eternal sunshine of the spotless mind
یادت میاد؟!

سی بل را خوانده ام و خوب میدانم دختر تیر را وقتی که ماه کامل میشود ...اما ...چرا؟!

کدام رنگ؟!
یادت میاد؟!

سی بل را خوانده ام و خوب میدانم دختر تیر را وقتی که ماه کامل میشود ...اما ...چرا؟!

کدام رنگ؟!
نيمه ي تاريك دنياييم... محور شرارت... دروغ متجسّم... نسبت "وجود"مان به "زيست" چنان است كه سايه به شيئ... .
ما "سايه"گانيم.
شبی که قرار شد زن و مرد تولیدم کنند قرار بود یک "آدم" به وجود آید...متاسفم یک "کرم" تولید شد نه از هیچ نوع دیگر کاملا یک کرم تولید شد از نوع کرم های خاکی معمولی!
وقتی زن و مرد سعی کردند فکر کنند که عین یک جفت معمولی در سرتاسر کره خاکی یک هم آغوشی طبیعی انجام خواهند داد تا یک انسان طبیعی پدید آید دقیقا در همین لحظه، از تمام کوشش یک اسپرم سمج و ترکیدن یک تخمک پخمه یک کرم لزج شکل گرفت و از رحم خارج شد...
و پس از آن تنها هر روز و هر روز تلقین کردیم ما "آدمیزادیم"...حتی در میان حقیقت کابوس های شبانه باورمان نشد که تنها یک "کرمیم"،از همان ابتدا یاد گرفتیم چطور در هم بلولیم ،سالهای سال در هم لولیدیم نه در سطح زمین ،در لایه های تاریک و نمورو ساکت زیر زمین کور و کر وکودن تنها به هم لولیدیم...
من می توانم تجسم کنم چقدرهای پاریس را... "چقدرهای" قاب های خوب برای طراحی ، صدای خش خش مدادم روی کاغذ را هم میتوانم بشنوم وقتی روان شده است،پاریس ،پیاده روی سنگی مرتفع کنار رود سن ،پیاده روی نقاشان.
شهر هایی پر از گوشه ها ی زندگی.در کدام سطر بنویسم "خسته" ام؟چه اهمیتی خواهد داشت؟!هنر برای من زور زدن برای ندیدن بود ،پناه بردن به وادی های تنگ ذهن برای ندیدن اتوبوس های شلوغ، شهر خنثی ،فضاهای فقیر مانده از فضا...حالا معلم نقاشی میگوید ببین!
"ادوارد هاپر"در چند اپیزود ...قلبم را در دستش گرفته و فشار میدهد ... اینجا باید توضیح دهم منظورم از آوردن نام ادوارد هاپر ،اپیزود و فشردن قلبم چیست؟!توضیح نمیدهم.انگار بخواهی جمله "فصل دامن های کوتاه دختران یونانی"را توضیح دهی اگرچه که تمام عمر دختر بوده باشی تمام تابستان های گرم برتو گذشته باشد و تمام فصل گرم را شلوار کلفت جین به پا کرده باشی...شلوار کلفت جین !نیاز به توضیح دارد؟!توضیحی نمیدهم انگار که بخواهی عشق و علاقه و وابستگی و دلبستگی مردم ایران را به توالت های ایرانی شرح دهی..."توالت های ایرانی"باید توضیح دهم؟!همان کاسه های سرامیکی که کف زمین کار میگذارند ،اینچنین که ملت بدان وابسته اند که انگار توالت سرامیکی سنتی از بیخ مادرزادی بوده؟!!! ...انگار که تمرگیدن در کف مسجد هم از سنت مادرزادی ما بلند میشد و نشستن یک مسیحی روی صندلی کلیسا از ادا و اطوار فرنگی چنان که توالت فرنگی!من از دیدن عبادت یک زن چادرسیاه روی یک صندلی پلاستیکی روی فرش ماشینی پهن شده در کف مسجد چنان میشوم که در مقابل توضیح دادن "ادوارد هاپر"!

