برای یک دوست-برای دوست های برگهای پاییزی ام

یک-من بایک انسان بسان یک نقاشی برخورد کردم،آنگونه که بی استاد رنگ ها را روی یک صفحه تجربه میکردم؛گاه حسی رنگی گرم را از من می خواست و گاه رنگی سرد گاه ملایم و گاه پر شدت...من یک انسان را بر اساس این قانون برگزیدم.این همان قانونی ست که برای همه ی انسان ها بی قانونی ست و برای خودم راه رفتن در یک جنگل تاریک...اما قانون من نهایتا تعادلی در خود داشت که به فرجامی نیک می انجامید همان چیزی که حس را از اینکه کاملا یک جنون باشد متمایز میکرد...تا روزی که آن انسان هم از من این قانون را نپذیرفت.

دو-غریزی غیر غریزی.صداقت.حس. حس در من راه ها پیموده من این را میدانم که وقتی امروز از "حس" صحبت میکنم این واژه چقدر متکامل تر از واژه ای است که هفت سال پیش در آرشیو نوشته هایم به آن برخورده ام.میدانی...مهم این است که تو مدام تعادل خودت را حفظ کنی بسان بند باز،مهم این است که نقاشی های پولاک را از خط خطی هایی پوچ تشخیص دهی و شعر نو را بفهمی.من خیلی به این "فهم" فکر میکنم.من نمیگویم که همه ی اصول اخلاقی را فهمیده ام اما صداقت را بسیار مهم در خویشتن یافته ام ،صداقت با روح خویش و گفتگو با خود و اینکه روح از من چه میخواهد و مفهوم حس در من این است.چیزی که این اواخر انسان های اطرافم باآن مشکل پیدا کرده اند...اما این به پای خودخواهی نیست به پای بی توجهی نیست به پای بی محلی نیست این یعنی زمانی که من احتیاج دارم که با خودم به آ تعادل حسی برسم نه مشکلی با انسانی.برای اینکه در لحظه ملاقات با آن انسان با همه ام او را ملاقات کنم.آی دوستان من...که من هیچ توجیح یا توضیحی در جواب رنجیده شدن شما نداشته ام.تمام عمر انسان تنها بی دوست بغرنج و درونگرایی بودم...به ناگاه پس از کوبیدن های درونی بسیار تجلی های اندکی درمن نمود یافت که انسان هایی را به دور من جمع کرد...انسان هایی که هم دوستشان دارم هم به آنها می اندیشم.انسانهایی که شاید کمتر از من با مفهوم بغرنجی های یک روح روبه رو بوده اند.انسان هایی که چه خوب ،زیباو ساده دوست می گشتند چه انسانگونه و راحت کاملا متفاوت از سختی هاو کلنجارهای درمن.....

سه-دفاع.همه ی این نوشته به خاطر غمی ست از یک دوست که به من شبیخون زد.چقدر خوب است که ما صدای یک شاعر یا یک نقاش را از راه دور میشنویم ،ار لای کتاب ها یا سرزمین ها و زمانها...اینگونه است که برای حضور "حس "ارزش قائل میشویم ،تنها به صرف چاپ شد دیوان شعرهای یک شاعر یا حضور مجازی یک تابلوی نقاشی ،خیال میکنیم که آری اینگونه هم میتوان زیست ،با "حس" با خویشتن،با آرمان چون دیوانگان با مرزی باریک،در میان همه چیز در میان همه ی بدیهیات و واقعیات مشخص کاملا مشخص زندگی به خودت اجازه این  را بدهی که پرواز کنی ،پروازک هایی بکنی.کدامیک دوست من؟!چرا که تو مرا اینگونه یافتی ناآرام و بی ثبات و دیوانه...آنگاه زمانی که من به دیوانه بودم ایمان می یافتم تو از من به ناگاه خواستی از حس با "تو" نگویم و کمی معقول تر باشم.حکم قطعی نیست اما فکر میکنم ترجیح میدهم انسان چهارفصلی نباشم

یک لیوان آب تا  تشنگی در دو نیمه شب

یک ــآب می خورم و نخ دندان را میان دندان هایم گاز میگیرم...یادم می افتد سیگارش را بعد از آنکه مدت ها به دنبال فندکش گشت روشن کرد،دختر بود اما شک دارم،به طرز مردانه ای و با نگاه نافذ درگیری سیگار میکشید ، تلخی دودش را کمی فرو میداد واندکی بیرون می دمید با اخمی عجیب که نفهمیدم ازآن چهره ای با فرورفتگی ای  درونی بود یا ژستی روشنفکرنمایانه...نخ دندانم را گاز میگیرم و گوشت زیر ناخنم را فشار میدهم...با پاهای لاغر و درازش به طرف پنجره رفت و در یک قاب کاملا سینمایی ؛ آنقدر که مرا مجبور به نوشتن این جملات کلیشه ای کرده ،پکی به سیگارش زد و پرسید :"روزهایت را چکار میکنی؟"آنگونه که خودم میدانستم این روزها پیوند چنگکی با روزگارم ندارم به واقع گفتم:"کتاب می خوانم ،فیلم میبینم،نقاشی میکنم"...در همان کادر فیگور- سیگار- پنجره ؛لحظه ای سکوت و بعد خنده ای کرد چرخید روی مبل کنار من نشست و گفت:"یکبار هم دوستی از من پرسید و من جواب دادم کتاب ،فیلم ،نقاشی...و او با خنده ای  گفت نقاشی که فرق چندانی با خوابیدن ندارد!"میخواهم بگویم وقتی در خانه ای نقاشی هایت حرف چندانی برای گفتن نخواهند داشت...

