من انسان خوشبختی هستم؟!من انسان بسیار خوشبختی هستم؟!من انسان خوشبختی هستم که نمیدانم خوشبخت هستم؟من به این دلیل که خانواده ی منسجمی دارم انسان خوشبختی هستم؟من به این دلیل که با رنج آشنا نیستم ،بسیار انسان خوشبختی هستم؟!؟
یک دو سه چهار و پنج انگشت.یک،دو ،سومین انگشت از هر دست به طرز وحشتناکی ورم کرده و زیر ناخن هایش متورم شده تمام روز پوستش را با ناخن کنده ام.
چرا؟چرا امروز باز خود را مقابل وانک دیدم ،منتظر آمدن یک مهمان و باز مهمان آمد و با هم مدت ها روی آن نیمکت چوبی داخل کلیسا مقابل آن نقاشی فرشته با چهار بال طلایی نشستیم و من بهآن صلیب زل زدم...و باز یک کافی شاپ در جلفا وکاشانه...همین؟انسانی را بیابی با او احساس نزدیکی کنی و شروع کنی از اعماق سینه ات با او بگویی ،همین؟زندگی ام به همین کفایت میکند؟یا چه کار بیشتری می توان انجام داد؟چرا اینگونه ام؟چرا فکر میکنم با این چنین سخن گفتن انگار کار بزرگی امجام داده ام؟فلسفیدن بیهوده و سعی در درک یکدیگر.تکرار ملال آور خاطرات و زدودن خاطرات و اینکه سعی کنی دیگری را بفهمی یا اصلا بفهمی.و یا چرا نمیتوان جور دیگری بود؟میتوان چگونه جور دیگری بود؟جور دیگری وجود ندارد.
به تازگی آموخته ام زیرآب نفس بکشم .همچنان که همواره به طرز کسالت باری تنها نفس میکشیدم اکنون آموخته ام در "بازدم" تمرکز کنم و تمامی هوای شش هایم را زیر آب بدمم و روی آب شناور باشم.تجربه بی نظیریست ،اینگونه است که میگویم شاید بشود جور دیگری هم بود.
دلم برای "پویا" تنگ شده خوابش را میدیدم.بسان برادریست که همواره شرمی ناشناخته نسبت به او دارم.
احساس راحتی نمیکنم از نوشتن خویشتن ،از بی پروا رفتار کردن،از بی پروا سخن گفتن،خودم را سانسور کنم؟دوست دارم پنهان شوم،برای مدتی یا شاید بیشتر از چشم تمامی آن انسان هایی که برای لحظه ای با این درون ملتهب آشنا شده اند ،دوست دارم پنهان شوم.حتی این روزها گذر از خیابان ها سخت شده ،کوچه ها را ترجیح میدهم دیده میشوم رنگ های درونیم به چشم انسان ها می آید ،دوست ندارم دیده شوم.کوچه ها را انتخاب میکنم . و کنج ها.
یک اسپرم از مجموع چهار اسپرم به ثمر رسیده و یک اسپرم سقط شده سرهنگ شیرانی و چهارمین اسپرم از مجموع پنج اسپرم حیات یافته "موسی صالحی"...من خیلی به این قضیه فکر میکنم و همینطور به اسپرم های ابوالقاسم و باباجان مسیح و تخمک های مامان همدم و خانم آغا...دلم از این همه اسپرم تولید شده و این همه تخمک پکیده خسته شده یکجایی این تناسخ باید تمام بشه!چرا من فکر میکنم نقطه ی آخر این تناسخ هستم؟و فکر میکنم اون نقطه ای هستم که باید؟چقدر مغرور و از خودمتشکرانه!اما هست.نسل شیرانی ها توسط من و خواهرم و تنها دختر عموم منقرض شد عین دایناسورها.درست به بی اهمیتی دایناسورها .اگر همچنان تا آخر عمر هر شب در ابن وبلاگ ترشحات غیر منسجم مغزی خود را ثبت کنم آیا هیچ کار مهمی انجام داده ام؟کار مهم یعنی چه؟کار مهم یعنی ارضا شدن،آیا ارضا میشوم؟وقتی هر شب مغز ویران شده ی خویش را تایپ میکنم احساس میکنم کاری کرده ام احساس میکنم باری برداشته شده و میتوانم به جای خالی که در مغزم ایجاد شده فرصتی بدهم تا از نو به چیزی بیاندیشد ...اما آیا چیزهایی که به آنها می اندیشم و ثبتشان می کنم هیچ ارزش والایی در خود دارند؟دارند؟!من امروز یک مجسمه هم ساختم چمیدانم چگونه حجمی شد ،لحظه ای احساس کردم بی تابم و نیاز به متریال دارم به اولین آشغالی که به نظرم گیر میکرد واکنش نشان میدادم یک چوب یک توری نسوز سوخته یک فنر رنگ آبی زرد و قرمز نخ و یک صفحه ی زنگ زده و یک سرپیچ...من حس کردم خودم را ساختم و دوستش داشتم و این برای من ارضا کننده بود...
یکجایی در خلقت من اشتباهی رخ داده چمیدانم باید احتمالا یک نارسایی بسیار کوچک در یک کروموزوم یا یک سلول مغزی باشد ...اما رخ داده چرا که من همواره از کودکستان احساس رنج داشته ام رنج از یک عنصر نامرئی و ناشناخته و همواره همچون یک مهره اشتباه بوده ام که جای خودش را نمی یابد .آیا باید به این دیوانگی دامن زد ؟یا باید از طریق منطق روانشناسانه آن را حل کرد و یا آیا هر دوی این دو مسیر به یک راه ختم میشوند؟
آیا هیچ تحولی در اندیشه های من رخ داده است؟یا همواره و هر روز از یک سخن یاد میکنم.مثل قجر که مدام از آن پیرمرد بی سواد شیدای سفالگر گنابادی می گفت یا مثل پسری که هر روز به میکل آنژ و بتهون می اندیشید یا مثل ...برای چی اینقدر مثال میزنم ،نشخوار مدام حافظه...
چرا اینقدر مینویسم؟چرا اینقدر خودم را بازجویی میکنم که چرا اینقدر مینویسم؟چرا همه ی این حرف هارا در یک دفترچه ی قفل دار نمی نویسم بسان سال های گذشته؟چرا مدام مغزم را در آستانه ی این زیر و رو شدن ها قرار میدهم؟تو فکر میکنی هیچ فرقی بین من و نه نه هست؟نه نه که هفت شکم زایید و هر هفت شکمش زیر دوسالگی مردند و هشتمین بچه اش بیگم آغا مادربزرگ من شد تازه اولین بچه اش و تازه بعد از او چهارتای دیگه هم زایید تا آخری بالاخره پسر شد ؟نه نه مرد از سرطان کبد من هم خواهم مرد شاید مثل فروغ در سی و سه سالگی در یک تصادف به گونه ای پوچ عصر فکر میکردم اگر حامله شدم و بچه ای زاییدم حتما توان این را خواهم داشت که جلوی یک در سر راهش بگذارمو حیاتش را بر عهده ی پدیده های هستی تفکرم ادامه ای هم داشت.