به همین سادگی یک پارچه آبی واقعی
پدرم...به عنوان یک مرد اندام مردانه ای دارد که حقیقت یا واقعیت من از آن بیرون جهیده است...قضیه من نیستم.قضیه آن حقیقت یا واقعیتی است که ناچارم بپذیرم.چرا که اگر پدرم اندامی دارد که قادر به تولید واقعیتی همچون من است این اندام به طور معمول "واقعیت"تولید میکند.واقعیت اجتماعی واقعیت مذهبی واقعیت سیاسی واقعیت شومی واقعیت زندگی ..رئالیسم رئالیسم رئالیسم.واقعیت از هر نوعی واقعیت ذهن پدرم واقعیت یعنی همانی که او می بیند و باور دارد و زندگی می کند و درست است واقعیت یعنی آنچه که واقعیت دارد...طنز آنکه "من" هم زیر مجموعه ی همان واقعیاتی هستم که واقعیت دارند اما از جهتی از دید واقعیت متوهمی مثل من تمامشان به اضافه خودم و آلت تناسلی پدرم "واقعا"چیزی هستیم بین توهم و واقعیت...تو به من بگو کدامیک...
پدرم بسیار سعی کرد مرا بارور سازد...قضیه ی ساده ایست وقتی دو "واقعیت" داشته باشی که مولد هر دوشان خودت باشی منطقا می توانی واقعیت سومی از بارور کردن این ترکیب بسازی...اما آیا در واقعیت عملی خواهد بود؟! این اندام مردانه در ته حلق من مایع تلخ لزجی ترشح می کند ...ایزد بانوان من بارور نمی شوم من این تلخی را به ناچار نیمی می بلعم نیمی بالا می آورم...آخ تلخ است و سنگین و غلیظ...تلخ است ...اما من ماده ام اما من از همان جنسم نیمی واقعی نیمی توهم ..اما من از اندام واقعیت ساز پدرم به بیرون جهیدم اما من واقعیت عقیم مانده ی پدرم هستم اما من تنها از این درد است که بارور خواهم شد و تنها اعتراض و تناقض پس می دهم.......پس می دهم.
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.