من نمی دونم علتش چیه...نمی دونم...یه چشمم یک هفته است که مدام میزنه...همینجور عضله پام فکر می کردم توهمه نگاش که کردم دیدم  واقعا حرکت می کنه...از صبح تپش قلب دارم و هر جا رو که نگاه می کنم مو ریخته....

اما از همه بدتر انگار تمام عضلات روحم گرفته باشه...یه چیزی تو گلوم گیر کرده...من نمی دونم چیه مشت مشت گیلاس می خورم که فرو بشوندش ...یهو به ذهنم رسید نکنه علتش یه  تاخیره.تاخیری مربوط به زمان گذشته...چیزی که در زندگی پدر و مادرم رخ داده یا چیزی که رخ نداده....برای چی مادرم 12 سال فرانسه خوند، درس خوند و بهترین نمره ها روگرفت اما نوبت به دانشگاه رفتنش که رسید انقلاب فرهنگی شد ...مادر من اون موقع متوجه نشد با چه فروتنی خودشو به تربیت معلم تسلیم کرده و نپرسید اون کثافتها توی اون تربیت معلم کذایی به چه حقی باهاش عین یه زندانی رفتار می کنند مادر من خیلی ساده ادامه داد امید داشت کنار اومد وعاشق پدرم شد....خیلی خیلی ساده.مادر من هیچم افسرده نشد دانشگاه ها را که بستند دلش به مردش خوش بود و به اینکه بچه دار می شه.... و واقعا دلش به تمام این ها خوش بود اما قرار نبود اینطوری بر بخوره ...جریان جریانی بسیار شارپ تر بود نه فقط یک جریان معمولی....بقیه عمر سعی کرد خودشو با سطح پایین تر آدم های اطرافش وفق بده حتی شاید به طور کامل براش تکان دهنده نشد...اما اون می نوشت و من نوشته هاش رو خوندم  من و مادر جوان آن سالها تقریبا در یک سطح از آرمان خواهی هستیم با یک تفاوت زمانی که در آن او همچنان به ادامه زندگی با عشق و مرد و کودک امید داشت و دارد و من که فقط خشمم و بی حسی...گیلاس ها را که به قتل می رساندم فکر کردم این روح سرگردان آرمان خواهیه مادرم است که به اضافه روح سرگردان من شده و در بدنم می لولد...تو چه میدانی در یک لحظه چطور به صورت تصادف ‍ژن ها روی هم سوار می شوند و من نمی دانم چرا تمامی حس های آرمان خواهانه مادر و پدر در من نشسته...پدرم....اوه....کو...کو ادامه ی آن عکس های توی آلبوم کو...اگر آن عکس ها سالهای سال امتدادی داشتند چرا یکدفعه همه چیز عوض شد ؟آن آدم های توی تصاویر کو؟یعنی چه...من که تمام نامه های عاشقانه را یواشکی کش رفتم و خواندم و اول تمام کتاب هایی را که به هم هدیه داده بودید خواندم ....گیلاس ها گفتند که آن آدم های توی عکس ها و آن جملات محض اول کتاب ها و آن روح های سرگردانی که پشت درهای بسته دانشگاه ها جذب زمین شدند ...امروز روی شانه های من نشسته اند برای همین انقدر ناآرام ومتورمم...یک چیزی غیر از خودم هم در من هست که مشت می کوبد و گریه می کند همان چیزی که زیر تور عروسی مادرم در لبخند آن آلبوم ها محو شده بود ...آن سالها...آن سالها ...به سادگی به تعویق افتاد موکول شد به نسل بعدی به سادگی فراموش شد...امروز نمی شود امروز یک تن هست که همه اش درد است درد نامعلوم از همه چیز ...یک تن مثله شده...یک تنی که از پارچه بیزار است و نور مستقیم خورشید و جریان هوا را روی سطح پوستش می خواهد...یک تنی که به حد درک و شعور پدر و مادرش نرسید اما طاقت ندارد که  کاری را که باید یک نسل پیش انجام می شد را یک نسل دیگر هم به تعویق بیاندازد....یک تنی که طاقت سازش و کوتاه آمدن و مدارا کردن و پذیرش اراجیف را دیگر ندارد.گفتم که حرکت زمان برای من به سمت گذشته است چیزی در گذشته گیر کرده و تن من برای گشودن آن گره است...تناسخ.اگر چیزی جز تناسخ نبود این همه بی ایمانی در چهره های کبود مردان پیرامونم نمی دیدم....انگار که تب کرده باشم خواب وبیدارم ...لای چشمانم را که باز می کنم تمام زن های فامیل دوره ام کرده اند خاله شربتی را می خواهد به خوردم دهد شربت زندگی زورکی به هر قیمتی...دوباره از حال می روم...انگار عروس مرده ای را به حجله برده اند ...یا این که خواب می بینم مادرم را که سعی می کند گیلاس های چیده شده لهیده را دوباره به شاخه بچسباند...

انتقام خوب نیست....گذشته چیزی جز یک حباب نیست ...بازگشت و خونخواهی گذشته تاوان دارد و تاوان اش منم...تاوانش زندگی من است تاوانش تمام تخمک های سقط شده من است....انتقامش آن چیزیست که سنگین روزی روی بوم ها خواهد نشست.نوبت من نبود که به دنیا بیایم در یک توهم زاده شدم ودر یک سرخوشی دروغین و زندگی ها را بلعیدم اما سخت تلاش می کنم تا چوپان باشم.