دوــــیک زمانی خدا  موجودی بود که می شد رویش اسم گذاشت یعنی حداقلی بود که از ترکیب سه حرف بی ربط خ د ا  میشد بگویی که لاافل کلمه ای در ذهنت نقش بسته که به خاطر همین شکل گرفتن کلمه مبهم در ذهنت می توانستی شروع کنی با آن به حرف زدن و من به طرز احمقانه ای به این خاطر که تمام عمرم سعی داشتم چیزی بیشتر از آنچه که هستم را درک کنم و کلا موجود بغرنجی بودم به سمت چنین چیزی کشیده شدم ...آه آن زمان...اما کم کم از آن همه بغرنجی معنوی سعی کردم به یک رهایی و سادگی برسم ،نه اینکه سعی کرده باشم از آن چیزی که سعی میکردم از بیشتر از خودم بفهمم به آن چیزی اعتقاد پیدا کردم که در حد خودم می فهمم و در خودم میفهمم و آن چیز بسیار بسیار ساده است ترکیب پالایش یافته ی از یک خط عمودی و یک خط افقی...یک نماد ذهنی یک نمادی که حس میکنی آرامت میکند و از تمامی این جنجال ها به دور است و آنچیزیست که تو لازم دارم که کنارت باشد و نه هیچ چیز دیگر...به واقع برای آنکه تنها نیاز به استاد و محیطی برای نقاشی کردن دارم ناگهان دریافتم که در اتاقی تنها با یک زن خیلی بزرگ پیچیده در پارچه  ی سیاه مواجه ام ..زن از من سوال هایی پرسید زن از جانب خود خود همان"خدا" آمده بود از آنجایی که مادرم به من نیاموخت که چگونه دورغ بگویم چهره ام حالت صادقانه ی حماقت باری به خود گرفت و همه چیز را لو داد آنی حس کردم آن توده ی بزرگ سیاه مرا در خود فرو  خواهد داد :"اینها وسوسه های* شیطان*  است."و در آن لحظه من به واقع کمی برای  توده ی سیاه پوش نگران شدم اما من هوشی مادرزادی هم دارم درست عین خارهای دفاعی خارپشت...وقتی بخواهم دروغ میگویم از همان نوعی که دوطرف میدانند بحث شان دو حرف بی اساسی است که تنها سایشی شیشه ای دارد و بس...بدین طریق به زن بزرگ سیاه پوش اطمینان دادم که :"دنت وری لیدی، من  همانم که تو می اندیشی."

سه ــمرض.اینجا بحث ،بحث یک مرض است. فکر میکنی اگر الان دانشجو بودم متوجه چنین مرضی میشدم؟!یا اگر ازدواج کرده بودم؟آه ،اگر ازدواج کرده بودم و تمام بار مرضی را که اکنون با فشار زیر گوشت ناخن انگشت هایم هل میدهم  آنگاه بسان دختری خوشبخت هر شب مستانه به آغوش  مرد جاودانم فرومیریختم و فراموش میکردم و زندگی بهانه ای برای زیستن و خوشبخت بودن "هنوز"داشت؛هنوز به این مرض "مدام"فکر میکردم؟ ...و یا اگر "کار"میکردم؟!...اگر خیلی کار میکردم و "حقوقی" داشتم و فکر میکردم که چطور میتوانم دلم را به این حقوق خوش کنم و بیشترش کنم و کار کنم و بشوم یکی مثل بقیه و این مرض را یکجوری و بالاخره  یکجوری هضم کنم آنگاه به هر رنگی در آیم ویاد بگیرم که برای حرفه ای شدن چگونه خوب دورغ بگویم و چکارها که بکنم ،آیا هنوز به آن مرض فکر میکردم؟...اما تمام روز بسان جذامی خانه سیاه است به مرض خوب مینگرم به مرضی که من گرفتم تو گرفتی مادر و همسایه و شهر وزن گنده سیاه پوش و دختر سیگاری کنار پنجره و "خدا" گرفت...یعد فکر میکنم تمام این شب هایی که خواب بودیم و رویایی ندیدیم آن غولی که در کابوس های بچگی ام با آژیر قرمز  سالهای جنگ دنبالم میگذاشت و من از  ترس هرگز برنگشتم تا چهره اش راببینم ؛بله ،دقیقا همان غول شبانه دور تمامی این شهرهای مرض گرفته را ژآکتی بافت با کاموای ضخیم خاکستری ،که مو به تنت سیخ نشود؛اگر بگویم که عین همان ژآکت هایی بود که خوراک مجنون های بی نوای تیمارستانها بود و کور شوم اگر که دروغ بگویم که ژاکت عین دیوار بود یک دیواری که چنگ که درش می انداختی پنجه هایت درش فرو میرفت و تو فکر میکردی خوابی یا بیداری ؟!یا سعی میکردی ماهیت این نرمی را درک کنی !اما مرض مثل دیوار بافتنی نرم یک توهم بود...آخرین قطره آبم را میخورم...و هنوز به مرض فکر میکنم که هیچ راه علاجی برایش نمی یابم چرا که فرصت بود برای اینکه فراموشش کنم ،آن زمان که دانشجو بودم و میشد ممتد دانشجو بمانم.،آن زمان که عاشق بودم و میشد که الان واقعا خوشبخت باشم و یا اگر که کمی معقول تر بودم و میتوانستم مثل یک انسان منطقی خودم را با شرایط وفق دهم و کار کنم اما زمان گذشت و هیچ چیز بر من نماند جز آرمان...و چشمانی برای دیدن واضح ترمرض.مرض.مرض.مرض...وقتی مرض بگیری میخندی اما به هیچ،هدف داری اما به پوچ،دل میبندی اما به کشک،فکر میکنی اما کج،نقاشی میکشی اما خالی،من دچار یک خلا بزرگم خیلی بزرگ انگار که آن غول شبانه مرا آخر قورت داده باشد ،دلم قرار ندارد.از تمام زندگی؛تمام زندگی،به دنبال جایی برای زندگی میگشتم.جایی که بغرنج نباشی جایی که بتوانی مثل خوان میرو تمام عمر نقاشی های ساده بکشی یا مثل روتکو به یک نارنجی برسی.جایی که بین تن تو وآفتاب ودرختها و نور هیچ پارچه ای نباشد ،آی انسانها من عریانی را دوست دارم .جایی که از هیچ چیز نترسی و با منطق و فکرت صریح و رودررو مواجه باشی.جایی که به تناسب فصل ها لباس بپوشی  جایی که از طبیعت بدن آدمیزاد هول و ولا نداشته باشی.جایی که استخرش تو و بیرون نداشته باشد ،جایی که تضاد و تناقض بیچاره ات نکند.جایی جایی...جایی که جهنم دره نباشد.آی انسان ها یک نفر...یک نفر ساعت دو نیمه شب است همه ی انسان های این خانه خوابند و من به طرز احمقانه ای احساس میکنم که باید در این زندگی کذایی بالاخره کاری بکنم و انگار یکجاییم به یک چیزی مرضی گیر کرده و من گیر کرده ام...تشنه ام.

