"هرگزیان "تمام شد. در تولدی دیگر... . چنانکه گویی هرگز آغاز نیافته بود. سه هلال بر هم نشستند و الهه ای رویید. چون دانه ای که در مهتاب پوست شکافد و از نو زاده شود... . اما ثمرها گاه دیر رسند و گاهی تلخ. و چاره غیر پیمودن نیست. چراکه افق طالع، گشوده شده و دروازه، پشت سر بسته.

اکنون "نقش-نوشته"ها باقیست و راه ناپیموده در پیش.

باید "اثیری" شد.

از تمام رفتن دیروز تا توی بطری خسته دانش نژاد راه کاغذهای آفتاب آسفالت جوهر که حدود نارنجی خانه دوتا مامان کارت نگران دور تمام بیمارستان وقتیکه ساندویچ همش خواب تا پیروزی بین اتوبان اتاق کمد شیشه ای پروفیل فلزی نازک انتظار  گرما اما یولداشف مطمئنا مجله هشتصدتومن دستام به نگاه حروف صدای تلویزیون اگه عز و جز هالیوود مراسم افتتاحیه روی سر ملاصدرا تمام فک و فامیل بطور روشن ودقیق از درونت بعد کلی وقت کارهایی که تا آمریکا هم همینجوره و ماه وارونه به زبون اصلی خارش و ساعت نفهمیدی من  سیم تا روز آخر و بینابین ضمیر کوچه درختی تر و تمیز شورلت که میپیچه چطور ممکنه اما اقدام تا دفترچه با ایمان کامل چرا روبروی نگات نمیکنه به اونطرف سرخ  عرق گوشه تکرار میشه صندلی دور تر از کنار دکتر با موی مصنوعی بی تفاوت غلط کرد تا قبلا میریم اما دوست فراسو حوصله از شیب بلندتر عصر به پایین تنها بازهم تموم میشه کف تمیز نفس باز از کنار پنجره های ردیف با ساک حالا بدردبخور تصویر لباس هوای جدید کادر زندگی قلم و معلوم نیس آدم جدید کلی مثل حتما بارونی چیزی نیست همیشه چهارراه زرتشت عینک جوون عین خونه خودم شاید آرزو مگه همینه بین جاده ها شب و روز بهم اطمینان میده و میگیره که پارادوکسه ولی سفته مگر توهم میکشمش کارم همینه تو سرت پرچم جلو در ورودی تاکسی خوش اومدی خیلی کلی چیز .

بر اسب زرد بالدار خویش

"... من از آن آدم هایی نیستم که وقتی میبینم سر یکنفر به سنگ می خورد و می شکند ، دیگر نتیجه بگیرم که نباید بطرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند ،معنی سنگ را نمی فهمم....

من  احتیاج داشتم به اینکه در خودم رشد کنم و این رشد زمان میخواست ومیخواهد.با قرص و ویتامین نمیشود یک مرتبه قد کشید،قد کشیدن ظاهریست ،استخوان ها که در خودشان نمی ترکند...

من هنوز ساخته نشده بودم ،و زبان و شکل خودم را و دنیای فکری خودم را پیدا نکرده بودم ،توی محیط تنگ و کوچکی بودم که اسمش را میگذاریم زندگی خانوادگی "بعد یک مرتبه از تمام آن حرف ها خالی شدم".........."۱

درد-ناشناخته های قرمز رنگ- انگار که خون زیر پوستت بالا می آورد نقطه به نقطه

درد-روح-انگار که ..

ما بر زمین هرزه روئیدیم

ما بر زمینی هرزه میباریم

ما"هیچ"را در راهها دیدیم

بر اسب زرد بالدار خویش

چون پادشاهی راه می پیمود

افسوس،ما خوشبخت و آرامیم

افسوس،ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت ،زیرا دوست میداریم

دلتنگ ،زیرا عشق نفرینیست۲


۱-۲ فروغ

شاید،ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمیدانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلبها گریخته ،ایمانست

دیشب خواب آن مردکولی گیتارنواز را میدیدم که بر آستانه در قلعه ی مهیب میلان نشسته بود و صدایش در آن سرسرای نیمه روشن سنگی مجذوبم میکرد...دیشب خواب او را میدیدم که برای یک دختر کولی می نواخت ،دختر میرقصید و من به گونه ی خاص کولی ها کف میزدم...

