پشت و رو
می اندیشم. در مورد یافتن"مفهوم" یا "ایده ای" اساساً نو و ناگفته! مثلا نوشتن فیلمنامه،داستان یا ساختن فیلمی در مورد موضوعی که تا کنون درمورد آن (عمق و مفهوم آن دربشریّت ) سخنی گفته نشده! (یعنی مفهومی از مجموعه ای منهای بشریّت!!!) یا کشیدن تابلویی یا طرحی چنین... ! آیا اساساً مفهوم " نو یی" دیگر وجود دارد که در مورد آن سخن گفت؟( آنهم در این دوران پسا مدرن که اصلا تعریف مفاهیم بدین شکل شاید منسوخ شده؟) مفهومی هست غیراز تمامی مفاهیمی که تا بحال در داستانها نقاشیها، موسیقی ها و... ارائه شده؟ یا شاید هم چنان که سلیمان حکیم گفت " زیر آسمان هیچ چیز تازه ای وجود ندارد.آیا چیزی هست که درباره اش بتوان گفت این تازه است؟"... شاید نیز هر آنچه ما خلق میکنیم در اصل "کشف" آنچیزیست که موجود است؟ معنا ، مفهوم، احتمال و امکانی که در بطن هستی حضور دارد و ما( ذهن ، آگاهی، ناخودآگاهی یا شعور ما) بدان " ظهور" می بخشیم؟ آنچه اتفاق می افتد شاید ارتباط ما با آن "بطن" است... هر آنچه حتی در کسری از ثانیه به آن می اندیشیم یا به ذهنمان می آید یا در تیرگی پشت پرده پلکهایمان جرقه میزند "وجود دارد"! این ایده ای تهوّرانگیز و جسورانه است اما چرا که به همین سادگی نیز نباشد؟ ما هیچگاه نخواسته ایم بدان وقعی بنهیم ، اما هر آنگاه که دست بکار خلقش شده ایم موجودیت و زایش یافته است. وگرنه براستی ایده ها و تصاویر از کجا می آیند؟ صرفا از فعل و انفعال شیمیایی مغز...؟ شاید ، اما تمامی پاسخ نیست . و هنرمند ، واسطه است. شاید تنها اینگونه بتوان گفت که "چیز تازه ای وجود ندارد".بله، امّا ما در تار و پودی با ابعاد نامتناهی ، جهان یا جهانهایی نه فقط مملو از احتمالات که سرشار از امکانها و وجودها و موجودیت ها و بموازات یا متداخل و مربوط بهم سیر می کنیم ... !!! و "خاستگاه آگاهی" مان نامکشوف است! (حتی نمی دانیم "آگاهی" چیست هرچند میدانیم "چه چیز نیست" ) و بهمین دلیل هنرمند گام در تاریکی می نهد و گاه کشف می کند ، گاه فاش می کند و گاه "خلق" می کند... ( وجهان تهی نمیشود با این کشف و خلق،که نو به نو می شود و متکثر)از جهانی که نمیشناسد اما تجربه اش می کند، از ابعادی که ورای درکش هستند و از آبستن عالم انتزاع و مثال، جنینهایی به عالم واقع می زایاند ، جنینهایی که شاید منعقد نطفه ای ازلی بوده و منتظر دستان قابله ای هنرمند... . شاید اینگونه است رمز ابدی گشتن... .
اما پاسخ سوال آغازین شاید نیازمند یافتن (خلق؟) گونه ای دیگر از "بیان" و "فرم" ارائه ایست که تاکنون نیز نبوده باشد که قطعا چنین چیزی نیز الزامیست ، اما کدام برهم اولویت دارند؟ یا شاید هم خود این سوال نیز پرسش نو و تازه ای نیست وهزاران فرد در طول تاریخ (هنر) بدان اندیشیده اند ؟ اما آنچه اکنون بنظرم می رسد، دست یاز یدن به جایگاهی است که تنها می توان بطور استعاری از آن به " ذهن خدا " نام برد! ( همانگونه که " پولس" گفت: " روح حتی اعماق خداوند را می کاود.") یا شاید هم آنگونه که "استفن هاوکینگ" (نابغه فیزیک کوانتم) بنظر میرسد می خواهد بداند " در ذهن خدا چه می گذرد؟"(به تعبیر منتقدین)! یا اینکه باید به عقب برگشت؟ به قبل از آگاهی، به ناخودآگاه بشری، نه... نه حتی ناخودآگاه بشری... که به اسطوره..."خود" اسطوره! قبل از تعریف بشر، و نگاه کرد ودید که در" ذهن اسطوره" چه می گذرد؟! ...."دیگر"شو یم! باید که پشت و رو شویم ، مثل یک جوراب!
- ذ هن نارنجی
این وبلاگ حاصل نوشته های روزانه ی یک شهروند-هنرمند است.