هجوم شبانه

یک نفر دیشب مرد.
حوادث به راستی چگونه بر من میگذرند؟!بی خیالی ذاتی دارم ،یک نفر میمیرد و من با شمع هایم شام میخورم و زیر نور دلخواهم کتاب میخوانم.آیا حوادث تنها از کنار من رد میشوند؟!
صبح ،به هوش که آمدم منگ بودم به خاطر می آوردم که نیمه شب کسی مرا عاشقانه در آغوش کشیده بود ،من گویی میلرزیدم و او نام مرا آرام سه بار در گوشم میخواند،اما که؟!خواب دیده ام؟!اما از خواب واضح تر مینمود .اما چه کسی و به چه علت ؟نیمه شب؟!او یک زن بود و من فکر میکردم که دست ها و صدایش صدای مادرم بوده است .اما چرا؟چه دلیلی ممکن بود داشته باشد؟! او که شب پیش در خانه نبود!نه ،تا آخرین لحظه پیش از خواب نبود و حالا هم خانه خالی از او بود ....
بیرون که آمدم دنبال یک انسان میگشتم که تجربه خواب و بیداریم را برایش بگویم .به من گفته شد چرا نیمه شب جیغ میکشیدی؟نیمه شب با فریاد هایم همه را بیدار کرده بودم ،مادرم را جیغ کشیده بودم ،در خوابی هولناک...اما هیچ کدام را به خاطر ندارم جز او که بغلم کرده بود و آنقدر نوازشم کرد تا خواب باز مرا ربود...........
ماهیت حوادث چیست ؟حوادث تنها از کنار من میگذرند ؟یا در من نشست میکنند؟آرام آرام بی آنکه من متوجه شان باشم؟!!
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.