مرز میان خواب و زندگی من برداشته شده ،یک نفر به من بگوید آن دختری که سرتاپا پیچیده در پارچه سیاه بود و یک حلقه طلایی در انگشت دست چپش داشت و در میان صف عریض و طویل زن های سیاه پوش حامله و یائسه به پچ پچ های توهمناک زن های هزارسال مرده گوش میداد تا دکتر از راه برسد که بود؟کدامین ساعت نیمه شب بود،اتاق مخوف معاینه و تخت عجیب و غریب چرمی زایمان و نور خیره کننده چراغ و تکرار کلمه دردآور "شوهرت" !!!آنگاه که به دخترانگیت ایمان داری و بیست و چهارسالگیت انگار رمزیست برای شروع پنج سالگی کسی یا دکتری یا واژه ای بی مهابا "دختر"را از قلب تو با پنس جراحی می قاپد و واژه هایی را در مغزت می گنجاند که مال تو نیست اما انگار هم که درست مال توست در این "شهر" وقتی مرز میان خواب و بیداری را گم کرده باشی.مرز میان زندگی و کابوس  برداشته شده وقتی نمیدانی بسان "کودک رزماری" در این تنهایی توهمناک و این راهروهای دراز نور مهتابی و آزمایشگاه هزاران چشم،آیا چشمی هم در اعماق وجودت به تو چشم دوخته است؟متصدی آزمایشگاه سرنگ را آماده میکرد و با لبخند احمقانه و مهربانی بی جایی سوال هایی میپرسید که ربطی به تو نداشت و رنگ خون به سیاهی میزد... اصفهان از بی هوایی داشت میمرد و غباری سرخ بسان مرضی ناشناخته بر شهر سنگینی میکرد اما چشمان من نه شهر را میدید نه غبار سرخ را من مقنعه و جامه های سیاهم را میدیدم و حلقه طلایی رنگ و تضاد ابلهانه ی سیاه و طلایی، و اینکه امروز چقدر میان مردم این شهر عین یک تکه پازل مقبول افتاده ام.پس یک جایی در این زندگی باید خواب باشد کدامیک اتاق گربه یا دختر سیاه پوش با یک حلقه طلایی یا کولی خواننده،کدامیک؟! یا عشق ؛ آن پرنده مرده که در تنهایی آشپزخانه با دست هایم پرهای رنگینش را میکندم تا گوشتش را ببلعم !!!دریغ آنکه پرنده تنها پر بود و من پرهای خونینش را در بالشم کردم بالشی برای تنهایی های شبانه که باید به آن هزاران باره خو کنی ودر آغوش بفشاریش .

Tori Amos

Tori Amos was born Myra Ellen Amos in 1963. She was two and a half when she first sat at a piano, and only five when she began writing instrumental compositions. She composed her first song when she was nine.

At the age of seven she won a scholarship to the Peabody Conservatory of Music, where she was the youngest student by a long way. The scholarship was revoked when she was eleven, however, as by that time she was more interested in rock and pop than classical music and could not fully master reading music. Two years later she resumed her studies at Montgomery College and played at piano bars whilst her father touted her demo cassettes around record companies.

Amos first came to wider public attention in the Washington D.C. area in 1977 when she won a local talent competition with her song More Than Just A Friend. She won several notable talent prizes – for both singing and acting – while still a pupil at Richard Montgomery High School, and when she left school she and her brother entered a competition with the song Baltimore they had written and composed together, and won. Baltimore became the Amos’s first single, privately pressed and distributed amongst her family and friends. On the B side was another Amos composition, Walking With You. It was around this time she took the name Tori, as a friend had said her face looked more like a Tori than a Myra Ellen.

Amos became one of the most popular female singer-songwriters of the 1990’s, and yet stood out from her peers because she was one of the first to use a piano as her main instrument of accompaniment. Her songs were marked by pronounced lyricism and emotional intensity, and dealt with everything from sexuality and religion to personal tragedy and patriarchy. Her hit singles include Crucify, Silent All These Years, Cornflake Girl, Caught a Lite Sneeze, Professional Widow, God, Playboy Mommy and A Sorta Fairytale.

Amos has a strong personal following and has sold over 12 million records, despite not really being a typical hit parade artist. She has also gained a certain notoriety from the frank answers she occasionally gives in interviews, but her fans might argue this cocking a snook at the establishment is no less than what might be expected from an individualist and artist like she is.

She is married to the British recording engineer Mark Hawley and their daughter Natashya “Tash” Lórien Hawley was born in 2000.

Amos has been nominated for nine Grammy awards:
1994 Best Alternative Music Performance (Under The Pink)
1996 Best Alternative Music Performance (Boys for Pele)
1998 Best Alternative Music Performance (From the Choirgirl Hotel)
1998 Best Female Rock Vocal Performance (Raspberry Swirl)
1999 Best Alternative Music Performance (To Venus and Back)
1999 Best Female Rock Vocal Performance (Bliss)
2001 Best Alternative Music Performance (Strange Little Girl)
2001 Best Female Rock Vocal Performance (Strange Little Girl)
2003 Best Boxed or Special Limited Edition Package (Scarlet’s Walk)

Several biographies of her have been published, as have collections of her songs and lyrics.

