ریشه داده اند
ریشه دادن این برگ ها یک بخش غریبی از زنانگی تو را ارضا می کنند مثل اینکه این خودت هستی که دچار زایش می شوی فکر می کنم بخشی از من هست که بسط پیدا کرده و امکان وجود یافته .
تنوع فرمی این گیاه ها یکی از لذت های نو یافته ی من هستند.
پیاده روی
دیشب با او راه رفتم.
راه رفتن با این موجود همیشه شبیه حرکت در یک انیمیشن ژاپنی هست ، گاهی احساس می کنی وزن نداری و داری می پری گاهی احساس می کنی از روی رنگین کمون داری لیز می خوری گاهی حس می کنی یه دسته کفتر سفید زیر کونت رو می گیرن و تو آسمون داری پرواز می کنی.
وقتی باهاش راه می ری مثه این می مونه که خیابون ها هویت پیدا می کنن ، انگار هرچی معماری پدرو مادر داره از زیر زمین قد راست می کنه ، بعد تمام کاج ها عطرشون رو توی شب پخش می کنند . حس می کنی همه چیز رو می تونی ببینی ، خیلی وقت ها حس می کنی داری کنار اقیانوس توی یکی از ایالت های شرقی امریکا حرکت می کنی خیلی وقت ها حس می کنی دوره دوره ی پهلویه و تو هم شاهزاده ای چیزی هستی ،خیلی وقت ها حس می کنی حالت خوبه و تا فردا وقت داری لذت ببری. یه لذت بی نظیر عجیب که تو هیچ ماشینی امکان تجربه کردنش نیست و تو هیچ آدم دیگه ای برای من کشف نشده.
این موجودی که وقتی به خواب می ره شبیه یه برگ سبز می شه.
مسئله ی زمستون
به جرات می دانیم که بهار شده و هوا دیگه سرد نمی شه
و دور روزه از این جریان خوشحالم. امسال سال چندمی بود که به خودم قول خرید پالتو و چکمه ی دلخواه ام رو داده بودم و بازم بوجه ام نرسید و صرف مسائل فرهنگی شد بی تنوعیه لباس هام توی زمستون خسته ام می کنه اینکه هیچ راه فراری توی زمستون ها برات باقی نمی مونه غیر اینکه یه خرج خفن برای خودت کرده باشی و چقدر هم حال میده این خرج کردن اما اگه امکانش نباشه یا باید پاسخ حس تنوع طلبیت رو با لرزیدن تو سرما بدی یا اینکه توی همون خرقه ی گرم کهنه ی مخصوص زمستونت بمونی ، مسئله ی زمستونا مثل فصل گرم نیس که با شال های رنگی ارزون قیمت بشه شاد و زیبا و متنوع بود مسئله ی زمستون ها فرق می کنه سنگینه ...
ببینم.
توی رستوران سیدنی بود فکر کنم
جلوی این موجود مهربان نشسته بودم
گفتم یه مدتی هست نمی تونم چیزی ببینم
گفت یعنی چی؟!
گفتم یعنی تا قبل این می تونستم ببینم و تجسم کنم که چی می خوام و بعدش برای به دست آوردنش تلاش کنم اما یه مدتیه چند ماهیه نمی دونم باید از کدوم طرفی برم و چی بخوام چون چیزی نمی بینم.
گفت منم همینطورم بهش فکر نکن.
اما این از اون مسئله هایی هست که غریزه ام اجازه نمی ده بهش فکر نکنم ، غریزه ام همیشه زنگ هشدار می زنه تا از من مراقبت کنه.
اینه که تصمیم گرفتم انقدر بنویسم تا تخلیه بشم از لایه ها ی روی لایه ها شاید کم کم ببینم.
شب
خسته ام ، بودابار گوش می دم و ماکارانی گرم نشده را با ولع خورده ام.
