چرا توقف کنم ، چرا؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت :فواره وار

و در حدود بینش

سیاره های نورانی می چرخند

زمین در ارتفاع به تکرار می رسد

و چاههای هوایی

به نقب رابطه تبدیل می شوند

و روز وسعتی است

که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمی گنجد...........

فروغ

تمام زندگی چیزی مرا از کشیدن باز میداشت،مداد رنگیهای خشکی که رنگ نمیدادند،کاغذهای لیزی که مناسب نبودند،درسها، درسها و درسهایی که باید می خواندم ،کتاب هایی که رنگها درش ناشناخته بودند ، هنرهایی که از محضی نقاشی فاصله داشتند و حالا اینقدر دوست داشتنم مهر تاخیر خورده  که وقتی به آن فکر میکنم با تردید مینگرم که آیا وافعا دوست دارم  یا نه ؟ حالا تردید دوست داشتنم ،افسردگی بد کشیدنم و دلزدگی از گذر زمان مرا باز میدارد  گویی همه چیز شهادت میدهد که من یک انسان روزمره و فانی ام.  تمام عمر چیزی بر روی زندگی ام چفت نمی شد و همیشه  چیزی بود که می لنگید .

 

"بدی های من چه هستند،

جز شرم و عجز خوبیهای من از بیان کردن .

جز ناله اسارت خوبی های من

در این دنیایی که

تا چشم کار میکند

دیوار است و دیوار است و دیوار است

و جیره بندی آفتاب است

و قحطی فرصت است

و ترس است

و خفگی است

 و حقارت است ...................." *

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

*تکه ای از نامه فروغ

تمرکز  در بیست و هفتم مرداد

 

مزرعه  راه خاکی

رود  رود

آب  راه

وضوح تجربه ها

 

فصل اول :

تا کنون بسیار  پیش آمده که  همزمانی اتفاقات  توجه ام را جلب کرده باشد .."اتفاق"...هیچ وقت زیاد جدی اش نمی گرفتند و نمی گرفتم تا قبل از این شبیه چیز کوچک روزمره ای بود که پیش آمدن یا نیامدنش تاثیر مهمی نمی توانست داشته باشد ... تا اینکه در طول مسیرهای زندگی ام  فهمیدم که چگونه باید با آن روبه رو شوم ، "اتفاق"شاید به این معنی می تواند باشد که پس از روزها و روزها ریاضت کشیدن در لحظه ای بدون آنکه خودآگاهت درگیرش باشد خود را نشان میدهد و می تواند همان نقاط درخشش اثر هنری شود ،یعنی لایه های اوج یک اثر چرا که بقیه اش سنت است و تکنیک و ارث بردن از دیگر جهان.

 "اتفاق" می تواند لحظه ای باشد که به ناگاه متوجه می شوی که "عشق " نمایان شده ،در مورد عشق به وقوع یک اتفاق معتقد شده ام ،چرا که عشق از گره خوردن اجزایی مختلف از هر گوشه و کنار وجود آدمی بر می خیزد و تنها در "اتفاق "است که اگر خودت را بشناسی می فهمی که حضور پیدا کرده است ...

و "اتفاق" بدان معنی که در زندگی روزمره رخ میدهد ،شامل تمام رخداد های به ظاهر بی معنی و تصادفی ،اکنون چنین می اندیشم که تنها به شرط هوشیار بودن تو است که این اتفاقات همان نشانه هایی می شوند که هم مرتبط خواهند شد و یاریت می رسانند.....

 فصل دوم :

اندیشیده بودم که چه طور تمام تاریخ تمدن آدمی را در خود می گذرانم و چه طور دوره های تاریخ تمدن های گذشته در احساسات من نمایان میشوند ،در واقع همان طور که خودم همچون بشر اولیه آغاز کرده بودم ،دوران کلاسیکی را  در عصر معاصر گذرانده بودم ،همچون انسان سده های میانه قرون وسطی و دوره ی انحطاط را طی کرده بودم ،در زمان خودم ولی در خودم با رنسانس مواجه شده بودم .....همانطور هم توانسته بودم حس زمانهای گذشته را نیز تجربه کنم،گویی که انگار  ما در تاریخیم و تاریخ در ماست !تمامی آن هزاره هایی که به طور کلی طول کشید تا بشریت رشد کند ،انسان ها به طور خاص نیز در عمر 60-70 ساله ی خود طی می کنند و جالب اینکه بر عکس این قضیه هم صدق می کند یعنی اینکه درست در مسیر تاریخ قرار بگیری و بدانی پشت سرت چه بوده و تو حالا در کدام نقطه واقع شدی و بدانی که تو امتداد عمر کلی بشر هستی ،اینچنین است که انگار خیلی زیسته ای و عمرت به اندازه ی عمر بشریت کش می آید حال آنکه تو تنها سلولی بوده ای از پیکر آدمی !

