تمام پوسته ها شکافت .یکی یکی

پوسسته های بلوغ را می گویم

من زنی کامل هستم

بعد از آنکه عقل و جسم با هم تاامروز پیش آمد

نیمه شب است

خواب نمی روم ، ترسناک است که خود را بی مهابا به خواب بسپارم ، فکرم درگیر است.

من در آستانه ی بلوغی دیگرم

در اواخر 27 سالگی

سن ترسناکی است ، شاید نباشد ، شاید نباید اینگونه به آن اندیشید ، اما من از خودم انتظار دارم و این انتظار خواب را می رباید ، تمام آنچه که می توانستی و انتظار می رفت انجام دهی انجام داده ای ، درس خوانده ای در بی خبری محض ، بسان نابینایی دست مالیدی و تا اینجا رسیده ای گویی تنها می شود برای دیدن گذشته چشم داشت ،چیزی از آینده دیده نمی شود و حال مبهم است ...اینها را نمی پسندم. پس از تمام کارهایی که کرده ای اکنون بسیار بسیار خود را محتاج مطالعه می دانم. آمدن ادبیاتی دیگر در میان جملاتم.

یک جهان بزرگسال دارد مرا به سمت خودش می خواند ، از من می خواهد حرفه ای باشم.

این حرفه ای شدن چیست. تا اندازه ای شسته رفته کردن خویشتن ، اعتبار دادن به خویشتن ، احترام  دیگران را داشتن ، از خانواده تا محیط های کاری...

خستگی عمیقی که هست و تنهایی فاجعه باری که بشر بدان محکوم شده است .

و زندگی که بسیار بسیار عجیب می نماید.

به نظر می آید باید کار مهمی انجام داد.بهترین کاری که می توانی انجام دهی.

این کار از هر خروجی ای که خارج شود چه تصویر باشد چه نوشته چه نقد چه هویت اجتماعی تنها و تنها یک آدم متوسط را نشان می دهد.انگار زیاد از زمینی که در آن بال بال می زدی کنده نشده ای برای کنده شدن کار بسیار جدی و مرتب نیاز است.یک نوع انضباط غریب یک نوع رهیدگی عمیق تر.

حلقه ی آدم های دوروبرت آنهایی که با تو دیالوگ دارند آنهایی که برایت کامن می گذارند دامنه ی دنیای تو را نشان می دهد ، این دامنه بسیار تنگ بود.من می اندیشیدم بسیار فراخ تر بوده باشد همین نشان می دهد که باید چقدر کار کرد.