مدرسه ، جلسه ، با عجله خود را رساندن به نشریه مطمئن هستم که همه ی این ها را می خواستم برای من ساختن هویت نقاش بعد از دانشگاه خیلی خیلی مهم شده بود حدود شش ماه تلاش جدی کردم و بارها و بارها در مورد چگونگی اش نوشتم تا اینی شد که الان شده. برای من بی معنی بود که در شهر کلان شهری مثل تهران زندگی کنی و به جایی و اجتماعی وصل نباشی و فقط برای خودت نقاشی کنی این نوع نقاشی کردن هدف من نبود من دوست داشتم نقش اجتماعی قوی ای هم در آن سوی خلوت نقاشانه ام داشته باشم یا به همان میزان که آدم گریز هستم دینم را هم به جامعه ادا کنم یا اصلا بی خیال این حرف ها نیاز داشتم که برای اینکه خودم با خودم دیوانه نشوم کاری هم در بیرون داشته باشم و هم اینکه بتوانم فکر دهشتناک اینکه می توانی استقلال مالی داشته باشی و روی پای خودت بایستی را سازمان دهی کنم . این شد که از چند جهت همزمان شروع به بسط دادن خودم کردم
مجسمه ها که در آتلیه ساخته و بیرون برای فروش گذاشته می شد
میل به نوشتن که در نشریه و خبرنگاری شروع به ارضا شدن کرد.
تمایل به مطالعه و با خبر شدن از اخبار جهان که در جریان نویسندگی سایت قرار گرفت.
و حضور در اجتماع که با کار در مدرسه و سروکله زدن با باقی آدم ها آرام گرفت و البته انرژی بسیاری هم می برد.
و اینکه مجبور هستی برای ساعت به ساعت وقتت برنامه ریزی کنی که به نقاشی کردن برسی و هر دو هفته یک بار یک کار تمام شده تقریبن داشته باشی.
البته می دانم که تمام این ها مقطعی هستند و بخش های زیادی به زودی از اولویت داشتن حذف خواهند شد اما چه خوب چراکه مثلا دو سال گذشته کار نقاشی دیواری یا نقش برجسته هم جزو این اولویت ها بود که حذف شد و دریافتم که در حیطه علاقمندی های من قرار نمی گیرد.گویی راه دیگری جز این روش آزمون و خطا برای شناختن خودت نداری.
تعداد روزهایی که می توانم نقاشی کنم شنبه ها به صورت کامل ، دوشنبه ها صبح و شاید یک نیمروز دیگر باشد.
خیلی مشتاقم بدانم آیا اگر مدرسه را کنسل کنم و کار دیگری مثل تصویرسازی بگیرم اوضاع چه وضعی پیدا خواهد کرد.
چیزی که فکر می کنم این است که سازماندهی زمان برای یک هنرمند بسیار بسیار با اهمیت است.چرا که انعطاف پذیری وقتش زیاد است و نظارت خاصی هم نیست .این وسط برنامه ریزی شخص هنرمند اهمیت بسیار دارد.
اقلیت شغلی حرفه ی یک نقاش
شاید بتوان گفت جزو رده ی اقلیت ها قرار می گیرد. یک اقلیت شغلی . که حداقل در جامعه ی ایران نیاز دارد که بسط پیدا کند در مورد آن صحبت شود . جدی گرفته شود. من در مورد این جدی گرفتن حرف دارم.
نمی دانم چند درصد این حس را تجربه کرده اند که در مورد یک " نقاشی" خیلی جدی و حرفه ای صحبت کرده باشند.منظورم از جدی و حرفه ای این است که فضایی مانند یک مطب پزشک یا یک جلسه اقتصادی را تجربه کرده باشند.منظورم این همایش های حرف و فقط حرف و بی سروته سخن راندن نیست . سالهای زیادی بین این همه حرف سرگردان بودم و فقط تحملش می کردم چون ضرورتشان را با همه ی ضعفشان می دانستم . اما به جرات می توانم بگویم که فضای ناشی از شناخت و مطالعه و دید باز در مورد این مسئله شاید یک یا دو درصد در جامعه ی ما حضور داشته باشد ...