به آینده جهان می اندیشم و فرجام هنر.هنری که ترکیبی از تمامی هنرها خواهد بود. اما نه سینما، که ورای سینما. بمانند سوررئالیسم، اما نه در محتوا و تکنیک آنچه خلق میکند.بلکه در ذات خود، در تعریف. شاید زندگی بشر نیز سرنوشتی مانند هنر را می پیماید، همانطور که هنر سرنوشت و زندگی بشر را بازنموده است. زندگی به یک "فرا زندگی" تبدیل خواهد شد:SurLife. تعیین و تفکیک مرز هنر و زندگی غیر ممکن خواهد شد، یک SuperArt  یا SurArt ، و شاید HyperArt ! (نه هنر سوررئال، بلکه یک فراهنر)

در چنان عرصه ای مجال تاخت وتاز برای اذهان بشری نخواهد بود و ذهن، ساز وکار خود را از دست خواهد داد. جانمایه و هویت آن"هنر"، خود "جانها" خواهد بود...هنری غیر مادی... حتی خود نمی دانم چگونه... .

آنچه را که ذهن قادر به حل و فصل و تعیین و تبیین آن است پیموده خواهد شد و نوبت به عرصه جدیدی خواهد رسید که حرکت زندگی و هنر بشر در آن نیازمند انقلاب و تحول جدیدی در مختصات خودخواهد بود. تمامی مسایل تکنیکی زندگی کنونی بشر محصول گذار از وادی ذهن است.اما در وادی پس از ذهن ، جانهای ذیشعور حضور خواهند داشت و تمامی معادلات بگونه ای دیگر خواهد بود. جانهای شریر و نیکو چالشهای خود راپی خواهند گرفت و زندگی ادامه خواهد یافت.شاید بگونه ای دیگر بتوان گفت که این آگاهی است که بسط خواهد یافت. اینست تصویری که اگر آنچنان هنری که ذکرش رفت قادر به ارائه آن باشد آنگاه هنر نیز دستخوش دگرگونی ای اساسی خواهد شد. شاید دقیقا بازخواهیم گشت به آنچه اساطیر روایت کردند.

شگفت انگیز خواهد بود تماشای شکوهمند بهشت گمشده میلتون... وهم انگیز می نماید وانمود رامایانا و مهابهارات... چه عظیم تصویریست نبردهای کیهانی اثیریان که جانهای نیک و شریر را روایت خواهد کرد... .

این،"هنر اثیری" خواهد بود.


شکلات هایت و پنج دقیقه خلاء

دوست ،یک مفهوم خوب است.

با دوست مفهوم فضا شکل میگیرد.

و نبودنش معنای خلاء در فضا را به تو می چشاند.

دوست ،مهمان من بود.پنج دقیقه از رفتنش میگذرد اتاق هم حالش عادی نیست،مامان پیاز سرخ می کند،نیوشا پیانو می زند و من فکر کردم شاید زین پس این نقاشی خواهد بود که جبران تمامی نعره های تنهایی مرا خواهد کرد.

"جولیا" توی L.A زندگی میکنه، قبلش هم سن فرانسیسکو. چیزی که شوکه ام کرد. چون فکر می کردم یه راست از آلمان پا شده اومده اینجا. واسه همین واقعا مغزم گوزید وقتی فهمیدم دور دنیا رو گشته و حدود 70 کشور رو دیده و تازه همه اینا مال قبل از شروع به تحصیل و اقامتش در امریکا بوده. شت! بدتر اینکه اینهمه ادعای زبان انگلیسیم پشم شد وقتی دیدم طرف با اون لهجه سگ فهم آلمانی چنان راحت و بی زور انگلیسی حرف می زنه که یادم رفت از بچگی بابام انگلیسی یادم داده! پوف! بابام!... . تازه بارها با خارجیا صحبت کرده بودم اما ایندفعه فهمیدم مالیدم. بلکه ریدم.بعله... درسته که کامل و بی زحمت می فهمی چی میگه ولی خاک برسرت وقتی داری زور می زنی تا منظور لعنتیتو بگی و با چشمای ورقلمبیده تو هوا دنبال لغاتی بگردی که انگار اولین باره داره از مغزت رد میشه و با دست حرکات احمقانه درمیاری... اه... شت...شت... لعنت به من... لعنت به همه ما ..همه مایی که گوزیدیم و خودمون نمی دونیم و هیچی هم حالیمون نیس و فکر می کنیم خیلی هم آپدیتیم! ولی تو یه گوشه تخمی تخیلی دنیا دلمون خوشه که داریم یه کاری می کنیم که خیلی توهم بزنیم زور بخودمون بیاریم فکر می کنیم بهترینه، درصورتیکه درست بیخ گوشمون طرف از توی گل و لای و زلزله و فقر و سیل و بدبختی بنگلادش داره واسه امریکا کار می فرسته و می فروشه انگار که از اول تو ناف امریکا ترکیده و اونوقت می زنه روی شونه ما که:" ایول ! کار شما هم درسته داداش... بیا تو هم این لینک رو بگیر و برو عضو شو و کارات رو بزار رو وب و بفروش و پول دربیار" اونوقت با نیش باز و خیل خوش می ری تو وب سایت و وقتی می خوای خیر سرت رجیستر کنی می بینی اصلا تو اون پنجره کذایی که عین فک تو ولو می شه پایین کلمه "ایران" وجود نداره که انتخاب کنی و انگار دستت مالیده میشه به دیوار صاف و خالی و به زمین و زمان فحش میدی و می فهمی که مشکلت در وهله اول اینه که ایرانی هستی و ریدی... چون هیچی نغهمیدی... نفهمیدی که کجا زندگی می کنی... نفهمیدی که دنیا کجاس... هیچی نفهمیدی... چون فهم این نیس که تو چی می فهمی... اینه که واقعا بفهمی دنیا کجاس...بری و ببینی...................................................

