان که مارا نوشتند و برای آنان که مارا خواهند خواند

برای "لوتوس"...

معجزه ی نوستن برای من اتفاق افتاد ...غربت ملال آور نوشته هایم که از ده سالگی آغاز گردیده بود در نقطه ای پس از کوبیدن های بسیار حل شد،انگار که گره ای که از آغار کودکی و تنهایی در مغز من پدید آمده بود گشوده گردید.سالهای سال.در تمامی روزهای غمبار پشت پنجره ...پشت پنجره دم غروب، پرواز دسته جمعی کلاغها را شمردن ...برای نیلوفر سه ساله ،شش ساله،ده ساله،سیزده ساله،شانزده ساله،بیست ساله ...شمردن شمردن،غربت خانگی را شمردن،ملال زدگی خیابان ها را شمردن ،شمردن شمردن...کوبیدن کوبیدن با غم کوبیدن بر غم کوبیدن در غم کوبیدن...

 تا آن هنگام که مرا خواندی

آن هنگام که تمام مرا خواندی و نام خود را چون مُهر چون مِهر بر من نوشتی ،حک کردی، نوشتی.خواندی چون تو یگانه انسانی هستی که "توان" خواندن را داری چون تو می توانی متن را با تمامی چشم هایت ببلعی.تو می توانی متن را بفهمی اما فهم خود تو برای انسان ها دشوار می نماید و فهم تو  است که نیاز به فهم دارد.وقتی مرا خواندی راه را بر من گشودی راه تمامی آن سالها را و تو امروز سالهای پشت سر مرا هم می خوانی آنها را که هیچ کس نخواند می خوانی و وقتی می خوانی من می فهمم که انگار تمامی آن سالها برای این بود که تو در چنین روزی بخوانی و سماجت من بر کوبیدن در غم برای این بود که راه گریزی نبود و زندگی ناگزیر بود از معنا گرفتن بر خویشتن ...این زمانی ست که مرا می خوانی و در هم نشست میکنیم در هم نشست کرده ایم ...این است که امروز من مفهوم زندگی غمبار تو را می فهمم و تو نیز...این است که ساختن معنا گرفته است و انرژی را از هستی می مکد تا پدید آید ...این است معنای آنچه تو مسیح می خوانیش و من آویختن صلیب ...برایت قصه های شبانگاهی خواهم گفت ؛تو میدانی داستان آن ولگردی را که در میان کوچه ها نیلبک می زد و تمام موش های خاکستری را جونده های روزمرگی را مسحور خویش میکرد و همراه خویش می ساخت ...از میان کوچه های دیوار قرمز شهر میگذشتند.آنگونه که من و تو جاده ها را پشت سر گذاردیم ترس ها را نیز آفتاب داغ و دهکده ی بی جان را و هیاهوی بسیار برای هیچ را ،آنگاه که خورشید فرود آمد و ما مسیر چشمه را پیش گرفتیم و تا برکه پیش آمدیم از خاروحشی گذشتیم و سرازیر شدیم آن هنگام که زنجره ها شروع به زمزمه کرده بودند و باغ بوی سبزش را پخش کرده بود، سنگین بر ارتفاع .از میان کوچه باغها در پی نوای نیلبک ولگرد آواره ای میرفتیم تا آوارگی و آزادگی را در خویشیتن باز یابیم ،رقص کنان و تنها و بریده از تمامی کبود مردمان با کوله ای بر دوش تو و آبی در دست من و بوسه هایی به پیوست.همچون بی برای سی همچون سی برای بی ،بعد از سالها...

همچنان خواهم خواند همچنان خواهم راند دور خواهم شد از این شهر غریب که در آن هیچ کسی  نیست که در بیشه ی عشق ،قهرمانان را بیدار کند...

قصّه شب

برادرم رفت... همخونه و همخون من.

رفتند، سه دوست با هم.

چندساله که بدرقه میکنم، اما هنوز عادت نکرده ام.... .

کیست که عادت کند به رفتن پیاپی دوست؟


سالهاست که عشق و کوچ و غربت به هم آمیخته.

                                 ***

دوستان حسن، برادرش را بدرقه کردند... .

برای نقاشی های حسن

چند کار میبینم...دلم برای نقاشی هایت تنگ میشود.هر چند که تو نقاشی نمی کنی ، نقاشی های بغرنجت که عین یک وزنه سنگین بر روح فشار می آورد.آنهایی که زاییده ی درد هستند.دلم برای نقاشی هایت تنگ میشود چه قالب هایی که می توانند بگیرند.چه بعدهایی که می توانند داشته باشند.چند بعدی ها.مثل یک کاتدرال.