فضاي تعريف شده اي وجود ندارد. مدتهاست كه وجود ندارد... و هنگاميكه تعريفي موجود نباشد هر آنچه در چنين فضايي بوجود ايد مي تواند درست باشد ، يا اصولا درست و غلط معنا نخواهد داشت. چندين دهه است كه فضا سازي و حجم و شكل دهي ما به فضا بعنوان معماري خالي از هويت شده و از آنجا كه اين خود تعريف كننده بسياري امور و روابط بين آنهاست، آنها نيز به مجموعه هايي تهي از معنا تبديل گشته اند. معماري بعنوان نمود تلقي بشر از زندگي و نحوه زيستن ، مانيفستي ايدئولوژيك و بنيادي در هر فرهنگ و اجتماع بشمار آمده ، يك بستر كلان جهت ظهور و بالندگي بسياري از هنرها، تخصصها و فعاليتها و همچنين تعريف كننده اصول حاكم بر آنها نيز مي باشد. البته در نظامي پويا و رشد يافته و يا در حال رشد ، نقاشي، گرافيك، مجسمه سازي ، طراحي صنعتي و حتي موسيقي نيز هركدام در حكم چنين سامانه كلاني هستند كه در تعامل با يكديگر از هم تاثير پذيرفته و جهت دهي اي كلي ايجاد ميكنند. بنابراين هر كدام مي توانند پيشرو بوده و "روح زمانه" خود را انعكاس دهند.
اما در فضايي تهي از تعريف، تمامي نقاط در بهترين حالت هم ارز بوده و حركات، فعاليتها و نكات برجسته آن بشكل نقاطي پراكنده يا حداكثر نمودارهايي متنافر بنظر خواهند رسيد. انسجامي در كار نخواهد بود و از ارتباط آنها منحني اي صعودي در جهت "تعريف" مختصات قائم و افقي اين منحني بدست نخواهد آمد. چراكه اين منحني نيست كه نمودارهاي مختصاتي را معرفي كرده و جهات مثبت و منفي را تعيين نمايد. بلكه در ابتدا بايستي جهت دهي و بستر سازي هدفمند در برابر زمان ايجاد گرديده و سپس منحني مذكور ارزيده و سنجيده شود.
اينكه ما به كجا مي رويم يا به كجا مي خواهيم برويم و مقصدمان چيست و جهت حركت كدامست همه تحت عنوان تعريف يا تعيين مختصات اصلي است. سوالهايي ازين دست بايد مثلا در مورد برخورد ما با فضاي پيرامونمان پاسخ داده شوند: معماري ما چيست؟ ادبيات نظري و بصري آن كدامند؟ چگونه با ديدن يك اثر معماري بتوانيم ادبيات بصري خود را در آن بخوانيم؟
اين نكته شايد در مقولاتي نظير نقاشي، مجسمه سازي، گرافيكيا برخي هنرهاي ديگر آنقدر بچشم نيايد چراكه تا اين اندازه كاربردي نبوده و تعريف كننده بسياري رفتارها، روحيات،حركات و تاثيرات گسترده بر افراد(مخاطب) كه در ارتباط با آن آثار قرار دارند نمي باشند. بلكه شايد بيشتر منعكس كننده آن روحيات يا حالات مخاطبان باشند. حال آنكه معماري و يا حتي طراحي صنعتي و كلا آنچه بمعني ساماندهي و ساختن شيئي خرد يا كلان و با وجهه كاربردي بيشتر تعريف ميگردد داراي تاثيري شگرف بر الگوهاي رفتاري و رواني مخاطب مي باشد.
در برهه كنوني چنين تفكراتي به ورطه فراموشي سپرده شده و يا مجالي برايابراز فراهم نگرديده است. دليل اين امر نيز شايد نبود گفتمان و انديشه شفاف در فكر و ذهن مردمان اين مرز و بوم در اين ايام باشد.
ساليان سال بدون يك اثر مطرح نقاشي، معماري، مجسمه سازي ، شعر و حتي مهندسي به آن معناي تعريف كننده اش... نتيجه ي چه مي تواند باشد؟ اگر حرفي براي گفتن مي بود يعني تكاپوي فكري صورت گرفته، چالشي بميان آمده و تضاد آرا و انديشه ها صورت گرفته بود و اين بمعناي تكاپوي جامعه بود. در چنين مجال ابرازي براي هر گونه بحث و عقيده و محصول فكري، طبعا نتايج واضح و قابل استناد بوجود خواهد آمد. از معكوس كردن چنين استدلالي بنظر من مي توان پي به چرايي و چگونگي شرايط بغرنج كنوني اجتماع ما برد.
مردماني كه خود به دست خود چنان مي كنند كه گويي انگار به هيچ نمي انديشند و هيچ مهم نمي انگارند كه اصولا به كدامين جهت بايستي رفت و اساسا پردازش ذهني را به فراموشي سپرده اند بايستي هم در چنين فضاي گنگ و تهي از هرگونه معيار شفاف و همپوشان به تقلا و تنگنا در آيند.
با معيارهاي هر روزه نو، و ابداعات خلق الساعه و تحميق توده ها طبيعتا نتيجه اي جز تضاد، ناهنجاري، ابهام و سؤتفاهم بدست نخواهد آمد. براي شكست اين دور باطل آنچه مهمتر از همه مي نمايد و مشكلترين نيز مي باشد همانا "تفكر" و تلاش جهت نيل به "آگاهي" است. رسيدن به "فهم"، كه به گفته "دكارت"، خود جراتي عظيم را نيازمند است.
88/2/31
و من وارد سي سالگي شدم. دهه اي جديد آغاز گشت.دهه اي پر معنا. و ده سال از بهترين سالهاي زندگيم به پايان رسيد كه خود برهه اي بود سرنوشت ساز و سرشار از تلخيها و شادكاميها، دلتنگيها و سرخوشيها، تنهايي و همراهيها... .
آنچنان كوشيدم تا هرگز پشيمان نگردم از بازنگري گذشته ام و آنسان مهرورزيدم تا توشه اي گردد براي آينده و اين همه نبود مگر با ايماني سترگ كه زندگي به من آموخت در ازاي بهايي گزاف... .
اكنون در آستانه سي سالگي، كهكشاني شگرف در برابرم افق گسترانيده كه خود تصويرگرش بوده ام و مرا مي خواند... و من سوار بر سفينه اي پرداخته دست همسفري اصيل، كه با او گام بدرون قارّه هاي نامكشوف همديگر نهاديم، آماده پروازي دوباره ام... پروازي دوگانه.