اینقدر خسته ام که انگار درد گردنم مال سنگینی افکارمه... اه... لعنت به ما... لعنت به ماها... چقدر چرند گفتم... این منصفانه نیس.. اما این بی انصافی حق منه.. چون لایق بیشترش نبودم، اگه بودم باید آدم دیگه ای می بودم.

فقط دوس دارم بخوابم... بدترین کار... خواب تا سرشب... بدترین چیزهاس... اونم برای من.

من ،با یک امر "بغرنج" مواجه ام ؛ "زندگی".

نه حتی خود زندگی ،نحوه نگرش و زیستن در زندگی.چند دقیقه پیش در هنگام شستن دست هایم در دستشویی تصمیم گرفتم که فکر کنم که آیا بالاخره زندگی امر بغرنجی هست یا نه؟یا اینکه در  زندگی ای که من دارم یا حتی مشخص تر در مغزی که در جمجمه ی من واقع شده است همواره یک دوراهی وجود دارد و من همواره در ابتدای این دو راهی واقع شده ام که آیا اساسا چیز بغرنجی هست یا نه؟!بغرنج یعنی تمامی انسان هایی که حیاتی متفاوت داشته اند ،مثل شاملو که به گونه ای ژرف سخن میگفت یا سهراب که سادگی اش بغرنج می شود یا میکل آنژ یا راخمانیوف یا فرانک لویدرایت یا خود مسیح ،بغرنج این است که ذهن من هیچ تفاوت کلی بین تمامی اینها نمیشناسد.اما راه دیگر راه ساده تری است گویا ،انگار که تمام انسانهای معاصر حرفش را میزنند ،تمامی آهایی که به راحتی و آسودگی پول در می آورند ،بر یک قطعه سرامیک یک لعاب میزنند ،یا یک مجسمه برای میدان شهر درست میکنند و یا بدون آنکه هیچ اطلاعی از هنر داشته باشند تنها بدین علت که پدر ناشری دارند کتاب کودک تصویرگری میکنند،قضیه اینجاست که حتی همین راه های دم دستی هم برای من امری بغرنج تر است .و این امر بغرنج را از کودکی میتوانستم تشخیص دهم ،چرا که از همان ابتدا بسیاری از امور ساده برای من همچون یک میوه ممنوعه مینمود .سعی مداوم برای جور دیگری بودن برای شبیه شدن به یک آیکن ،برای اینکه در فرم و قالب مشخصی جای بگیری در صورتی که میدانی برای تو امری بیهوده خواهد بود و بغرنج چرا که انگار خودت هستی که باید تبدیل به یک آیکن و قالب مادر شوی و این انتظار بسیار زیادی است که اگر از خودت داشته باشی،در کودکی هرگز نتوانستم یک نقاشی را درست رنگ آمیزی کنم و از خط بیرون نزنم ،لوحه ی مدرسه را ایده آل بنویسم ،کارت آفرین یا جایزه برای من امری بغرنج بود ،عروسک های بزرگ و همین طور دفتر های فانتزی و مداد اتود،همانطور که ساختن تمیز یک کاردستی و یا شن بازی و فکر کردن به پرواز یک بادبادک،اینها هیچ کدام جزو کودکی من نبود،داشتن یک دوست جزو کودکی من نبود ،بازی با بچه ها ،لی لی بازی جزو کودکی من نبود از من دور بود احساس میکردم هیچ کدام از این لی لی ها آنجوری که باید رسم نشده اند و هیچ کدام از این بچه ها آن دوستی که باید نیستند و از همه بدتر من آنطوری که باید نیستم که بتوانم لی لی بازی کنم و سال های سال به جای اینکه لی لی بازی کنم هرجا که سنگ میدیدم دنبال آن سنگ در ابعاد مناسب رنگ مناسب صدای مناسبی بودم که باید آن سنگ داشته باشد تا بتوان با آن لی لی بازی کرد ،سنگ لی لی برای من یک امر بغرنج بود و روزی متوجه شدم که عملا من یک نوجوانم و دیگر هرگز تمایلی برای بازی لی لی نخواهم داشت،هنوز گاهی سنگ کوچک سفید چهارگوش سبک مرمری را می یابم و حس میکنم که یافتمش اما چه دیر چرا که لی لی به صورت یک امر محال در ذهن من ثبت شد و خیلی چیزهای دیگه خیلی چیزهای بسیار دیگه.

هنوز هم ،من به آرامشی که یک شاعر میتواند داشته باشد و در آن روزانه شعر بگوید عین همان سنگ لی لی نگاه میکنم و همینطور سالهاست که به دنبال آن فضایی میگردم که باید تا در آن یک نقاش بتواند عملا روزی هشت تا دوازده ساعت طراحی و نقاشی کند و تمامی فضاها یک عیبی دارند و من هنوز یک عیبی دارم و  این عیب یک سنگ بغرنج است .

و همینطور انسان ها که باید طبق یک سری مشخصات ایده آل واقع شوند و من که خودم باید عین عین آن مختصات ذعنی باشم تا بتوانم کسی را تحمل کنم و با کسی دوست باشم. این روزها در ذهنم مدام از خود می پرسم اصلا چگونه انسانی را میشود تحمل کرد؟ با چه کسی می توان دوست ماند؟

پس اینکه من در مقابل آینه دستشویی از خودم میپرسم که آیا زندگی یک امر بغرنج است یا اینکه اساسا من با یک چیز نامعلوم بغرنج همواره رو به روام زیاد هم قضیه ی ساده و احمقانه ای نمی تواند باشد !چرا که هیچ چیز برای من ساده نبوده ،آدم های دیگر ،از کوچکی می اندیشیدم که آیا انسان های دیگه هم همینطوری هستند ؟چرا که من اینطوری هستم اما به کسی نمی گویم که اینطوری هستم  و وقتی می خواهم با دیگران حرف بزنم هم چیزی را بروز نمیدهم و مانند آنها از گرمی هوا ،غذا ،و غیبت در مورد فلان آدم در فلان مهمانی حرف میزنم،پس آیا آنها هم در مغز و درون خود با چنین مسائلی روبه رو هستند و اینها یک امر کاملا مشترک و طبیعی بین تمامی انسان هاست و هیچ نمود بیرونی ندارد و نمود بیرونی انسان ها به یک زندگی روزمره محدود میشود؟! هنوز هم هر روز به این سوال می اندیشم!

