
فصل اول :
تا کنون بسیار پیش آمده که همزمانی اتفاقات توجه ام را جلب کرده باشد .."اتفاق"...هیچ وقت زیاد جدی اش نمی گرفتند و نمی گرفتم تا قبل از این شبیه چیز کوچک روزمره ای بود که پیش آمدن یا نیامدنش تاثیر مهمی نمی توانست داشته باشد ... تا اینکه در طول مسیرهای زندگی ام فهمیدم که چگونه باید با آن روبه رو شوم ، "اتفاق"شاید به این معنی می تواند باشد که پس از روزها و روزها ریاضت کشیدن در لحظه ای بدون آنکه خودآگاهت درگیرش باشد خود را نشان میدهد و می تواند همان نقاط درخشش اثر هنری شود ،یعنی لایه های اوج یک اثر چرا که بقیه اش سنت است و تکنیک و ارث بردن از دیگر جهان.
"اتفاق" می تواند لحظه ای باشد که به ناگاه متوجه می شوی که "عشق " نمایان شده ،در مورد عشق به وقوع یک اتفاق معتقد شده ام ،چرا که عشق از گره خوردن اجزایی مختلف از هر گوشه و کنار وجود آدمی بر می خیزد و تنها در "اتفاق "است که اگر خودت را بشناسی می فهمی که حضور پیدا کرده است ...
و "اتفاق" بدان معنی که در زندگی روزمره رخ میدهد ،شامل تمام رخداد های به ظاهر بی معنی و تصادفی ،اکنون چنین می اندیشم که تنها به شرط هوشیار بودن تو است که این اتفاقات همان نشانه هایی می شوند که هم مرتبط خواهند شد و یاریت می رسانند.....
فصل دوم :
اندیشیده بودم که چه طور تمام تاریخ تمدن آدمی را در خود می گذرانم و چه طور دوره های تاریخ تمدن های گذشته در احساسات من نمایان میشوند ،در واقع همان طور که خودم همچون بشر اولیه آغاز کرده بودم ،دوران کلاسیکی را در عصر معاصر گذرانده بودم ،همچون انسان سده های میانه قرون وسطی و دوره ی انحطاط را طی کرده بودم ،در زمان خودم ولی در خودم با رنسانس مواجه شده بودم .....همانطور هم توانسته بودم حس زمانهای گذشته را نیز تجربه کنم،گویی که انگار ما در تاریخیم و تاریخ در ماست !تمامی آن هزاره هایی که به طور کلی طول کشید تا بشریت رشد کند ،انسان ها به طور خاص نیز در عمر 60-70 ساله ی خود طی می کنند و جالب اینکه بر عکس این قضیه هم صدق می کند یعنی اینکه درست در مسیر تاریخ قرار بگیری و بدانی پشت سرت چه بوده و تو حالا در کدام نقطه واقع شدی و بدانی که تو امتداد عمر کلی بشر هستی ،اینچنین است که انگار خیلی زیسته ای و عمرت به اندازه ی عمر بشریت کش می آید حال آنکه تو تنها سلولی بوده ای از پیکر آدمی !
فصل سوم و چهارم :
این اواخر به اهمیت جزییات پی برده بودم،یعنی کم کم توانستم جهان را از ورای آن لایه ی کلی که تا قبل از آن میدیدم ،با وضوح بالاتری نگاه کنم ، "وضوح " داشتن دید خیلی مهم است "زیبایی شناسی " ات را تحت تاثیر قرار می دهد .مثلا در مورد شب ،معتقد شدم که هیچ رنگ سیاهی صرفا وجود ندارد و چشم هایم را تیز کردم برای دیدن رنگها در شب رنگ شب یک جنگل ، کوه ،رودخانه ....!آنچه با چشم دیدم طیف بیکران رنگ ها بود که پیش از این نامرئی و سیاه به نظر می امدند ،یکی یکی مورد بررسی شان قرار می دادم و در مورد هر رنگ از خود می پرسیدم "این چه رنگی ست ؟و درست در کجای دایره رنگی واقع می شود ؟" ،
کلیات را که رد کردم با بدن خودم مواجه شدم ،بدنی که تا پیش از این به صورت یک حجم کلی بررسی اش می کردم حالا تا ریز ترین سلولهای پوستش نیز برایم اهمیت پیدا کرد و واضح شد، یعنی تو تسلط پیدا می کنی بر جسمت با آن ارتباط بر قرار می کنی و به نوعی خودآگاهی میرسی ،چنین تجربه ی تمرکز و وضوح در موارد دیگر نیز بسط داده شد در ارتباط با یک گیاه ،ارتباط با غذایی که می خوری ،ارتباط با هوایی که در اطرافت حس می کنی .حالا فهمیده ام که تمام اینها همان "مسئله انرژی " است تو تمرکز می کنی ،آنوقت به سمت موجودات انرژی می فرستی و از آنها انرژی می گیری و ارتباط بر قرار می کنی .
تمام انسان ها به داشتن این انرژی محتاج اند اما اغلب نمی دانند که چگونه انرژی خود را تقویت کنند آن وقت است که انرژی را از یکدیگر میدزدند ،این کار را از طرق گوناگون انجام میدهند تمامی سلطه جویی ها به همین علت است ،هرگاه که انسانی انرژی خود را به این طریق تکمیل می کند ،احساس ضعف بر انسانی که انرژی اش دزدیده شده دست میدهد.و این قاپیدن انرژی همچنان ادامه دارد ...................
تمامی آنچه نوشته ام تجربه هایی بود که به آنها دست یافته بودم ،ولی چرا تا کنون حرفی از آن نزده بودم ؟به این علت که به وضوح توان تجزیه تحلیل کردن آنها را نداشتم آنها در من می آمدند میرفتند اما انگاردر زیر پرده ی گنگی مغزم گیر کرده بودند آنچه وضوح آن ها را برایم آشکار کرد کتابی بود که "اتفاقی"به دستم رسید ،و تمامی این حرف ها را فصل به فصل با عنوان کشف و شهود مورد بررسی قرار داد ،هرچند که اکنون در نیمه هایش هستم اما ترجیح دادم آنها را مرئی تر کرده و بنویسم ؛ شاید دقیقا منظور کتاب چنین نباشد اما من نوشته هایش را با تجربیات شخصی ام منطبق کردم ، فصل پنجم کتاب از تجربه های عارفانه ای سخن می گوید که فکر نمی کنم تاکنون به درستی درکش کرده باشم اما شاید در آینده ......
نام این کتاب "پیشگویی آسمانی " نوشته "جیمز رد فیلد " و ترجمه "هرمز عبدالهی " است .