دیشب راه رفتم ،بسیار. بی خستگی.
در کنار درختان سیاه بر زمینه شب. با بوی باغ از عمق نم. از ته بچگی... .
و می اندیشیدم به معنی زندگی، به غایتش، به مرگ. به اینکه شاید زندگی زنجیره ای از توالی تصاویر پشت سر هم نیست با سیر خطی، بلکه گستره ایست وسیع از وقایع و امور. مانند یک پازل که قطعات آن نه به شکلی خطی و در طول که بگونه ای گاه شهودی و غیرخطی و در کنار هم تصویر نهایی را می سازند... .
و این یعنی تاثیر و تعامل گذشته و حال و حتی آینده در تمامیت زندگی ما در آن واحد.
+ نوشته شده در شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۲:۳۴ ب.ظ توسط
|
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.