ساکت شدم

و هیاهوی عجیبی در مغزمه .

حاضری هر کاری بکنی که این هیاهو تبدیل به کلام بشه و از ذهنت در بیاد اما فقط جمله می شه عین چرخ خیاطی...عین چرخ خیاطی..

بهش چی می گن؟ هویت این نوشتن و فقط نوشتن چیه؟!نهایت نوشتن تبدیل به پل و اتوبان نمی شه نهایت نوشتن تبدیل به گردش یک چرخدنده ی بزرگ صنعتی نمی شه تبدیل به جنبش هنریم نمی شه چون تمرکز روی هیچی نداره می تونه تبدیل به مدفوع بشه ؛ مدفوع هم خوبه جزیی از گردش گردونست .فقط نمی دونم بخش تمرکز کجا هست؟

نمی دونم بخش سالم روح ام کجاست؟

نمی دونم تا چه حد بیمار هستم و تا چه حدسالم؟

نمی دونم این شهر داره منو رشد میده یا داره خفم می کنه؟

یه چیزی رو می دونم می خوام با این دوست جدید برم و فقط توی طبیعت بشینم و با همه ی انرژی های معنویم ارتباط بگیرم...همه چیز چندین مرتبه از طبیعت به دوره و از حقیقت خودش. هنر اصالتی  نداره چون خالقین سالمی نداره همه بیماریم و دست و پا می زنیم که فقط نمیریم اثر هنری بیان تنش های روانی یک بیماره...چاره ای جز این هم نیست .نهایت این چرخدنده ها طبیعت رو از ما گرفت..چیزی که رشد معنی میده زیستن بدون وابستگی بدون احساس خو کردن به افسردگی و دوست داشتن تنهایی  و تنها و تنها کار ...کار

ذهن من در نهایت بیماری قابلیت چرخش و دید از زاویه ی دیگر رو داره ...من چرخدنده ها را می ستایم و به گردش هماهنگشان روی همدیگر اعتقاد دارم اما پیوند من با کیهان کمرنگ شده یا شاید هماهنگیم در گردش با دیگر چرخدنده ها ؟!

یک چیزی درست نمی چرخد....

من در پیله ام.