فصل سوم و چهارم :

این اواخر به اهمیت جزییات پی برده بودم،یعنی کم کم توانستم جهان را از ورای آن لایه ی کلی که تا قبل از آن میدیدم ،با وضوح بالاتری نگاه کنم ، "وضوح " داشتن دید خیلی مهم است "زیبایی شناسی " ات را تحت تاثیر قرار می دهد .مثلا در مورد شب ،معتقد شدم که هیچ رنگ سیاهی صرفا وجود ندارد و چشم هایم را تیز کردم برای دیدن رنگها در شب رنگ شب یک جنگل ، کوه ،رودخانه ....!آنچه با چشم دیدم طیف بیکران رنگ ها بود که پیش از این نامرئی و سیاه به نظر می امدند ،یکی یکی مورد بررسی شان قرار می دادم و در مورد هر رنگ از خود  می پرسیدم "این چه رنگی ست ؟و درست در کجای دایره رنگی واقع می شود ؟" ،

کلیات را که رد کردم با بدن خودم مواجه شدم ،بدنی که تا پیش از این به صورت یک حجم کلی بررسی اش می کردم حالا تا ریز ترین سلولهای پوستش نیز برایم اهمیت پیدا کرد  و واضح شد، یعنی تو تسلط پیدا می کنی بر جسمت با آن ارتباط بر قرار می کنی  و به نوعی خودآگاهی میرسی ،چنین تجربه ی تمرکز و وضوح در موارد دیگر نیز بسط داده شد در ارتباط با یک گیاه ،ارتباط با غذایی که می خوری ،ارتباط با هوایی که در اطرافت حس می کنی .حالا فهمیده ام که تمام اینها همان "مسئله انرژی " است تو تمرکز می کنی ،آنوقت به سمت موجودات انرژی می فرستی و از آنها انرژی می گیری و ارتباط بر قرار می کنی .

تمام انسان ها به داشتن این انرژی محتاج اند اما اغلب نمی دانند که چگونه انرژی خود را تقویت کنند آن وقت است که انرژی را از یکدیگر میدزدند ،این کار را از طرق گوناگون انجام میدهند تمامی سلطه جویی ها به همین علت است ،هرگاه که انسانی انرژی خود را به این طریق تکمیل می کند ،احساس ضعف بر انسانی که انرژی اش دزدیده شده دست میدهد.و این قاپیدن انرژی همچنان ادامه دارد ...................

 

تمامی آنچه نوشته ام تجربه هایی بود که به آنها دست یافته بودم ،ولی چرا تا کنون حرفی از آن نزده بودم ؟به این علت که به وضوح توان تجزیه تحلیل کردن آنها را نداشتم آنها در من می آمدند میرفتند اما انگاردر زیر پرده ی گنگی مغزم گیر کرده بودند آنچه وضوح آن ها را برایم آشکار کرد کتابی بود که "اتفاقی"به دستم رسید ،و تمامی این حرف ها را فصل به فصل با عنوان کشف و شهود مورد بررسی قرار داد ،هرچند که اکنون در نیمه هایش هستم اما  ترجیح دادم آنها را مرئی تر کرده و بنویسم ؛ شاید دقیقا منظور کتاب چنین نباشد اما من نوشته هایش را با تجربیات شخصی ام منطبق کردم ، فصل پنجم کتاب از تجربه های عارفانه ای سخن می گوید که فکر نمی کنم تاکنون به درستی درکش کرده باشم اما شاید در آینده ......

نام این کتاب "پیشگویی آسمانی " نوشته "جیمز رد فیلد " و ترجمه "هرمز عبدالهی " است .

