یک ــآب می خورم و نخ دندان را میان دندان هایم گاز میگیرم...یادم می افتد سیگارش را بعد از آنکه مدت ها به دنبال فندکش گشت روشن کرد،دختر بود اما شک دارم،به طرز مردانه ای و با نگاه نافذ درگیری سیگار میکشید ، تلخی دودش را کمی فرو میداد واندکی بیرون می دمید با اخمی عجیب که نفهمیدم ازآن چهره ای با فرورفتگی ای  درونی بود یا ژستی روشنفکرنمایانه...نخ دندانم را گاز میگیرم و گوشت زیر ناخنم را فشار میدهم...با پاهای لاغر و درازش به طرف پنجره رفت و در یک قاب کاملا سینمایی ؛ آنقدر که مرا مجبور به نوشتن این جملات کلیشه ای کرده ،پکی به سیگارش زد و پرسید :"روزهایت را چکار میکنی؟"آنگونه که خودم میدانستم این روزها پیوند چنگکی با روزگارم ندارم به واقع گفتم:"کتاب می خوانم ،فیلم میبینم،نقاشی میکنم"...در همان کادر فیگور- سیگار- پنجره ؛لحظه ای سکوت و بعد خنده ای کرد چرخید روی مبل کنار من نشست و گفت:"یکبار هم دوستی از من پرسید و من جواب دادم کتاب ،فیلم ،نقاشی...و او با خنده ای  گفت نقاشی که فرق چندانی با خوابیدن ندارد!"میخواهم بگویم وقتی در خانه ای نقاشی هایت حرف چندانی برای گفتن نخواهند داشت...

دوــــیک زمانی خدا  موجودی بود که می شد رویش اسم گذاشت یعنی حداقلی بود که از ترکیب سه حرف بی ربط خ د ا  میشد بگویی که لاافل کلمه ای در ذهنت نقش بسته که به خاطر همین شکل گرفتن کلمه مبهم در ذهنت می توانستی شروع کنی با آن به حرف زدن و من به طرز احمقانه ای به این خاطر که تمام عمرم سعی داشتم چیزی بیشتر از آنچه که هستم را درک کنم و کلا موجود بغرنجی بودم به سمت چنین چیزی کشیده شدم ...آه آن زمان...اما کم کم از آن همه بغرنجی معنوی سعی کردم به یک رهایی و سادگی برسم ،نه اینکه سعی کرده باشم از آن چیزی که سعی میکردم از بیشتر از خودم بفهمم به آن چیزی اعتقاد پیدا کردم که در حد خودم می فهمم و در خودم میفهمم و آن چیز بسیار بسیار ساده است ترکیب پالایش یافته ی از یک خط عمودی و یک خط افقی...یک نماد ذهنی یک نمادی که حس میکنی آرامت میکند و از تمامی این جنجال ها به دور است و آنچیزیست که تو لازم دارم که کنارت باشد و نه هیچ چیز دیگر...به واقع برای آنکه تنها نیاز به استاد و محیطی برای نقاشی کردن دارم ناگهان دریافتم که در اتاقی تنها با یک زن خیلی بزرگ پیچیده در پارچه  ی سیاه مواجه ام ..زن از من سوال هایی پرسید زن از جانب خود خود همان"خدا" آمده بود از آنجایی که مادرم به من نیاموخت که چگونه دورغ بگویم چهره ام حالت صادقانه ی حماقت باری به خود گرفت و همه چیز را لو داد آنی حس کردم آن توده ی بزرگ سیاه مرا در خود فرو  خواهد داد :"اینها وسوسه های* شیطان*  است."و در آن لحظه من به واقع کمی برای  توده ی سیاه پوش نگران شدم اما من هوشی مادرزادی هم دارم درست عین خارهای دفاعی خارپشت...وقتی بخواهم دروغ میگویم از همان نوعی که دوطرف میدانند بحث شان دو حرف بی اساسی است که تنها سایشی شیشه ای دارد و بس...بدین طریق به زن بزرگ سیاه پوش اطمینان دادم که :"دنت وری لیدی، من  همانم که تو می اندیشی."

