................

 

لحظه ها و لحظه ها بر آتش خیره شدم ،دست نیافتنی بود ،در هیچ قالبی نمی گنجید ،شاید جذبم نمی کرد شاید همخوانی با روحم نداشت شاید عنصر وجودیم نبود ،اما گرمم میکرد و در لحظه هایی عین بدوی ترین انسان ها وابسته و محتاج کنارش ایستاده بودم تا گرمم کند ،سردم بود شاید سرد بود شاید ،اما آتش همذات بغض هم هست از آن بغض هایی که در گلو نیستند تا اشک شوند آن بغض هایی که ته چشم ها نفوذ کرده اند و سنگین شده اند و ماسیده اندو جزیی از وجودت شده اند در هیچ قالبی نمی گنجند با آتش همذات میشوند به هر شاخه خشکی راه می یابند تمام نمیشوند مثل آتش که ماهیتا تمام نمی شود ،کجا اند آن آتش های همیشه روشن؟!

لحظه ها و لحظه ها عین بدوی ترین انسان میمون ها به آتش خیره بودم و منتظر لرزشی بودم لرزشی از یک قوطی ۴*۱۰ سانتی متری در جیبم که عشق را در آن چپانده بودم .اوج احساساتم را در آن چپانده بودم در جمله هایش و دلم را به ویبره هایش خوش کرده بودم .آتش گرم بود ،بغض منجمد ،قوطی سرد!از آتش پریدم و عشق دور بود ،دوست نبود ،انسان ها بی معنی مینمودند. راه بیابان گرفتم رفتم رفتم ،دلسرد،بیابان هم از آن بیابان هایی نبود که بی کران باشد ته اش چراغ های شهر بود ته اش سکوت ممتد خانه بود ته اش رختخواب بی عشق بود ،و عجیب ترین خواب ها ،سنگین ترین خواب و بیداری ها !

آب ،،دست نیافتنی بود ،در هیچ قالبی نمی گنجید ،سعی می کردم زیر دوش بگیرمش ،و فکر میکردم از این عناصر چارگانه خاک است که در دست های من نرم شده و آب و آتش و هوا در قالب سفالینه فرو رفته . اما زیر دوش آب از میان انگشتانم فرو میریخت و دردی منجمد در کابوسی سنگین گیر کرده بود .بار اول نبود .دردی بس آشناست . امروز اشکی که برای این درد فرو میریزد یک قطره است اما سهمگین به اندازه ی یک درد در صدای آوازه خوان کولی!دردی است که فلسفه ی گیجی دارد .دردی است که حتی عشق را هم نمیخواهد هرچند که برای از دست دادنش اشک میشود. دردی است آمیخته با نفرت و عشق . دردی است که جا خوش کرده در من و من نمی خواهم هیچ چیزی این درد را از من بگیرد عین یک جنین ناقص الخلقه که پدرش هم مرده در شکمم تحملش میکنم .می خواهم زجرم بدهد می خواهم از وجودم بمکد می خواهم سنگینم کند و بارش را بر دوش بکشم می خواهم از نفرتش پر شوم می خواهم از مهرش لبریز شوم .چرا که پدرش رفته .پدرش رفته  همچون مسیحی بازمصلوب.

                                   

نیمه شب در باغ خیر و شرّ

"من می توانم از خوبیهای شما سخن گویم اما از شر و بدی نشانی نمی توانم داد.

زیرا شر چیست بجز همان خیر که از گرسنگی و تشنگی خویش عذاب کشیده است؟همانا وقتی خوبی گرسنه می شود غذای خود را حتی در غارهای تیره جستجو می کند و وقتی تشنه می شود حتی از آبهای تیره مرداب می نوشد.

وقتی با خود یگانه اید وجودتان خیر و خوبی است.اما وقتی با خود یگانه نیستید باز نمی توان شمارا به شر و بدی نسبت داد.

زیرا خانه ای که شکاف خورده است، جایگاه دزدان نخواهد بود بلکه تنها یک خانه شکاف خورده است. و کشتی که لنگرش را از دست داده ممکن است بی هدف در آبهای خطرناک سرگردان شود اما، به قعر دریا نخواهد رفت.

