کرج
گیر کردم تو کرج.انگار که آخر دنیاست انگار که هر جای دیگه ای با هر مسافتی که اراده کنی بری خیلی راحت تره که بشه از اینجا رفت تهران...خدای من کلی برنامه ریخته بودم برای دیروز و امروزم همش به گا رفت...اگه می تونستم در لحظه ۲۰۰۰۰ تومن ناقابل بدم و یه ماشین بگیرم انقدر مجبور نبودم این تصور رو داشته باشم که عین عقربه ساعت تو یه نقطه گیر کردم...فکر می کنم تمام بدبختی و مصیبت دنیا از اونجایی شروع می شه که به هر کس غیر از خودت اطمینان کنی ...نمی دونم چرا در مورد من اینطور عمل می کنه در واقع هیچ وقت هیچ کس اون لحظه ای که باید و بهش احتیاج دارم کمکم نمی کنه حتی اگه به زبون بیارم یا تکرار کنم...همه چیز وابسته است به پول فقط و فقط پول نه هیچ چیز دیگه بقیه شعرو وره...پول اونم از نوع هر چی بیشترش اگه پول بود هرگز به چنین تصویری که الان توش هستم نزدیک هم نمی شدم یه خونه داشتم از آن خودم با آسایش سر جام نشسته بودم نه منتظر این بودم که صبحانه مردم تموم بشه و استراحت بعد از صبحانه ساعت دوازده ظهرشون رو بکنند و حول و هوش ساعت سه بیان دنبال من. نه به چنین افتضاحی مجبور بودم هی وسایلم رو به نیش بکشم. واقعا که ابلهانس...من نمی دونم واقعا نمی دونم چرا هر حرکتی که تو این خراب شده انجام میدی که رشد بکنی باید همراه با خفت و خواری باشه نمی فهمم...به نظرم درست نیست...اصلا درست نیست..یه مشت آدم به نظر من ابله می گن که تازه اول راهی و باید بتونی خودت را وفق بدی...من فکر نمی کنم بتونم خودمو با چنین چیزهای ابلهانه ای هیچ وقت وفق بدم.مثه اینکه مثلا میز مطالعه برای نشستن پشتش اختراع شده حالا می شه کف زمین هم نشست کف زمین هم خوابیدو همون کار را کرد اینجا تو سیستم دانشگاهیشون هم همین کار را رو می کنن.همه چیز وارونه است. همه چیز... بچه که بودم بعضی شب ها شب نشینی داشتیم تا صبح و خیلی هم خوب بود و دوست داشتم تمام شب های عمرم را تا صبح بیدار بمونم...اما کم کم به صبح هایی که تا لنگ ظهر می خوابیدم هم فکر کردم و اصلا هیچ حس خوبی نسبت به این قضیه ندارم.من آدم این کار نیستم اینکه بعضی ها شب بیدارند و حس خوبی از این کار دارند و بعضی ها دوست دارند ۸ صبح سر کارشون باشند کاملا بسته به آدم هاست هیچ کدوم به دیگری ارجحیت ندارد.منتها اینکه دو تا آدم از این دو تا نوع بخوان با هم هماهنگ بشن این میشه که تو کرج گیر می افتی.و تمام برنامه هات به گا میره و مدام به اون بیست تومن فکر می کنی که ای کاش همون روز اول داده بودی و خودت رو گیر لذت شب بیداری بقیه نمی انداختی.اما در ضمن با خودت فکر می کنی خواهش تو از آدم ها چیزی نبوده که به تو برگرده آدم ها کار و برنامه خودشون را دارند و تو زیر مجموعه ی برنامه ی اونها واقع می شی.
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۹ ب.ظ توسط نیلوفر
|
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.