
تمام زندگی چیزی مرا از کشیدن باز میداشت،مداد رنگیهای خشکی که رنگ نمیدادند،کاغذهای لیزی که مناسب نبودند،درسها، درسها و درسهایی که باید می خواندم ،کتاب هایی که رنگها درش ناشناخته بودند ، هنرهایی که از محضی نقاشی فاصله داشتند و حالا اینقدر دوست داشتنم مهر تاخیر خورده که وقتی به آن فکر میکنم با تردید مینگرم که آیا وافعا دوست دارم یا نه ؟ حالا تردید دوست داشتنم ،افسردگی بد کشیدنم و دلزدگی از گذر زمان مرا باز میدارد گویی همه چیز شهادت میدهد که من یک انسان روزمره و فانی ام. تمام عمر چیزی بر روی زندگی ام چفت نمی شد و همیشه چیزی بود که می لنگید .
"بدی های من چه هستند،
جز شرم و عجز خوبیهای من از بیان کردن .
جز ناله اسارت خوبی های من
در این دنیایی که
تا چشم کار میکند
دیوار است و دیوار است و دیوار است
و جیره بندی آفتاب است
و قحطی فرصت است
و ترس است
و خفگی است
و حقارت است ...................." *
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
*تکه ای از نامه فروغ
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.