 وقتی میکوشید از وجودتان چیزی عطا کنید خیر در شماست.اما وقتی می کوشید چیزی بدست آورید نیز شری در شما نیست.

 شما خوب هستید وقتی دلیر و مصمم با گامهای استوار به سوی مقصد پیش می روید.اما وقتی با قدمهای لرزان و لنگ لنگان به سوی هدف می روید نیز بد نیستید.

 خیر و خوبی در شما به گونه های بیشمار ظاهر می شود اما، در فقدان خیر شما شر نیستید.

 خوبی شما در آرزویی که برای نیل به نفس بزرگ الهی خویش دارید آشکار می شود و این آرزو در همه شما موج می زند.

در برخی از شما این آرزو چون سیلابی پر شتاب است که با قدرت به آغوش دریا می رود و اسرار تپه ها و آواز جنگلها را با خود به ارمغان می برد.و در برخی دیگر این آرزو نهر آرامی است که پیش از رسیدن به دریا در هر پیچ و خم گم می شود و هر گوشه درنگ می کند.

ولی آنکه شوق و شتابش افزون است نباید بر آنکه توشه آرزویش کمتر است عتاب کند که چرا اینچنین آهسته و پر درنگ می روی..؟

آنها که خوبی را براستی دریافته اند از آنکه برهنه است به طعنه نمی پرسند :" جامه ات کجاست؟" و با بی خانمان به طنز نمی گویند:"بر سر خانه ات چه آمده است؟".

                                                                                                  - جبران خلیل جبران

                                                                                                                                

فاصله بین لغات

" اگر داستان شما ارزش گفتن دارد باید آن را چنان دوست داشته باشید و چندان تلاش و همت صرف آن کنید که به یک داستان حقیقی بدل شود. حقیقتی نتنها در برابر اندیشه های آرمانی بلکه حقیقتی در دنیای واقعیت.

چگونه می توانم معنی داستان را بگو یم؟ شما بگویید معنی حیات چیست؟ اگر می شد معنا را در یک جمله بیان کرد نیازی به گفتن داستان نبود."

                                                                                                              - هنری ون دایک

گردونه

سفری بی آغاز...سفری بی پایان... و

سفینه ای که ما را خواهد برد ... .

Mercedes sosa

 به آنان که برای شنیدنشان نیازی به زبان واژه ها نیست، آنان را از آوایشان باز میشناسی.

به آنان که صدایی فراتر از زن یا مرد بودن دارند ،با تارهایی انسانی با تمام رگ هایشان میخوانند .

Mercedes Sosa (born 1935) is an Argentine singer immensely popular throughout Latin America. She is best known as the voice of the "voiceless ones". Sosa and her first husband, Manuel Oscar Matus, were key players in the mid-60s nueva canción movement. Sosa is UNESCO Goodwill Ambassador for Latin America and the Caribbean. She has won the Latin Grammy Award for Best Folk Album in 2000 , 2003 and 2006.

 
Lyrics: La Maza:
...
                                                                                                
ادامه نوشته

Nostalgie - Julio Iglesias

 

