قصه 1
آنان که ز پیش رفته اند –ای ساقی ! -
در خاک غرور خفته اند ـ ای ساقی ! ـ
رو باده خور و حقیقت از من بشنو :
باد است هر آن چه گفته اند ـ ای ساقی! ـ
2
چه خوب که دنیا بر پایه ی افکار مخدوش و تاریک و تلخ من نمی چرخه...چه خوب که زندگی در تاریک ترین سلول های قرون وسطی هم رخنه می کنه و کاری به هیچی نداره...این منم که کور رنگی گرفته ام.
نمی دانم ما معماری را بیمار کردیم یا معماری ما را...ما نفهمیدیم اهمیت قضیه را که این چهار دیواری ها را ساختیم یا این دیوارها هستند که قورتمان داده اند...من حتی از معماری ناب ایرانی با هشتی و پنج دری و ارسی حرف نمی زنم ...نه...اصلا هم توقع زیادی ندارم دقیقا منظورم یک خانه ی کلنگی درب و داغون 40 – 50 سال پیشه...یه معماری معاصر مزخرف اون دوره...اصلا هم مهندسی ساز نبود...ته یه کوچه بن بست تنگ...تو یه محله قدیمی شهر...نمی دانم منم که بیمارم یا این شهر یا این زمانه نمی دانم تا حالا دیدی که از باغچه ریحان بچینند؟تا حالا دیدی که در باغچه ریحان بکارند...من ،ندیده بودم...من این لحظه عاشقانه را بین انسان و زمین ندیده بودم...یا اگر دیده بودم چنان صحنه ی نابی است که تکرارش هم منحصر به فرد می نماید..یه باغچه کوچک داشت،گفتم چه عجیب از خاک برگ می چینی؟! گفت :"نگاه کن از" چوب" انجیر در آمده!" ....از چوب انجیر در آمده!!!! می فهمی؟!از چوب!یعنی از در یعنی از آن مجسمه چوبی روی سر تلوزیون انجیر در آمده!!!!!!...گفت:" تا حالا دو تا انجیر داده یکیش رو من چیدیم اون یکیشم گنجیشک ها دارن می خورن!!!" ...سهم گنجیشک ها هم محفوظ بود...زیر در خت انجیر را خودش ریحان کاشته بود و تره ...یک عالم در آمده بود می چیدی ...شاید نتوانی تصور کنی که این مفهوم چقدر برای من بعید است اما متاسفانه این حقیقت دارد در ذهن من فقط یک مشت مغازه هست که می روی و مثلا جایگاه اولیه تهیه ی "سبزی خوردن" مغازه است نه باغچه!چه برسد به گوشت و... که کلا مفهوم ذهنی متریال را دارند!خانه کلنگی حتی تا آخرین رمق روز به نور وفادار است...نه مثل شب و روز من فلورسنتی که تنها به اختیار من با زدن یا نزدن سوییچ چراغ متفاوت می شوند...این دیوارها فقط هیولا پس می دهند...
3
.....سالهای سال معتاد بود شب ها فقط می کشید روزها فقط می خوابید ...از 17 سالگی ...هیچ آدم فرهیخته ی ابلهی هم نتونست جلوش رو بگیره هیچ غرغر ابلهانه مادری هیچ داد و فریاد و مشت کوبیدن خانواده ای....با سکوت مهنت باری فقط می کشید...یک رنگ خاکستری از سر و روی همه چیز می بارید یک رنگ خاکستری که معتاد یا غیر معتاد همه بهش اعتقاد داشتند یک رنگ خاکستری که در واقع یک نوع فلسفه و نگاه به زندگی بود یکجور پذیرش همه چیز همان گونه که هست یک نوع با منطق حساب همه چیز را داشتن منطقی که به حساب خودش انقدر سفت بود که افتادن هیچ اتفاقی در آن جایز نبود ....یکجورایی شبیه ذهنیت ما فیکس شده...یک جایی سرو کله یک" زن" پیدا شد... زنی رو که صیغه کرد...صیغه کرد چون حتما یک سری اعتقاداتی داشت که نمی تونست بدون وجود این کلمه بینشون راحت باهاش همبستر بشه....عقدش نکرد چون به تعهد اعتقاد نداشت....یک چیزی این وسط می خواست یک بی مسولیتی ثبت شده یا یک لذت آزاد عین دود کردن شب هاشو خوابیدن روزهاش..(.میگن زنه قبول کرد چون "عاشقش"شده بود!!!)...هر وقتیم از طرف منطق خاکستری سر و صدایی بلند می شد...می گفت:" می خوام ردش کنم بره!"....هیچ کس نمی دونه چطور اتفاق افتاد اما چیزی که مهمه اینه که "اتفاق" افتاد....زن حامله شد...همیشه از بچه های ناخواسته خوشم اومده اونهایی که بدون اینکه تصمیم بگیرن و محاسبه کنند که کی برم عملیات رو انجام بدم تا دقیقا تاریخ تولدش مصادف با روز اول فرودین بشه...