غوک در حال مراقبه (مدیتیشن)
تموم شد ...فقط یه بحران بود که هضم شد همین.امروز خیلی خیلی خوبم...
دیشب خواب های عجیبی میدیدم مثه اینکه متوجه شده بودم که منم یکی از شاگردهای مدرسه عقب اتادگان ذهنیم...و توی یکی از کلاس های اون مدرسه با یه فرم خاکستری می پلکیدم ...همه جا را به خوبی نگاه میکردم نیمکت و کمدو هرچی که بود و انگار متعلق به سال ۶۴ بود...روی برد لوحه ها نقشه ی ایالت میشیگان نسب شده بود با جزییات...این درس اون کلاس خلوت بود.
در رویای دیگری دست در دست یک دوست سبک می پریدیم و میدویدیم میخندیدیم...در پیاده رویی که یک طرفش را یاس های وحشی پر کرده بودند و سمت دیگرش به دریاچه چسبیده بود و کف پیاده رو آسفالت های قیر مانندی بود که باتلاق گوونه کش می آمد...من خواب وزغ های سیاه بسیار بزرگی را دیدم که از دریاچه به باتلاق آسفالت های قیر گون می جهیدند و پرش بلندشان مرا بیشتر به خندیدن و سبکتر پریدن ترغیب می کرد...من ماهیت زشت و براقشان را می ستودم....امروز وقتی در لذتی مملو از آرامش کتاب هایکو هایم را باز کردم فکر می کنی با چه شعری مواجه شدم؟!
برکه ی کهن ،آه !
جهیدن غوکی، ـ
صدای آب.
کسی رویای مرا تصویر کرده بود یا شاید من برکه ای کهن را به خواب دیده ام.

این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.