برام جالبه ُکه چطور موسیقی و شعر اینچنین با هم چفت می شوند.هر دو یک حرف میزنند موسیقی انگار در خود تغییر ماهیت میدهد وشعر همُ.انگار هر دو به یک زبان دیگر وصل میشوند .و جالبه که اینرو در موسیقی ایران (معاصر)اصلا پیدا نکردم ،چرا؟!انگار که برعکس در موسیقی و شعری ما نه موسیقی موسیقی است نه شعر شایدم شعر به شدت تنها فقط شعر است و موسیقی به شدت تنها موسیقی  و همین "تعصب" است که همه جای دیگر هم داریمش!این واقعا جالبه که صدای خواننده هم به عنوان یک ساز وارد موسیقی بشه و هماهنگ بقیه حرکت کنه و نهایتا حس کلی رو برسونه !چه خبره ،نکنه ما تموم دریچه های حسیمون بسته شده ،ما چرا هیچ جا با حس بازی نمیکنیم؟چرا صدا را در بطن موسیقی به بازی نمیگیریم (شاید نامجو)اما نوع های دیگر چی؟!فقط که فریاد اعتراض نیست!انگار در شرح حال ما خارج از این دو نوع نیست یا کلا نمی فهمیم !یا نهایتا فهمیدنمان منجر به فریاد اعتراض میشه !گاهی حس میکنم توی یه جزیره در قرنطینه هستیم که به تدریج از یادمان میره که انسان برای انسان ماندن چه نوع احساساتی را در خودش میپرورونده!این خیلیه که در قرن هفدهم یکی نشسته و یک کشتی رو روی سطح آروم و بی حرکت آب نشون داده .کو چنین آسایش نگاهی که توان چنین دیدن را داشته باشد؟حتی کارتون تام و جری!زیر بنای تمام این کار یک زندگی آروم رو نشون میده و از آرامش حرف میزنه ،دوتا جونور احمق ول شدن تو یه فضای تماما حساب شده معماری ،این معماری برای زندگی کردنه برای آسوده بودن یک خونواده است ،معماری که همه چیزش سر جاشه و انگار دیگه هیچ مشکل و دغدغه ای هیچجا وجود نداشته ،جز یه موش و یه گربه !همین!تو این خونه است که میشه کروات زد ،میشه کفش های براق و کت و شلوار اتو کشیده به تن کرد .میخوام بگم حتی موش هم توی چنین فضایی روی مبل پا رو پاش می اندازه و لم میده و روزنامه میخونه!روزنامه میخونه!!گربه ،حریم داره ،فرصت لوس شدن داره ،لگد به ظرف مخصوصش بخوره شاکی میشه،و طراحه که در چنین فضایی میتونه "جیغ "نزنه ،میتونه خط خطی نکنه ،میتونه موسیقی بسازه که چفت صدای خواننده بشه.

دیگه حالم از خاص بودن  هم به هم میخوره ،خاص بودن هم اینجا یه توهمه!چون همچین چیزی اصلا وجود نداره !"خاص " بودن در اینجا یعنی اینکه پوستت کنده بشه و پدرت در بیاد که نهایتا "خودت"باشی یعنی جفنگیات بیرون بهت نفوذ نکنه و این به این معنا نیست که تو واقعا کار خاصی کردی یا به چیز خاصی رسیدی!یه آشپز فرانسوی در حد فلان استاد دانشگاه ما خاصه !حتی به مراتب خاص تر و جا افتاده تر و بی غل و غش تر. حس میکنم تمام تلاش ما عین یک لقاح در محیطی مصنوعیه ! یک توهمه! هرگز انسان هایی عادی نبودیم.

درطول یک خیابان پشت شیشه تمامی مغازه ها با نئون چشمک زن نارنجی نوشته بود "روکش صندلی" چه روکش صندلی داشتند چه نداشتند .مسئله اینجاست که هیچ کس هم به بودن و نبودن چنین چیزی فکر نمی کند ،"روکش صندلی" اصلا دیده نمیشود !کسی هم کاری به کارش ندارد ولی باید پشت شیشه مغازه های طول خیابان با نئون چشمک زن  نارنجی نوشته شود ،چون یک فرمت از پیش تعیین شده است !چند سال پیش خوابی دیدم هنوز گاه به آن می اندیشم ،خواب دیدم مد شده بود همه انگشتان یک دست را قطع میکردند و من با خودم در جدل بودم که چنین کاری منطقا قابل قبول نیست ،اما همه مشتاقانه چنین کاری را با خرسندی انجام میدادند و راضی بودند و من نمی تونستم بین توهم و واقعیت را به روشنی ببینم فقط از این صحنه ها در عذاب بودم .

روز

تمام روز رو کار کردم، طراحی فیگوراتیو! ایده های خودم رو دنبال میکنم فیگور رو هم شبیه کادیلاک و فضانورد میبینم ،هرچند هنوز بسیاری اشکالات هست که خودم میبینمشون و هنوز این فضا ها کاملا با هم چفت نیستند اما من از روندش راضی هستم و این نوع نگاه رو به خاطر امکان خلاقیت لحظه ایش دوست دارم .به هر حال شخصی شدن کار فکر میکنم بیشترین اهمیت رو فعلا برام داره  .