فکر می کنم انتظار ما از هنر در حد ذوق متوقف مانده است . ما خیلی زود ارضا می شویم. برایمان کافی می شود چشمانمان سیر می شود به عبارت دیگر ذوق زیبایی شناسی عجولی پیدا کرده ایم . در همین حدی که نمیریم از بی هنری با نازل ترین اثر به سرعت ارضا می شویم و به دنبال مسائل ضروری تر زندگی مان می رویم .
هنوز حتی در این حد از شناخت نیستیم که این از ضروری ترین مسائل مان هست.
گالری /کالری/غالری/طالری
با این همه دنگ و فنگ و اولدروم بولدورومشون.
با اون طرز آرایش کردن عین همو روژ لب های ماسیده رو لب و لوچه و لباس های برندشون .
عناصر ناپایدار فانی.
به زودی بعد از کمی یال و کوپال پیدا کردن برای همشون خواهم نوشت و دم همشون خواهم گذاشت. این جماعت دلال هنری که جواب سلام هم نمی دهند. که سرتاپا دودوزه بازی و خاله زنک بازی تمام بساطشون را تشکیل می ده.
این جماعت دلقکی که لاجرم جزو حرفه ی من هستند بَد من های داستان های منند. باید باشند گویا ... مدتی هست که به اطوارهای حرفه ای و به اصطلاح ادبیات کاریشون عادت کرده ام.
دغدغه ی نمایشگاه گذاشتن حنجره ی من رو هر روز فشار می دهد. هرچند که نقاشی ها دارند تازه رد پایشان را پیدا می کنند و کم کم به ثمر می نشینند و جایگاه های اجتماعی دارد مستحکم تر می شود اما این برون ریزی روی سطح بوم لازم و ملزومش این است که ارائه شود که باقی انسان ها گرد بیایند و دغدغه ی نقاش را دریابند و کار دیده شود تا مادامی که این اتفاق نیفتد گویی دم و بازدمی نیمه و ناکامل صورت یافته است.
تف تو روح هرچی گالری داره
مقصد
مجبوریم از موفق بودن.
عین یک گروه اسپرم دربه در انگار یهو در زندگی را به رویمان گشوده اند و خودمان هم حالیمان نیس با این فشار و سرعت چرا باید حرکت کنیم . اما می دانیم که باید حرکت کنیم و به تخمک بزرگی برسیم و بعد از آن اتفاقاتی رخ دهد . هرچند یکی و تنها یکی می رسد اما تمامی ماها باور داریم که "پدر" خواهیم بود.
برای من این تخمک بزرگ جایی نیست جز امریکا... سالهاست عین همان اسپرمی که غریزه وار می داند مقصدش کجاست من هم مقصدم را می شناسم . آلمانی می خوانم اما می دانم که مقصدم امریکا است . خودم را درگیر کار در ایران کرده ام اما می دانم مقصدم امریکا است. این ایده ی موفقیت در ذهن من است . شاید خیلی به اشتباه رفته باشم . اما مگر اسپرم می داند که اشتباهی دارد مرتکب پدر شدن می شود...تینیجر بودم که آمال آرزوهایم این بود که وارد مسیر هنری شوم و روزی روزگاری در آن دانشگاه هنر اصفهان وارد شوم .ته جهان من بود .عجیب است که وارد شده ای و از خارج شدنت انگار قرن ها می گذرد و حتی به آن هم فکر نمی کنی ...بعد ها فهمیدی جای بهترش این بود که در تهران واقع می شدی و اصل مسائل اینجا بوده است و بهترین نقطه دوباره شد کانون آرزوهایت برایش تلاش کردی به آن رسیدی و باز رد شده است ....
و همچنان ادامه دارد . حالا شده است رفتن . رفتن . رفتن.و فضاهایی دیگر را تجربه کردن . من به این هراسانی وبی قراری خودآگاهم حتی به مصائب رفتن نیز ،حتی می دانم به راحتی ممکن است محتوم به شکست باشی اما این غریزه است که مرا پیش می برد.
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.