اما همواره من از لذت هایی که دیگر انسان ها به عنوان لذت شناخته اند لذت نبرده ام و همواره به صورت متقابل هم برای خبل کثیری از انسان ها دختر جالب و قابل توجهی نبودم .

من دوست دارم آغشته باشم بسیار دوست دارم که آغشته باشم من آغشتگی را همچون یک نیاز بسیار عمیق احساس میکنم . من از شدت آغشتگی شاملو وقتی شعرهایش را میخواند فریفته میشوم ،من از تون صدای فروغ از خودم خالی میشوم ،نه حتی خود شعر نه حتی یک نمود بیرونی من از آن فضایی که حنجره انسان بر این اساس پیدا میکند دیوانه میشوم آن لحنی که پیدا میکنی و پس از آن هیچ هرج و مرجی برایت اهمیت نخواهد داشت آن حس درونی که یک نقاش یک شاعر یک نویسنده پیدا میکند....چقدر آغشتگی میخواهد که تو شعرهایت را عملی کنی و به انسان های دیگر سرایت دهی.

وقتی به خانه ی تنهایی ام رفتم یک کاغذها را به هم چسباندم و یک کاغذ بسیار بزرگ درست کردم و بعد با خاکستری ها و تنها با تجربه های خودآموز اندکم نیاز متورم شده ی کشیدن را کشیدم .و شبی چراغ ها را خاموش کردم و پنجره ها را گشودم و آنقدر که دلم میخواست شمع روشن کردم و آنقدر که دلم میخواست سهراب را بلند بلند خواندم و بعد از سالها کمی از آن تصویر ذهنی محقق شد.و شاید یک شب تا صبح یک موسیقی هزار بار میخواند و من برای نخستین بار مجسمه هایی پر از نقص حجم سازی و پر از حس های شخصی خلق میکردم و در آنجا خوب به چهره ی خود نگریستم و فکر کردم چگونه میشود که زیباتر شوم و زیباتر شدم. اما همیشه اشکال در این بود که انسان هایی بودند که مرا زیادتر از آنچه که باید دوست میداشتند و محافظت میکردند ،اگر آن روز رفتن به خانه تنهایی یک تجربه ی بی پروا در حد پروازهای اولیه ی یک کفتر بود امروز یک نیاز متورم شده است و نبودنش تنها نفس مفس زدن و تحمل کردن و خود نبودن و خود نبودن .من هنوز فراموش نکرده ام تنهایی را در خانه ی تنهایی تنهایی که دونوع گشته بود تنهایی خوب و تنهایی زجر دهنده و تنهایی زجر دهنده که در آن نیاز داشتی که عاشق باشی و کسی را در آغوش بفشاری و یا حداقل و حداقل دوستی را به اتاقت بیاوری و با او چای بخوری همین...اما همه ی اینها به شدت آرزوهای بغرنجی در حد بازی لی لی است .من از اینکه پدرم روزی ده دوازده ساعت فقط کار میکند و بعد به غذا و خواب فکر میکند حسودی ام میشود چرا که وقتی غذا میخورد عملا نیازی را پاسخ میگوید در صورتی که من اکثر اوقات تنها همراهی میکنم و گرسنگی را نمی فهمم و خواب را نمی فهمم و فقط می خوابم چون عملا در آن فضا باید خوابید ،اما من حس های بدتری هم نسبت به این جریان دارم اینکه من دوست ندارم غذایی را بخورم که بخاطرش کاری نکرده ام و کاری را بکنم که دوستش نداشته باشم و حتی دوست ندارم اینچنین بنویسم وقتی خودم عملا با هیچ مشکلی در بیرون از این چهار دیواری ایده آلیستی دست و پنجه نرم نکرده ام.این زیستن از آن من نیست هیچ چیزش از آن من نیست ،هیچ نمود دورنی یا بیرونی اش .

من از دیدن شاملوی پیر قرمز پوش با آن استخوان بندی قوی و آن دود سیگار غلیظ و آن کله ای که انگار از اندیشه متورم شده است کرخت شدم و همچون ذره ای حس کردم که توان جذب شدنش را دارم ،اما گویی شاملو تنها برای من بود که معنا داشت نه هیچ کدام از همزیستانم ،انگار که انسان ها نه به شعر نه به نقاشی نه به اندیشه نمی اندیشند و همانوقت شاملو گفت :....هنر تنقلات چنین جامعه ای است و نه بازیگر نقشی مهم ........هر روز انسان ها به اخبار تکراری سیاست بارها و بارها گوش میدهند و به آن می اندیشند و زندگی جور دیگری آنسوی تقدسش جریان دارد.

اتومبیل زیبا

راه خانه پدر را گم کردم و در میانه شب ایستادم. زوزه باد بود و سوسوی دور.

هرجا می تواند باشد، وقتی آنجایی نیست که باید بود.

خوابهایم پر است از انبوه فضاها و مکانها و افرادی که بخودی خود هیچ چیز دهشتباری در خود ندارند اما "نا آشنابودن" مشخصه اصلی تمامی آنهاست. اصلا معلوم نیست کجاست اما ریزترین و شفافترین جزییات را دارند و در تمامی آنها "غریبم".

بچه که بودم بارها توجهم به پوستر تزیینی ای جلب می شد که زیر پوشش پلاستیکی شفاف تودوزی داخلی پیکانهای قدیمی قرارداده می شد که خیلیهاشان نام دوزنده مشترکی بر خود داشتند: "دوزندگی اتومبیل زیبا". ومن نادانسته سالهای سال آنرا بگونه ای دیگر می خواندم: "دو" زندگی اتومبیل زیبا ...!!! که هر چهار کلمه آن به ذهنم فشار می آورد.

هنوز هم.

من انسان خوشبختی هستم؟!من انسان بسیار خوشبختی هستم؟!من انسان خوشبختی هستم که نمیدانم خوشبخت هستم؟من به این دلیل که خانواده ی منسجمی دارم انسان خوشبختی هستم؟من به این دلیل که با رنج آشنا نیستم ،بسیار انسان خوشبختی هستم؟!؟

یک دو سه چهار و پنج انگشت.یک،دو ،سومین انگشت از هر دست به طرز وحشتناکی ورم کرده و زیر ناخن هایش متورم شده تمام روز پوستش را با ناخن کنده ام.