بعد از ظهر نقاشی کردم !انگار قبلا نکرده بودم ،روابط رنگ ها ،پلان بندی رنگ ها !کی به این چیزا فکر میکرد !عین وحشی ها چشمم به هر رنگی می افتاد بالافاصله چنگش میزدم و صاف میگذاشتمش وسط صفحه !اما مدتی بود که فکر میکردم خوب باید دنبال چیز دیگه ای باشم و این نوع نگاه همونیه که میخواستم ،این باعث میشه رنگ ها رو بهتر ببینم .اما همون حسی کار کردنم هم در خودش خیلی چیزها را ثابت میکنه و من هنوز بهش خیلی ایمان دارم ،منتها نمیشه گفت که همیشگیه!رنگبندی کارای لوترک  و مونش و بیکن دیوانه رو بررسی میکردیم و بعدش دیگه اصلا فضای خودم یادم نمی یومد . هنوزم چشمم گیر میکنه به یه رنگ یه نقطه یه بافت توی کار و دیوانه اش میشم .

کار میکنم کار میکنم  کارمیکنم و این بعد از دور قبلی که دور فلسفه ساختن خرکیم بود لازمه!هرچند که این هم خرکاریه !ولی به هر حال زندگی انگار از این دو حالت خارج نیست ،یا خرکاری میکنی یا خر حمالی!وقتی خرکاری میکنی دیگه انگار نمیشه جمله های خرکی با آداب و رسوم نوشت این میشه که این شده قالب نوشتار!جفنگ!شاید بشه گفت برای اولین باره که حس میکنم رو پاهای خودم تو مسیر خودم ایستادم نیازی به دانشگاه یا استاد خاصی نیست و خوب پیش میره ،حتی افسردگی و زیر و رو های روانی ام هم انگار متعادل تر شده و به  گوش کردن یه "دل دیوانه ویگن"تو اتوبوس بسنده میکنه !انگار به هیچ چیز غیر کار نمیتونم فکر کنم .

جالبه ،کافه های "اصفهان"شروع به فعالیت کردند و نمایشگاه میزنند!تازه انگار آروم آروم داریم وارد قرن نوزدهم اروپا میشیم !کی به پای اون دوره میرسه!ولی همین یکی دوتا هم مایه امید ما شده !

آنتونن آرتو

"هرگز شعری ، نوشته ای، تابلوي نقاشي و مجسمه اي، بناي زيبا و ارزشمندي، اختراعي، كشف بزرگي بوجود نمي آيد، مگر آنكه خالق آن خواسته باشد ساعتهايي از دوزخ تحمّل ناپذير زندگي رهايي يابد."

+

درست به اندازه ی یک پیچک دلم تنگ است،تنگ است،نمیدانم چرا چنین عذابی را بر خود تحمل میکنم نمیدانم چرا دوباره از همان قصه قدیمی گلویم پر شده و باز دیوار شده است بغل و من که پیشانی بر دل سفید دیوارها میگذارم و از آجر حس میگیرم،نمیدانم چرا تنها به دنبال چهره آرامشبخش مسیح میگردم نه برای دعا نه برای شفا ،انگار که همدردی یافته باشم ،مقیاس دردش مهم نیست ،چه درد همه بشریت باشد چه درد یک انسان ،رنج انسان بودن را میکشیم .دلم گرفته و این گرفتگی را هیچ کس و هیچ جا گشایشی نخواهد بود،چرا که راه من است بر بالای صلیب جان کندن ،چرا که باید اینگونه باشد و دل همچنان همیشه ، گرفته!

بارقه هایی از خستگی

از بیهوده زیستن خستم ، از هدر دادن عمر دلزده ام ،از افکار پوچ و احمقانه که تنها و تنها توهم است و چشمانمان رو پر کرده بیزار شده ام،به همین خستگی ها چنگ میزنم میخواهم دلزده تر ،بیزارترو خسته تر شوم شاید تنها چاره کنده شدن باشد!

آیا من از سلاله ی درختانم؟ میدانم که انگار تنفس هوای مانده ملولم میکند ،مسئله اینجاست که حجم انبوه توهم افکار پوچ  بیرون و درونم گاه باعث میشود همین تنفس هوای ملول هم در نظرم هوایی تازه بیاید.

