فکر می کنی این روزها چکار می کنم؟!این روز ها حرص می خورم.این روزها فقط حرص می خورم .خودم تبدیل شده ام به ملکه کک که فقط حرص می خورد.من نه عاشقم نه نرمم نه لطیفم نه دچار زیباییم من فقط حرص می خورم انگار که ضروری باشد که راه بروی اما موجودات خالی از شعوری تمام طول مسیرت را پر کرده باشند از سفره های انگورهای دانه دانه شده و مجبور باشی به احترام انگورها سر جایت بایستی که نمی دانم چرا له نشوند...در هر صورت مهم نیست چون تو مجبوری که بایستی پشت  صف طویل و پخش انگورها...و فقط حرص بخوری تا انگورها به طریقی کشمش شوند...گیر من به چیزهای مزخرفی از این قبیل است یعنی تمام گام های محکم و قوی و ضروری در بند شپشک هایی دون از این قبیل اند بله من انگل گرفته ام...یک چیزی مثل اینکه بخواهی سند مهمی را از اینترنت بگیری و بی دلیل مدام ارور تحویل بگیری یا هزار تا کوفت و زهر مار دیگرکه چسبیده  اند به زندگی من...و من به هیچ وجه متوجه نمی شوم که دلیل تخمی بودن مسایل چیست.متوجه نمی شوم قبولشان هم نمی کنم حتی فکرم هم معطوفشان نمی کنم اما لجم می گیرد از اینکه چطور روزها انقدر هرزه شده اند که انقدر کش می آیند و انقدر بی معنی هستند روزها فاحشه اند بی عار و آنچنان خودشان را ول داده اند در دامن بی معنای چیزی که من اسمش را زندگی نمی گذارم و انقدر که از موعدشان گذشته دیگر هیچ چیز در آن ها تبدیل به اتفاق میمونی نمی شود هرچند که تو مدام از لب و لوچه آویزان مردم پیام های تبریک بی معنا تحویل بگیری اما تاریخ انقضای این روزها نزدیک به یک سال است که گذشته است و انگار که یک سال تو را در شیشه مربای فاسد شده نگه داشته باشند....همه چیز به شدت شبیه تابلوهای دالی شده...می دانی منظورم این است که سر می خورد همه چیز انگار که جاذبه مولکولی خود را از دست داده باشد سر می خورد زمان از روی روزها و جملات از روی چشمان من و تصاویر از روی ذهن من  و انسان ها از روی وجود من سر می خورند به دلم مانده که یک کشش یا یک چیزی یا حتی یک جمله یا یک چیزی حداقل یک چیزی هرچیزی فقط یک چیزی به این موجود تهی شده همان  کشش و شور گذشته را اعطا کند نه اینکه کتاب بخوانی اما هیچ جملات برایت مهم نباشند و دیگر هیچ چیزی برایت مهم نباشد و فقط حرص بخوری و هیچ جایی هم دیگر جای تو نباشد و تو فقط تحمل کنی حتی تحمل هم نکنی بپذیری و جزیی از آن شوی چون همواره تنها چیزی که واقعیت داشته همان شرایطی بوده که تو در هر شرایطی تنها ناچار به تحمل کردنش بودی و چیزهایی که به تو نمی چسبید و از رویت سر می خورد و تو مجبور بودی که همرنگشان شوی و تحویلشان بگیری و همراهشان بخندی  و سعی کنی که به خاطر بسپاری که چه روز خوبی داشتم و چقدر مثلا امروز به من خوش گذشت و انقدر اینها را برای خودت تکرار کنی که یک روز دچار این قضیه شوی که هیچ جا و هیچ کس و هیچ کتابی به تو لذت ندهد و نه حتی خودت چرا که درون یک تاریخ انقضا گیر کرده ای به مدت دو سال محکومیت کشیده ای  و روزها فاحشه اند و به سر نمی آیند  و کثافت و انقضای این روزها حتی بنا به مهر قانونی به فردا هم سرایت کرده .مغزم خمیر شده است.مغزم خمیر شده است...در این شیوه زیستن دسته جمعی منظورم کلنی است عملا هیچ فکر شخصی پا نخواهد گرفت...من آنقدر آغشته از خویشتنم که حتی چهار ساعت تنهایی محض قادر است این آغشتگی را تبدیل به چیز دیگری کند اما همواره تلفن رنگ رنگ مسخره اش را ادامه می دهد و همچنان زنها اراجیف می بافند و مردها افکار ابلهانه مهم خویش را دوره می کنندو من حتی از تمامی این ها موجودی غریب ترم که به هیچ زندگی تعلق ندارم  و تنها به صورت ذهنی خود را پیش می برم و شنا می کنم .