چرا؟چرا امروز باز خود را مقابل وانک دیدم ،منتظر آمدن یک مهمان و باز مهمان آمد و با هم مدت ها روی آن نیمکت چوبی داخل کلیسا مقابل آن نقاشی فرشته با چهار بال طلایی نشستیم و من بهآن صلیب زل زدم...و باز یک کافی شاپ در جلفا وکاشانه...همین؟انسانی را بیابی با او احساس نزدیکی کنی و شروع کنی از اعماق سینه ات با او بگویی ،همین؟زندگی ام به همین کفایت میکند؟یا چه کار بیشتری می توان انجام داد؟چرا اینگونه ام؟چرا فکر میکنم با این چنین سخن گفتن انگار کار بزرگی امجام داده ام؟فلسفیدن بیهوده و سعی در درک یکدیگر.تکرار ملال آور خاطرات و زدودن خاطرات و اینکه سعی کنی دیگری را بفهمی یا اصلا بفهمی.و یا چرا نمیتوان جور دیگری بود؟میتوان چگونه جور دیگری بود؟جور دیگری وجود ندارد.

به تازگی آموخته ام زیرآب نفس بکشم .همچنان که همواره به طرز کسالت باری تنها نفس میکشیدم اکنون آموخته ام در "بازدم" تمرکز کنم و تمامی هوای شش هایم را زیر آب بدمم و روی آب شناور باشم.تجربه بی نظیریست ،اینگونه است که میگویم شاید بشود جور دیگری هم بود.

دلم برای "پویا" تنگ شده خوابش را میدیدم.بسان برادریست که همواره شرمی ناشناخته نسبت به او دارم.

احساس راحتی نمیکنم از نوشتن خویشتن ،از بی پروا رفتار کردن،از بی پروا سخن گفتن،خودم را سانسور کنم؟دوست دارم پنهان شوم،برای مدتی یا شاید بیشتر از چشم تمامی آن انسان هایی که برای لحظه ای با این درون ملتهب آشنا شده اند ،دوست دارم پنهان شوم.حتی این روزها گذر از خیابان ها سخت شده ،کوچه ها را ترجیح میدهم دیده میشوم رنگ های درونیم به چشم انسان ها می آید ،دوست ندارم دیده شوم.کوچه ها را انتخاب میکنم . و کنج ها.

یک اسپرم از مجموع چهار اسپرم به ثمر رسیده و یک اسپرم سقط شده سرهنگ شیرانی و چهارمین اسپرم از مجموع پنج اسپرم حیات یافته "موسی صالحی"...من خیلی به این قضیه فکر میکنم و همینطور به اسپرم های ابوالقاسم و باباجان مسیح  و تخمک های مامان همدم و خانم آغا...دلم از این همه اسپرم تولید شده و این همه تخمک پکیده خسته شده یکجایی این تناسخ باید تمام بشه!چرا من فکر میکنم نقطه ی آخر این تناسخ هستم؟و فکر میکنم اون نقطه ای هستم که باید؟چقدر مغرور و از خودمتشکرانه!اما هست.نسل شیرانی ها توسط من و خواهرم و تنها دختر عموم منقرض شد عین دایناسورها.درست به بی اهمیتی دایناسورها .اگر همچنان تا آخر عمر هر شب در ابن وبلاگ ترشحات غیر منسجم مغزی خود را ثبت کنم آیا هیچ کار مهمی انجام داده ام؟کار مهم یعنی چه؟کار مهم یعنی ارضا شدن،آیا ارضا میشوم؟وقتی هر شب مغز ویران شده ی خویش را تایپ میکنم احساس میکنم کاری کرده ام  احساس میکنم باری برداشته شده و میتوانم به جای خالی که در مغزم ایجاد شده فرصتی بدهم تا از نو به چیزی بیاندیشد ...اما آیا چیزهایی که به آنها می اندیشم و ثبتشان می کنم هیچ ارزش والایی در خود دارند؟دارند؟!من امروز یک مجسمه هم ساختم چمیدانم چگونه حجمی شد ،لحظه ای احساس کردم بی تابم و نیاز به متریال دارم به اولین آشغالی که به نظرم گیر میکرد واکنش نشان میدادم یک چوب یک توری نسوز سوخته  یک فنر رنگ آبی زرد و قرمز  نخ و یک صفحه ی زنگ زده و یک سرپیچ...من حس کردم خودم را ساختم و دوستش داشتم و این برای من ارضا کننده بود...

یکجایی در خلقت من اشتباهی رخ داده چمیدانم باید احتمالا یک نارسایی بسیار کوچک در یک کروموزوم یا یک سلول مغزی باشد ...اما رخ داده چرا که من همواره از کودکستان احساس رنج داشته ام رنج از یک عنصر نامرئی و ناشناخته و همواره همچون یک مهره اشتباه بوده ام که جای خودش را نمی یابد .آیا باید به این دیوانگی دامن زد ؟یا باید از طریق منطق روانشناسانه آن را حل کرد و یا آیا هر دوی این دو مسیر به یک راه ختم میشوند؟

آیا هیچ تحولی در اندیشه های من رخ داده است؟یا همواره و هر روز از یک سخن یاد میکنم.مثل قجر که مدام از آن پیرمرد بی سواد شیدای سفالگر گنابادی می گفت یا مثل پسری که هر روز به میکل آنژ و بتهون می اندیشید یا مثل ...برای چی اینقدر مثال میزنم ،نشخوار مدام حافظه...

چرا اینقدر مینویسم؟چرا اینقدر خودم را بازجویی میکنم  که چرا اینقدر مینویسم؟چرا همه ی این حرف هارا در یک دفترچه ی قفل دار نمی نویسم بسان سال های گذشته؟چرا مدام مغزم را در آستانه ی این زیر و رو شدن ها قرار میدهم؟تو فکر میکنی هیچ فرقی بین من و نه نه هست؟نه نه که هفت شکم زایید و هر هفت شکمش زیر دوسالگی مردند و هشتمین بچه اش بیگم آغا مادربزرگ من شد تازه اولین بچه اش و تازه بعد از او چهارتای دیگه هم زایید تا آخری بالاخره پسر شد ؟نه نه مرد از سرطان کبد من هم خواهم مرد شاید مثل فروغ در سی و سه سالگی در یک تصادف به گونه ای پوچ عصر فکر میکردم اگر حامله شدم و بچه ای زاییدم حتما توان این را خواهم داشت که جلوی یک در سر راهش بگذارمو حیاتش را بر عهده ی پدیده های هستی تفکرم ادامه ای هم داشت.

