هشت و نیم دیشب بود که بهم خبر رسید نادعلیان و گروهش اومدند پل خواجو برنامه داشته باشند ،دویدم.از سال اول که توی دانشگاه سخرانی کرد جزو اولین نفراتی شد که هنر های جدید رو به من شناسوند و تو ذهنم موند.برنامه دیشب نوعی اتفاق بود که میان یک جمع تصادفی می افتاد ،رسیدن به یک هم آوایی با هم و این تجربه نتیجه بسیار موفق و هماهنگی  هم داشت،هر کس سهمی از آوای خودش را به اشتراک می گذاشت و یک موج عظیم از صدا شکل می گرفت که در کنار هم هماهنگ میشدند.کاری که بارها در جمع دوستانه برای سرگرمی انجام داده بودیم دیشب اما کمی جلوه ی رسمی تر و محکم تری داشت ....هوا پاییزی و بارانی بود و پل البته پل چوبی نه خواجو آرام بود...خیلی از آدم هایی که تو این سال ها دونه دونه گلچین کرده بودم هم بودند وقتی بر میگشتم شبیه بادکنک شده بودم سبک و شفاف! و به اصفهان فکر می کردم روزی که اگر جان بگیرد !