 

source: http://www.budapestinfo.hu/en/calendar_of_events/tori_amos_concert

آنگاه:

من تصمیم گرفتم ،منظورم کاملا غریزی و ناخودآگاه است ، که تمامی "می" فعل هایم سرهم بنویسم . هیچ دستور زبان هیچ گرامر زبانی هم قادر به بازی دادن من نخواهد بود .به هیچ غلط املایی  هم دیگر هرگز اهمیت نخواهم داد ،منظورم کاملا غریزی و غیر ارادی است.

اعترافات eggbert بخش اول

من احساس میکنم که نقاش بزرگی هستم.

این به اینکه چقدر نقاشی های خوبی میکشم یا نه ربطی ندارد،من از درون احساسش میکنم احساسش میکنم که متعلق به آن هستم و در دست من انجام میشود.

این یک احساس خوب است.تنها احساس .

آنچه این روزها

به همین سادگی ،تا امروز کور بودم.

و دقیقا به همین سادگی تا امروز تمام حواسم در پایین ترین سطح هوشیاری در تقلا بود.

من رنگ ها را نمیدیدم نورها را نمیدیدم سطح ها را تمایز نمیدادم فقط قصه ی ملالت بار انسان ها را نشخوار میکردم .هنوز هم.

من نقاش نبودم.

در مخیله من کرم روزنامه هست .در مخیله من کرم روزنامه بود.

من نمیدانم مگر چاره ی دیگری هم خواهم داشت ؛جز نقاش شدن و پوست انداختن و سوختن و مصلوب شدن؟!

 درست عین اینکه بر لبه ی استخر ایستاده باشی و لحظه ای تردید  کنی آیا میخواهی خیس شوی؟آیا میخواهی خود را تسلیم آب ها کنی آنقدر که احاطه ات کنند؟

رنگ ها به شدت تحریک آمیز اند

مرد - بخش اول

در این عصر غم اصفهان ،در اتاقی که در آن تنها یک باریکه محو نور مرز خواب و جنون را روشن می سازد

در تنگ ترین واژن رویاها ،احساس گربه ای را دارم که پشت یک در فلزی بسته بر فولادی زنگ زده و سرد پنجه میکشد.

تبدیل شده ام به یک رنگ متغیر در آسمان لکه لکه ی یک پرده ی امپرسیونیسم! آیا، از یک لکه متغیر رنگ در افق یک تابلو امپرسیونیسم می پرسند که چرا هر آن رنگ می بازی و چگونه سیری نامعلوم  از آبی به نارنجی را از سر میگذرانی؟!

یک لکه رنگ از آبی تا نارنجی در یک افق نا معلوم چیز غریبی ست؟!

 گربه عاشق عشق بازی ست ...گربه ای محبوس...دو گربه ی محبوس ...یکی با فریاد مواجه میشود و دیگری با انتگرال و قطع شدن نوازش های خطوط تلفن!

در کابوس زنده ی دیگری من با جلیقه نجات نارنجی میان تلاطم موج های سبز ،زیرو رو میشوم و  همواره نامی را می خوانم که آوایش را هجوم آب های شور در حنجره فرو  می بلعند.  "نام" بر فراز عرشه بر روی تخته سبز رنگی با گچ سفید تمامی جدول ضرب رابه سرعت مینویسد و شعاع اقیانوس را در عدد پی ضرب میکند تا حجم آن را به دست آورد و آنگاه بگوید که آیا در چنین عمق و تلاطمی غرق خواهم شد!

... و اینگونه بود که عشق در یک بعد از ظهر سرشار از مدفوع ثانیه ها در اصفهان بر فراز قله های ماسیده ی سینه های دختر دلمه بست...

آه نقاش برایم کمی "نگاه " بیاور...................

سیمین بهبهانی

ترسم به روی سنگ لحد            نامت عجین به ننگ شـود
گر شعله های خشــم وطن          زین بیشــتر بلند شـود
پرگوی و یاوه ساز شدی،           بی حد زبان دراز شدی
ابـرام ژاژخــائی تو،                 اســباب ریشــخـنـد شــود
هر جا دروغ یافـته ای،             درهم چو رشته بافـته ای
ترسم که آنچه تافته ای،             بر گـردنت کـمـند شـود
باد غرور درسـرتـو،                کـور است چشــم باور تـو
پـیـلی که اوفـتـد به زمین،          حاشــا دگـربلنـد شـود
بر ســر کـله گـشـاد مـنـه،          خاک مرا به باد مـنـه
ابـرعـبـوس اوج طلـب،              پـابـوس آبـکـنــد شــود
بس کن خروش و همهمه            در خاک و خون مکش همه
کـاری مـکـن که خلق خدا،         گـریان و سوگـمند شـود
نـفـرین من مبـاد تـرا،               زان رو که در مقام رضـا
دشمن چو دردمنــد شود،           خاطر مرا نـژند شــود
خــواهی گر آتشــم بزنی            یا قـصـد سـنگسـار کنی
کبریت و سنگ در کف تو،        خاموش و بیگزند شود