یا اونایی که بدون اینکه قبل از انجام عملیات کلی شعر بخونن یا وضو بگیرن یا بسم الله بگن دخل همه این حرفا رو میارن و "یهو"به وجود میان...اونایی که در نظر نمی گیرن برای پدید اومدن دقیقا 9 ماه قبل از تعطیلی تابستان اقدام کنن تا موقع تولد مصادف با مرخصی تابستان مادر باشه....میدونی دقیقا منظورم همون اتفاق طبیعی ایه که باید رخ بده تا یک انسان زاده بشه نه هیچ قاعده مندی ابلهانه ای اونایی که خودشونو به این کره خاکی پرتاب می کنن و از هر کاندومی یا قرص جلوگیری یا هر رنگ خاکستری رد میشند چون حتما عاشق زیستنن.این بچه اینجوری به این رنگ خاکستری پرتاب شد ...خیلی سعی کرد سقطش کنه خیلی سعی کرد بکشدش خیلی سعی کرد ازش فرار کنه اما اون به دنیا اومد....و این "اتفاق" همه چیز رو به حساب "تصادفی" بودن خودش تغییر داد...حتی منطق خاکستری با مواجه شدن با این موجود کوچک بعد قرن ها به خندیدن مجبور شدند و به کمی دوست داشتن عادت کردند و مرد عاشق شد...کودک به طرز غریبی زیبا بود چونان که حتما رافائل او را برای ترسیم فرشته هایش مد نظر قرار میداد و بسیار باهوش...کودک شاید شعر غم انگیزی بود که مرد سالیان سال از پس شب های دود شده قادر به سرودن آن نبود...مرد کم و بیش به زندگی می آمد حداقل خانه خاکستری را ترک گفت همچنان معتاد بود اما وزنه هایی داشت که او را به زیستن متعهد می کردند و خنده های کودک و بی حسابی اش تمامی دنیای فسیل شده و فلسفه های سنگ شده اش و افسردگی سنگینش را به هم می ریخت بدون آن که بداند واقعا چرا یا چطور....7 سال گذشت...مرد برای چندمین بار می خواهد ترک کند.. نمی خواهم قصه ی آبکی بگویم از زندگی مرد معتادی که با تولد فرزندش به زندگی بازگشت...چرا که زندگی به نظر چیز ساده ای نیست که یک اتفاق به تنهایی یا یک بازگشت به سادگی تغییرش دهد زندگی عاشق بودن در هر لحظه را طلب می کند و این که تو در هر لحظه چیزی دقیقا شبیه لیمو ترش تازه باشی.مهم این نیست که چند بار پس از ترک دوباره شروع کرده مهم این است که چطور یک اتفاق خاکستر وجود او را به این تلاش ها واداشت...چیز ساده ای نیست که بعد از 20 سال اعتیاد با دوز بالا خودت را رها کنی اگر که ما نمی توانیم حتی یک نخ سیگار را کنار بگذاریم یا از یک غم سطحی دست بکشیم یا حتی یک کیلو وزن کم کنیم......
گفته اند که او به باغ رفته ....خارج این شهر...باغ آدمی به اسم دایی علی..:".می گن دایی علی یه باغی داره که هرکی بخواد ترک کنه میره اونجا...کاش همه مردم شهر میرفتن اونجا ...کاش من ترک می کردم اعتیادی را که نمی دانم چیست..."
آخ بچه نقاشی کن ...نقاشی کن تا بفهمم چقدر ابلهانه نقاشی می کنم...بچه حرف بزن ...سوال پیچم کن سوال پیچم که می کنی می فهمم چقدر مغزم بلوکه شده...بازی کن دستانم را رها نکن به بازی وادارم کن تا خجالت بکشم از کهن سالگیم ...بغلم کن و بی پروا لب های کوچک براقت را روی لب هایم بگذار تا قاعده مندی مسخره ام بشکند...بچه ...نگاه کن نگاه تازه ات را به دلمردگی همه جا بینداز و به سخره بگیر همه چیزمان را و زیرو رویم کن...من برای تو یک آدم بزرگم می دانم من برای تو همانیم که دوست داری "حتما زود زود بزرگ شوی مثل من."اما نمی دانی که من چقدر سعی می کنم که همپای تو باشم و به اندازه تو گیاه کوچک، تازه و به اندازه ی تو آرتیست....آنوقت دست هایت را محکم دور گوشم می گذارای و یواشکی انگار که رازی ، می گویی دوستم داری...یا شاید قبل از آنکه بگویی خوابت برده باشد آنقدر که در باغچه بازی کرده بودیم...که می داند شاید کبودی چهره های بی ایمان مردان دور وبرم از سالهای پیش ظاهر می شد اگر که در آن سالها ما این همه کودک نمی بودیم...یا اینکه
ماه، و شکوفه های گیلاس،-
اکنون میدانم ،در این جهان،
که شعر سوم کدام است !
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.