سه ــمرض.اینجا بحث ،بحث یک مرض است. فکر میکنی اگر الان دانشجو بودم متوجه چنین مرضی میشدم؟!یا اگر ازدواج کرده بودم؟آه ،اگر ازدواج کرده بودم و تمام بار مرضی را که اکنون با فشار زیر گوشت ناخن انگشت هایم هل میدهم  آنگاه بسان دختری خوشبخت هر شب مستانه به آغوش  مرد جاودانم فرومیریختم و فراموش میکردم و زندگی بهانه ای برای زیستن و خوشبخت بودن "هنوز"داشت؛هنوز به این مرض "مدام"فکر میکردم؟ ...و یا اگر "کار"میکردم؟!...اگر خیلی کار میکردم و "حقوقی" داشتم و فکر میکردم که چطور میتوانم دلم را به این حقوق خوش کنم و بیشترش کنم و کار کنم و بشوم یکی مثل بقیه و این مرض را یکجوری و بالاخره  یکجوری هضم کنم آنگاه به هر رنگی در آیم ویاد بگیرم که برای حرفه ای شدن چگونه خوب دورغ بگویم و چکارها که بکنم ،آیا هنوز به آن مرض فکر میکردم؟...اما تمام روز بسان جذامی خانه سیاه است به مرض خوب مینگرم به مرضی که من گرفتم تو گرفتی مادر و همسایه و شهر وزن گنده سیاه پوش و دختر سیگاری کنار پنجره و "خدا" گرفت...یعد فکر میکنم تمام این شب هایی که خواب بودیم و رویایی ندیدیم آن غولی که در کابوس های بچگی ام با آژیر قرمز  سالهای جنگ دنبالم میگذاشت و من از  ترس هرگز برنگشتم تا چهره اش راببینم ؛بله ،دقیقا همان غول شبانه دور تمامی این شهرهای مرض گرفته را ژآکتی بافت با کاموای ضخیم خاکستری ،که مو به تنت سیخ نشود؛اگر بگویم که عین همان ژآکت هایی بود که خوراک مجنون های بی نوای تیمارستانها بود و کور شوم اگر که دروغ بگویم که ژاکت عین دیوار بود یک دیواری که چنگ که درش می انداختی پنجه هایت درش فرو میرفت و تو فکر میکردی خوابی یا بیداری ؟!یا سعی میکردی ماهیت این نرمی را درک کنی !اما مرض مثل دیوار بافتنی نرم یک توهم بود...آخرین قطره آبم را میخورم...و هنوز به مرض فکر میکنم که هیچ راه علاجی برایش نمی یابم چرا که فرصت بود برای اینکه فراموشش کنم ،آن زمان که دانشجو بودم و میشد ممتد دانشجو بمانم.،آن زمان که عاشق بودم و میشد که الان واقعا خوشبخت باشم و یا اگر که کمی معقول تر بودم و میتوانستم مثل یک انسان منطقی خودم را با شرایط وفق دهم و کار کنم اما زمان گذشت و هیچ چیز بر من نماند جز آرمان...و چشمانی برای دیدن واضح ترمرض.مرض.مرض.مرض...وقتی مرض بگیری میخندی اما به هیچ،هدف داری اما به پوچ،دل میبندی اما به کشک،فکر میکنی اما کج،نقاشی میکشی اما خالی،من دچار یک خلا بزرگم خیلی بزرگ انگار که آن غول شبانه مرا آخر قورت داده باشد ،دلم قرار ندارد.از تمام زندگی؛تمام زندگی،به دنبال جایی برای زندگی میگشتم.جایی که بغرنج نباشی جایی که بتوانی مثل خوان میرو تمام عمر نقاشی های ساده بکشی یا مثل روتکو به یک نارنجی برسی.جایی که بین تن تو وآفتاب ودرختها و نور هیچ پارچه ای نباشد ،آی انسانها من عریانی را دوست دارم .جایی که از هیچ چیز نترسی و با منطق و فکرت صریح و رودررو مواجه باشی.جایی که به تناسب فصل ها لباس بپوشی  جایی که از طبیعت بدن آدمیزاد هول و ولا نداشته باشی.جایی که استخرش تو و بیرون نداشته باشد ،جایی که تضاد و تناقض بیچاره ات نکند.جایی جایی...جایی که جهنم دره نباشد.آی انسان ها یک نفر...یک نفر ساعت دو نیمه شب است همه ی انسان های این خانه خوابند و من به طرز احمقانه ای احساس میکنم که باید در این زندگی کذایی بالاخره کاری بکنم و انگار یکجاییم به یک چیزی مرضی گیر کرده و من گیر کرده ام...تشنه ام.