آخرین پست
هی وبلاگ..قدیمی شدی.پر شدی و سنگین...سنگین از روزهای من و تراکم کلمه هایم...راه حلت چیست یک نسخه پرینت از تمامی صفحه هایت و حذف از دامنه اینترنت...راه حلت چیست.یا فقط پذیرش بخشی از زندگی ...پذیرش رنگ سیاهی که نمی دانی چرا اما پاشیده می شود بعضی روزها ،در زندگی...وبلاگ تو در عشق زاده شدی پدر نداری اما در هر نو به نو کردنت از عشق متولدت می کنم ...این خاصیت بکر زایی یک زن است...یک "زن" این کلمه تقدس دارد...همه ما نوع بشر می دانیم (آگاه یا نا خودآگاه) که این کلمه تقدس دارد همه ما می دانیم و"سنگسار"از ذات "دانستن تقدس زن" بر می خیزد...به سنگسار فکر کرده ای...انگار که خرمن موی بلندی را وحشیانه قیچی کنی...همواره موجودات متعصب ابلهی در زمین زیسته اند که بدان علت که در یک مقطع زمانی تفکر خود و نوع زیستن خود را برتر از دیگری دانسته اند آن تفکرمنجمد و بلوکه شده شان را در کالبد "سنگ"بر تن زن پرتاب کرده اند...مهم نیست این ضربات از چه ذهنیتی آفریده می شود سنگسار زن برای خدا ...برای دین...برای تعصب...و حالا هم لابد سنگسار زن برای روشنفکری.برای آرت.برای رشد...آخ ....سنگسار جسم یا کشتن روح یا دزدین فروغ از چشم های روشن یک زن...صلیب یا صلیب های وارونه؟!روشنفکری کثافت ...کدام روشنفکری ...میان شیب تند دره های کوه نشسته ام ،و خنده ام به اندازه ی تمامی کوه ها تکرار میشود تکرار می شود و در خودش می میرد...هیچ چیز ارزش انسانیت را ندارد ....رشد هنر ی که از تو یک حیوان وحشی بسازد ولی در عوض منجر به پدید آمدن آثار هنری خاصی شود ...آثار هنری خاص مثل یک اسلحه تمیز لذت بخش...فرقش چیست؟!خون پاک نمی شود ...زنیم...در حافظه ی نطفه مان که بسته می شد اولین شوری که نشست این بود که زن آفریده می شوم و می روم تا عاشق یک مرد باشم...زنیم...برای این اولین حرف خیلی کارها کردیم...ننویس که ناخواسته و نادانسته بارور می شدیم ،ما که حضور یک پریود ساده را زودتر حس می کنیم ،ما مرد را و نطفه را و رنج مرد را و رنج نطفه را با هم و به تمامی طلب می کردیم...برای آن اولین شوری که باورش کردم سر به زیر نشستم تا پارچه زمخت سیاه را روی سرم بیندازی...نشستم و همانطوری که به تو فکر می کردم تمام روز دیگچه های سیاه را سابیدم فریاد کودک را زیر سینه ام فشردم ودانه به دانه برنج های سفید را شمردم و به تو فکر می کردم...برای شوری که به تو داشتم گذاشتم که به اندازه ی قرن ها تاریخ ثبت کند که چگونه هنگامی که کودکی را از بطنم بیرون می کشیدند تو رفته بودی که بر اساس غریزه ات با مردان قبیله ی دیگر جنگ کنی بکشی یا کشته شوی ...برایم اصلا مهم نیست که آیا هنوز میمونم یا این که در کدام ادیسه ام...برایم مهم نیست که با کدامین نوع توحش مردانه رو به رویم توحش پارینه سنگی یا توحش قیصری یا توحش پیرهن مردانه صورتی امروز !!!برایم سلاحی که مرا با آن میزنی هم مهم نیست استخوان ران ماموت باشد کمربند چرمیت باشد که با هیجان از شلوارت بیرون می کشی ،اسلحه ی نقره ای براقت باشد، دست های سنگینت باشد ،روشنفکریت باشد ،بی اعتنایی ات باشد، فلسفه بافی هایت باشد، بی مسولیتگری هایت باشد ،عقده های کودکی باشد ؛ به نام پدر پسر یا روح القدس باشد یا هر چیز دیگر مهم نیست...من هم مهم نیستم این که من کیستم علایقم چیست هنری یا غیر هنریم درکت می کنم یا نمی کنم ...مهم این است که یک کلمه بود به اسم "زن" که تو آن را نفهمیدی آن وقت اسطوره اینگونه تکرار شد تو را از بهشت راندند این بار تنها من نمی دانم سرگردان کدامین وادی ایمان خواهی شد...اما این بار که تو سنگ بر تن جفت خویش زدی همزمان سایه ات نیز از آن برق روشن چشم هایش به سمت خودت پرتاب شد...برو ...خودت و سایه ات.
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۲ ق.ظ توسط نیلوفر
|
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.