اکنون درخت ها همه در باغ خفته ، پوست می اندازند

 

 

مدتی ست به حضور "شعر" در کار فکر می کنم ،شاعرانگی که بایستی یک اثر در خود داشته باشد ، شاعرانگی که باید در خود بیابیمش ،نوعی تیز بینی و وضوح در ادراکات ،چیزی که تمام آثار ارزشمند حاملش هستند و اینکه چه قدر دامنه ی خیالپردازانه بودن و رندی می تواند وسیع باشد و ما اغلب ،چون شاعر نیستیم یا یادمان میرود که شاعر باشیم فراموشش می کنیم ، حواسمان فقیر می ماند از تمرکزی که باید تمام وجودمان را غرق در خود کند ،نه رنگ ها را واضح میبینیم نه زیبایی را ،نه گذر لایه ای رقیق از هوا را روی سلول های پوستمان حس می کنیم نه توان شنیدن بوی عمیق هر ماده یا حقیقتی را داریم وکمتر بر آنچه می گذرد هوشیاریم ،آن وقت انگار همیشه یک گوشه کار  لنگ میزند ،حرکت و پویایی در کار شبیه یک  "رقص عجیب و مکانیکی " می شود  و خودمان هم شبیه "جماعت خواب ".شعری که باید مانند خوابی در کار حضور داشته باشد و به مخاطب شکی وارد کند تا به هوشیاریش برساند :

Giuseppe  penone هنرمند ایتالیایی معاصر به شدت چنین شاعرانگی را در آثارش می لغزاند وی بدوی ترین مواد را برای برگردان شاعرانه طبیعت به خدمت میگیرد ،آثار وی این گونه تکمیل میشوند که نهایتا طی گذر تمامی مراحل ،عناصر طبیعی در کنار یکدیگر وفادارانه باقی مانده و کیفیت بصری ،لامسه ای و بویایی متریال ها آشکار میشود .این ویژگی ها توسط تدابیر هنرمندانه ،از جوهر جادویی و خیالی خود آن مواد زاده میشوند .

"درخت" به مثابه یک کارخانه زنده ،که در ظاهر نمایی نزدیک به پیکره ی آدمی دارد و ساده ترین ایده برای نمایاندن روح زندگی است ،در مرکز آثار پننه واقع میشود ،وی درخت را نه از لحاظ دارا بودن ارزش های سمبولیکش که به عنوان بهترین و سودمندترین  متریال و فرم برای مجسمه سازی در نظر می گیرد .یک موجود زنده که در فرایند فسیل شدن قرار می گیرد و ظاهرش این تجربه را به نمایش می گذارد .

پننه زمان را از طریق گذران زندگی  بر درخت بررسی می کند. به عنوان مثال او با کار گذاشتن دستی برنزی در تنه دخت در یک روند طبیعی نوعی دخالت و دستکاری می کند و خود عنصر طبیعت را مورد استفاده قرار میدهد.

یا در کارهایی که از 1990 به بعد انجام میدهد ،سعی در یافتن "جان یا جوهر درخت "را دارد اینبار او آوندهای درونی درخت را موضوع قرار میدهد ،بخش ناپیدایی که کسی متوجه اش نیست ،پننه با ظرافتی خارق العاده بخش های اطراف آن را خالی میکند تا به آوندهای مرکزی برسد آنگاه درخت دیگری را در این میان به نمایش می گذارد .

پننه در آثارش به "   "auto refrencement یا خود مرجعی میپردازد ، نوعی توجه به درون خویشتن ،قالبگیری از بدنش نمونه ای از این تفکر است وی در اثر "دم و بازدم "قالب  کل بدنش را در گل در می آورد حجم عظیمی از گل که درست از زیر" بینی" اش امتداد می یابد و کل تنش را در بر می گیرد  ، وهنرمند به ثبت لحظه می پردازد به ثبتی از خویشتن ...در این اثر  شاهد حجمی هستیم  که همانطور که نماد ایستایی و مردانگی است در عین حال فرم مادینگی را نیز در خود دارد ،همانطور که از خلا پیکر هنرمند پرشده ،نفس کشیدنش را نیز متجلی می کند ....

 

پننه ظریفترین افکارش رادر وسیع ترین پهنه ها به اجرا در می آورد و شعرهایش را چون نغمه ای آرام آرام میسراید.او دیواری را با تیغ های تیز گیاهی خاص می پوشاند ُتیغ هایی که تماس احتمالی با آنها برنده است نقش لبی را در خود دارند که در مرکز آن یک ورقه ی نازک طلایی با حرکت آرام و صدای اسرار آمیزش ُشعری کوتاه و عمیق میسراید.

در اثر دیگر ،او دیوارعظیمی از یک بنای قدیمی(کلیسا ) را با جعبه هایی که حاوی نوعی برگ و گیاه معطر هستند به طور یک پارچه می پوشاند طوری که عطری ملایم تمامی فضا را پر می کند ،نقطه ی اوج این کار نصب یک شش  در میان دیوار است که با حضور ظریف خود منظور اثر را کامل می کند.