و او طراحی را بسیار دوست میداشت....چیزی میان آنچه هست و آن که نیست

از من دور شو "ناامیدی"...

از من دور شو.در من نباش .در من نیستی.وجود نداری مثل سیاهی و من هر لحظه بیشتر به وجود خود و بی وجودی تو باور پیدا می می کنم و تو را در خودم باز میابم و تو را در خودم می کشم ...چرا که تو وجود نداشتی وحقیقت نخواهی داشت...اما امید راه خود را از میان سیاهی های زغال است که می یابد... و من طراحی را بسیار دوست می دارم

دوران پس از امید را سپری میکنم ...شاید در واقع در خود امید حرکت میکنم.این حالی است که امید را هم در بی امیدی خودم می سازم با پری دست هایی خالی.بیماری واگیر دار مسری شهر را پر کرده.صبح داشتم به ریخت شهر نگاه می کردم  هیچ شباهتی به کوچه پس کوچه های ایتالیا نداشت.اگر شباهتمان فقر باشد اما کهنگی و داغونی کوچه های تنگ ایتالیا در پس هرپنجره زیبایی و دلخشکی را نشانده بود اما اصفهان را تماما تظاهر پر کرده ادای مدرن بودن را در آوردن و از سویی هم ترس...هیچ چیزی را به خوبی ترس در این شهر نیاموختم ترس از واماندن...در چهره ی این شهر ساختمان هایی را دیدم که معمار از ترس واماندن طرحی ارضا نشده را همواره اجرا کرده ..شهر من سالهاست ارضا نشده ...لذت زیبایی را گم کرده ...داشتم فکر میکردم چرا همواره از فقر ترسیده ایم و همواره فقیر بودیم و زشت و سیاه چهره و راضی به هر چیز دم دستی که هستی به تصادف جلوی پایمان انداخته .داشتم فکر میکردم آرکتیپ های یونگ به کجا باز می گردد...شاید این خاطره ی مصیبت هایی ست که بر نسل ها در این خطه گذشته قحطی ها...بارها از قحطی مرده ایم شاید این ترس عصاره ی همان قحطی هاست...باری...خوب پیش می رود اغلب تمام روز را در استخری مجسمه می سازم و شب ها نقاشی میکنم این را دوست دارم به هر بهایی.