کجایی
تلاش می کنی...درست شبیه تقلای کرم خاکی ...سخت و طولانی مدت ؛کند...دلم درد گرفت...خواهرم پر از آبله شد...و اصفهان اصفهان است...توهم ها برمی گردد و ترس ها و همین طور تضادها...تضاد که می گویم تصویرش در ذهنم مترادف موخوره است...تضاد تا ریشه ات را موخوره می کند...من اگر دلخوشکی به نام کار هنری نداشتم که تضاد بنیادم را سوزانیده بود و اگر دغدغه ی کار هنری را نداشتم از آن سو تضادی هم پدید نمی آمد.مهم این است که این گونه ای.۲۵.تونی فایو.بیست و پنج سالگی نگو که همچون دیگر اعداد است که نیست...کمی تم تم طبل گونه دارد رنگش کمی با یاس همراه است و دلهره چیزی که در ۲۳ یا ۲۴ سالگی نبود اما حالا...هست.و فکر .نیلوفر واقعی اما پشت پنجشنبه نشسته است ...اینجا نوشته اند ؛یک آدرس نوشته شده است پرینتش را باید بگیرم پنجشنبه دروازه دولت پشت یک دیوار نشسته است...نیلوفر .
دارم کوچ می کنم تا در آغوشش بگیرم خودش هم از یک هجرت می آید و تنش زخم های بتونی برداشته است ...بعدش نمی دانم کجا ببرمش یا خانه اش کجاست ...یا چه...انقدر که دوام آورد و روزه گرفت و چله نشست...انقدر که در آغوشش نگرفتم تا اینکه پشت این پنجشنبه گرم تیر ماه ببینمش...همه اش می ترسم یا من نرسم یا پنجشنبه....یا او دیگر .همه ی این کارها و آن کارها را که نمی کردی و می گفتی نخواهم کرد ،کردی...کردی برای بقا...فکر که می کنم انگار اصلا هوا از زمستان پارسال همینجوری گرم بوده ...یا لذت نبوده یا زندگی عین ساکنان کوره رها های کویر با ما راه آمده ...نه طبیعت مهربانی ندارد.من نمی دانم شاید من تب کرده ام.هیچ چیز به تنم نمی چسبد ...عین این که جفت داری مهربانیش را حس نکنی یا نفهمی چه فرقی کرد بودن یا نبودنش...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۶:۱۳ ب.ظ توسط نیلوفر
|

این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.