بازگشت بعد از هشت یا نه سال به این وبلاگ قدیمی، به سختی و با ناامیدی دسترسی پیدا کردم، رمز عبور و ایمیل قبلی همه از خاطرم پاک شده بود. چند بار با خودم فکر کردم یک وبلاگ جدید بزنم اما انگار همه ی معنی اش به امتداد یافتنش بود، دیروز که بالاخره توانستم واردش بشوم به شدت خوشحال شدم و خودم را مرور کردم، من پانزده سال پیش تا امروز، امروز شاید درون رویاهای مکتوب آن دختر پانزده سال پیش زندگی می کنم و برایش این زندگی را ساختم، دغدغه ها همچنان همان هاست اما شاید نرم تر و آرام تر شده شاید بالغ تر.پریشب دوستی گفت بیهوده است اگر هرزبانی را بلد باشی و ادبیاتش را استفاده نکنی. دقیقا همین است که دلت می خواهد برای خودت بنویسی همین الان که شاملو می خواند: برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد، و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.