و او طراحی را بسیار دوست میداشت....چیزی میان آنچه هست و آن که نیست
از من دور شو "ناامیدی"...
از من دور شو.در من نباش .در من نیستی.وجود نداری مثل سیاهی و من هر لحظه بیشتر به وجود خود و بی وجودی تو باور پیدا می می کنم و تو را در خودم باز میابم و تو را در خودم می کشم ...چرا که تو وجود نداشتی وحقیقت نخواهی داشت...اما امید راه خود را از میان سیاهی های زغال است که می یابد... و من طراحی را بسیار دوست می دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۸ ب.ظ توسط نیلوفر
|
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.