در یک صورت اوضاع مزخرف تر هم می شود ،آنهم زمانی که بخواهی اما نتوانی بنویسی.نوشتن هم حریم میخواهد،اتاقی از آن خود،نه فضایی قسمت شده احساس خلوت و راحتی ندارم از قسمت کردن فضایم با یک غریبه .

من کرانچی میخورم و انریکو گوش میدهم در صورتی که نمیدانم آیا واقعا از طعم بی اصالت و چهارصدتومنی کرانچی خوشم می آید یا چند سال گذشته از زمانی که اوج لذتم با آهنگ انریکو بود اما همچنان میخورم و همچنان گوش میدهم وهمچنان احساس فاصله وزجر واسارت میکنم از خودم ،از خودم ،از خودم.و همزمان دارم به "خودسانسوری"فکر میکنم به اینکه آیا در روراست ترین حالت آیا خودم را سانسور کرده ام ؟وقتی ننوشته ام نگفته ام وقتی انجام میدهم میگویم یا نمی گویم.

به اینکه آیا اصلا از چهل پنجاه سال پیش هیچ تفاوت و پیشرفت فرهنگی داشته ایم ؟!نه نداشته ایم ،چرا که همچنان من هم میتوانم شعر "گناه" فروغ رو بسرایم ،با چاشنی عذاب وجدان مضائف...وقتی داشتم از سرکوچه میپیچیدم داشتم فکر میکردم که دق خواهم کرد اگر ننویسم و همچنان از سرم گذشت :وقتی یکپارچه پر هستی از غم ،فحش،کسالت و یاس چه دلیلی دارد که چنین احساساتی را بنویسی ؟!آن هم وقتی خودت مدعی بودی نیروهای هستی به سمت حیات پیش میروند چگونه و با چه سرافکندگی ای می خواهی از این یاس بنویسی؟و مدت هاست که خودم را مجبور کرده ام فقط تکه های خوب و کشف های قلنبه و منحنی های صعودی احساس را ثبت کنم چرا که عذاب ها و خود درگیری ها و بحران هالی تو به دیگران ربطی نخواهد داشت و تفکر بلندنظرانه ای نخواهد بود و همزمان از خاطرم گذشت تمامی آن شاعر هایی که سالها از یاس نوشتند با شجاعت تنها از یاس نوشتند...به هر حال از چیزی نوشتند. حالا اگر شاعر بودم شعری میسرودم که تماما "فحش" باشد.در واژگان من "فحش" وجود دارد ،خیلی هم وجود دارد، دارم فکر میکنم من هیچ احساس ضعفی نمیکنم در مقابل کسانی که دنیا را جور متمدانه تری میبینند یا سعی میکنند ببینند یا ادایش را در می آورند و در خود نیازی به فحش دادن حس نمیکنند ،به من چه من حس میکنم ! من پستی را در وجود خودم حس میکنم در رفتارم با انسان ها درک میکنم اما هیچ تلاشی برای نقش بازی کردن یا پنهان کردنش نمیکنم چرا که در هر صورت هست و خنده های گمراه کننده و سخنان سنجیده و بلند نظرانه چیزی را حل نخواهد کرد...چه کسی آمده که بگوید اینگونه رفتار کن تا روشنفکر باشی؟چه لزومی دارد؟من از این بازی ها از این گفتار ها و کردارهای پرزانته خسته ام از این آلت های مردانه پاپیون بسته متنفرم من وقتی از یک بچه ده ساله بدم بیاید از واژه ی "نکبت" حتما استفاده نمیکنم و حتما هم میپذیرم که انسان پستی هستم...پست و تک بعدی .جهنم و گور پدر هر فکر روشنفکرانه و توجیه کننده بلند نظرانه ی حرومزاده ای.

یک پرونده ی دیگردر زندگی من بسته شد ،یعنی یک بند ناف قطع شد ،حالا من هیچ چیز به یاد نمی آورم مگر خاطراتی را به ندرت،حافظه ام بسیار جلوتر از مدت زمان پیش رفته است سه هفته در نظرش همچون شش ماه میگذرد .حالا قدرت تجزیه تحلیل گذشته ام را ندارم چیزی بود که سپری شد نه تقدسی دارد نه احترامی نه واژه ای به نام علاقه .میچربد ...در این شوره زار به فاک رفته طرز فکر احمقانه و زندگی لجن گرفته روزمره اش به همه چیز میچربد نهایتا به تو غالب خواهد شد به تو غالب خواهد شد ،نه اصلا جزیی از تو است با تو است در تارو پود تو است .میفهمی چیزی در تارو پودت بودن یعنی چه؟!

خوش به حال کسانی که گذشته در نظرشان تجلی دارد ،دوران مدرسه ،اولین عشق،اولین سکس،روز پایان نامه ،تمامی اینها تمام گذشته به نظر من جزو حماقت  و مسخره بازی هایی می آید که مرتکب شده ام .انسان های پیرامونم دو دسته اند یا آنهایی که از اول آن زمانی که من ایمان دارم که باید دست به چنین عملی بزنم حتی اگر شخصا تجربه اش هم نکرده باشند مطمئن میگویند چنین عملی چنین راهی چنین انتخابی اشتباه است. یا آن دسته ای که همان عمل را سالهای سال انجام میدهند و بدان معتقد باقی می مانند چه نماز خواندن باشد چه سکس.و فکر کن آنگاه که به هیچ کدام به واقع تعلق نداشته باشی و به واقع به هردو تعلق داشته باشی.فاک.

همچون گرگ درنده ای در انتظار لحظه ای هستم که عاشق شوم. کدام لحظه کدام نوع احساس کدام شخص ...اما به واقع هیچ احساس نیازی به چنین احساس احمقانه ای ندارم بیشتر دلم میخواهد نقاشی کنم و دور بشم و دور بشم و دوربشم و سه پایه ام را بردارم و بتوانم یک روز بدون آنکه هراس داشته باشم وسط ناژنون میون علف ها بگذارمش و نقاشی کنم و پس از اون همچنان نقاشی کنم و اینقدر نقاشی کنم که از تمامی افکاری که به من ارث رسیده رها بشم انگار که نقاشی به مثابه ی مدفوع کردن باشد نه حتی زاییدن .

