Baby just come to me

اینجا یک نفر هست که تجسم بودنش امکان یک فریاد را به تو میدهد اینکه فریاد بزنی و بدوی، بدوی، دور تر، دورتر تا دور خودت تا آنجایی که ته اش خودت میشوی به اندازه ی خودت ،خود خودت ،تو را کش می آورد  و تو بعد به یکباره میبینی که در خود خودت تبدیل به یک رنگی رنگی شدی از آن رنگی رنگی هایی که رویا بود یا نقاشی یا داستان...

 

حرارتی در کف دست ها و فرو ریختن چیزی در زانو

علاقه ...علاقه در آدمیزاد مفهوم عجیبیه...هیچ فکر نمیکردم که روزی به متریال به ذات خود ماده علاقمند بشم و در یک ماده خام انرژی ببینم انرژی برای ادامه دادن برای خودم برای کار...هیچ فکر نمیکردم روزی نه خیلی دور برسه که دست هام احتیاج داشته باشند که سطح خنک و صیقلی لعاب را لمس کنند ،به گونه ای که واقعا در دستم جا بگیره و  مرزی غیر از پوست بین ما نباشه ،انگار که تب میکنه ...

بیداری

با دستهای خالی و قلبهایی روشن زندگی رو سپری می کنیم، اتکامون تنها به خودمونه... .

پس از سالها...

گر یزی زدم از سپید و سیاه واقعیت اکنون به خیال رنگی فردا. مثل رفتن به آنسوی پردۀ سینما. 

در این بی انتهای شب هرکجا چلیپای آغوش گشاده ای برزمین دیدی تن خسته ات را فرود آر

با زخم هایی بر دست و پا هرگزت جدایی نخواهد بود از صلیب هرگزی