تو ،آیا ظرافت و گنگی این توهم ها را لمس کرده ای؟

کجاست صلیب یک فکر روشن ،من میخواهم مصلوب شوم!

لباس پنگوئنی و دقیقه نود

:))))

همچین جشن فارغ التحصیلی رو عمرا هیچکس تجربه نکرده!یه چیزی از یکی شنیده بودم که قراره فلان روز یه همچین جشنی بگیرن و با خودم هم گفته بودم اینم مثه بقیه کاراشون ،اما میخواستم برم و نمیدونم چی شد که به کل از ذهنم رفته بود و رفته بودم دنبال صحافی پایان نامه تا از شرش بالاخره خلاص شم که عین آدامس جویده مدام به این گوشه و اون گوشه می چسبید،تو مغازه واسه یه سوالی شانسی زنگ زدم به یه بچه ها گف بابا تو کجایی؟!یهو یادم افتاد !!!ساعت ۹ شب!خلاصه رفتیم ،مامانم هم بردم !مقنعه هم نداشتم روسریمو با مقنعه مامان عوض کردم :)))پاره اش هم کردم (تنگ بود).هیچی خوشبختانه مراسم سخنرانی و اراجیفشونو رد کردیم و صاف به لحظه آخر وخر توخرش رسیدیم و از ماچ و موچ اضافه و عکس گرفتن تکراری هم  جلوگیری شد و مراسم دقیق باب میلم برگزار شد (خلاصه و شسته و رفته)و اینقدر چسبید که نگو چون صاف بعد از تحویل دادن نسخه ها برای صحافی اونم به یه صحاف مسیحی! رفتم تو اون لباس پنگوئنی که خوبه حالا عقده ی این یکی به دلمون نموند .:)

آنجا که خانه ام نیست

آنگاه كه حتي گذار ساده از خيابان تهوع آور باشد، آن هنگام كه گذرهاي خاطره انگيز  پوچ و  تو خالي شود و  زمانيكه پشت رنگ و لعاب شهر پرزرق وبرق "هيچ" باشد، برايم هيچ كجا كاشانه اي نيست... برايم هيچ افسانه و افسوني نخواهد بود. اهميت نخواهد داشت حتي غربت در خانه . آنچنان دورم  كه لمس نگاهم بر هر چيز  را باورم نيست. بايد رفت از آنجا كه خانه ام نيست... .

"ما  خود، نياكان خويشيم"

دو زمان

Alejandro Gonzalez Inarritu ،ظهر،کله ی این آدم ،کله من رو پیچوند،در زمانهای تکه تکه یا شاید هم در بیزمانی در پوچی و سردی زندگی و آنگاه که اتفاق بر ما چیره میشود....

و عصر یک عنصر مغز پیچاننده دیگر :

les Triplettes De Belleville

انیمیشن محصول 2003 فرانسه ،برنده جایزه کن !

چقدر به همچین چیزی احتیاج داشتم ،منرو باخودش برد عالی بود عالی من هیچ چیز دیگه ای نمیتونم بگم ،فقط ساعتی کنده شدم  هرچند که داستانش انگار بازم حال و روز خودم بود اما فضایش منحصر به فرد و آرامش بخش بود ،دلگرم کننده .من یکی که به شدتدر جوش واقعم ،کلی هم قهقهه زدم!

در تنهایی

تمام بعد از ظهر را از فیگور برهنه طراحی میکردم.دوری جدید آغاز گشته است،دوری باشکوه !دور هر غلطی دلت خواست بکن .دور لجبازی دور محل نگذاشتن به چرندیات دور آزاد بودن ،دوره ماندن در آستانه برای رفتن ...رفتن ،رفتن ،رفتن .من شروع کرده ام به زجر کشیدن ،من شروع کرده ام به حذف کردن ،من شروع کرده ام به خواندن و دیدن .هیچ جذابیتی غیر از "خودم" دور و برم نیست . کاملا چند ماه آینده را روشن میببینم و کاملا در دلم به بسیاری از انسان های پوچ و  مسائلشان میخندم!

وانک