هیچ چیز چندش آور تر از این نیست که روحیه ی گاو وحشی و مغرور و مغرور وکله شق من در مقابل یک مرد به روحیه ی یک دختر با چهره ی قاجاری تبدیل شود فاک.

با چهره ام احساس یگانگی نمیکنم ،چیزی غیر از من گویی نشان میدهد من هیچ غرابتی با این لبهای کوچک احمقانه و اون خال کلیشه ای بالایش ندارم .متاسفم.

"مرد"؟! یک مرد در کنار من؟!یعنی اینکه من یک "زن"باشم؟چه ترکیب احمقانه ای!تمام عمر یک لحظه نیندیشیده بودم که دخترم یا پسر و همینطور بار آمدم  و با هیچ جنسی احساس راحتی نکردم و زمانی قوی ترین گام هایم را برداشتم که بایک کوله پشتی تنها و تنها بدون داشتن جنسیتی بی اعتنا به هیچ موجودی گام بر میداشتم .و خود به تنهایی مرد بودم و خود به تنهایی زن و ارضا کننده .بدون حماقتی بدون چهره ی احمقانه ای که در عکسی ثبت شود و خودم را متحیر کند .

فاک.

فاک اینجا ایران است .نه امریکا نه حتی اروپا .اینجا ایران است .کلاف سر در گم شده...مخ رو میگم .بدتر از این حرفا . رفته پی کارش  عین اینکه یه پات رو از اول بچگی قطع کرده باشند .

ظاهر

در اواخر سده هجدهم در گجرات، "ظاهر" ببری بود؛ در جاوه، مرد کوری از مسجد سوکارتا که مؤمنان سنگسارش کردند؛ در پارس، استرلابی که به امر نادرشاه به ته دریا انداخته شد؛ در زندانهای مهدی، حدود1892 قطبنمای کوچکی بود پیچیده لای دستاری کهنه که"ردولف فن اشلاتین" آنرا لمس کرد؛ در کنیسه کوردوبا، بعیقده تزوتنبرگ، رگه ای از مرمر یکی از هزار و دویست ستون؛ در گودنشین تتوآن، ته چاهی ... .

نخستین مدرک انکار ناپذیر متعلق است به صفحه های دقیق دانشنامه [...] "آتشکده آذر" [...] که در مدرسه شیراز استرلابی مسین وجودداشته، ساخته شده با چنان صناعتی که هرکس یک بار در آن نظر می افکند دیگر به هیچ چیز نمی پرداخت و ازینرو شاه دستور داد آنرا در گودترین عمق دریا بیندازند تا مبادا آدمیان جهان را فراموش کنند.

[...] هیچ موجود زنده ای نبود که تمایل نداشته باشد که "ظاهر" باشد، اما [...] همیشه "ظاهر"ی هست.

"ظاهر" دارای قدرت دهشتناک فراموش ناپذیری است و با دیدن آن به هیچ چیز دیگر نمی توان اندیشید. این حال را می توان سلامت یا جنون دانست.*



* برگرفته از کتاب "الف" و "هزارتوهای بورخس"

دیشب راه رفتم ،بسیار. بی خستگی.

 در کنار درختان سیاه بر زمینه شب. با بوی باغ از عمق نم. از ته بچگی... .

و می اندیشیدم به معنی زندگی، به غایتش، به مرگ. به اینکه شاید زندگی زنجیره ای از توالی تصاویر پشت سر هم نیست با سیر خطی، بلکه گستره ایست وسیع از وقایع و امور. مانند یک پازل که قطعات آن نه به شکلی خطی و در طول که بگونه ای گاه شهودی و غیرخطی و در کنار هم تصویر نهایی را می سازند... .

و این یعنی تاثیر و تعامل گذشته و حال و حتی آینده در تمامیت زندگی ما در آن واحد.

آیا بطرفی محتوم پیش میروم یا نامعلوم؟ ... همیشه در راه بوده ام و گاه مسیر خوش تر از مقصد است.
نصف شب و لامپ و آهنگ ...
خوبم یا بد؟ روز انگار غیر واقعیست ، اما واقعیت مثل روز روشن است. و من از هرچه اینقدر روشن باشد بدم می آید. برای همین تیره روشن ها را خلق کردم.

کاش این آهنگها مانند سیاهچاله ها بودند. می شد از درونشان به جای دیگر رفت... . کاش می شد آدم را ببلعند و در خود بکشند به آنسوی این مختصات... . شاید هم روزی از درون یکیشان به اینطرف کشیده شده ام... اگرنه چطور اینگونه مرا می خوانند؟ چگونه بمانند صدف حلزون دریایی آوای دورها را در گوش سر می دهند؟

امواج کدامین ساحل اینگونه بر من می کوبند؟

آینده از آنچه بنظر می رسد به ما نزدیکتر است.
پس طبیعتا گذشته دورتر از آنیست که می پنداریم. هرچند عملا چنان با آن عجین هستیم که گویی خود را تکرار می کنیم. این روزها نیستند که تکرار می شوند بلکه مرگ ماست که در این روزمرگی رقم می خورد.
باید گریخت از این زندگی. و راه خود را طرح زد. به تنهایی. به تمامی. چراکه یاری در این، یارای رفتن می خواهد.
چون"هرگزیان" که در جسم و ذهن و روح چالیدند و هرکه در ذهن پای نهادن بر هیچ را نتابید ، در ماند در راه.

روزهایی هست که تو خود، شمشیری. نه آن شمشیر که در برابر خود می گیری تا پیش روی، سرود خوانان. بلکه خود ،همان شمشیری. باید به پیش بری.
رنگ خون بر تو می نشیند و زنگ روزگار پیکرت را در می یابد. و هیچ دانسته نخواهد شد که این شمشیر ، خود، روزی سلحشوری بوده پرشور، بی شمشیری بر دست.
اینک ، من آن شمشیرم... در سنگ.