۱۲:۳۰ دقیقه شنبه...دلم می خواهد جیغ بزنم.

نه به خاطر هیچ چیز نه به خاطر همه چیز...دلم می خواد جیغ بزنم بخاطر این همه خط سیاه زغالی که سامان نمی گیرند انگار فقط رو ذهن من رژه میرند نه اینکه رو سطح کاغذ بچسبن.

دیشب از دست دادن به آدمی که همواره غم هاشو رو مخفی می کنه و خنده هاشو رو هم ...خوشم نیومد...به نظرم کاملا آدم تحصیل کرده مزخرفی بود .اما نمی دونم چه مرضی دارم ذاتا که خوشم میاد برم سر وقت این آدما و سریع ازشون دلزده بشم...چگونه احساس قدرتی می کنند از این بروز ندادن خود از این معمولی بودن شاید هم مطلق فقط ضعفی هست که حسش هم نمی کنند اما در وجودشان هست.من پر از تلالوام من لرزش بافت عصبیم را زیر پوشش این پوست تحریک پذیر مدام حس می کنم ...من مملوم از چاهک ها و خروجی ها ...دلنشین است ..در خود ناراحتم بسیار راحتم بسیار...

همه آدم ها اینجورین؟!آیا همه آدم ها واقعا اینجورین...همین که یه چیزی مدام تو ذهنشون تکرار بشه ...من تو ذهنم تمام ۲۴ ساعت یک حرف تکرار میشه فقط یک حرف ..انگار که از هزاران سال پیش هم بوده و من در امتداد این حرفم و نه حتی یک کلمه دیگه...

ماژیک های کودکی دلخورم میکرد همیشه و همیشه از زود تمام شدن از ارضا نکردنم این بود که بخودم قول دادم وقتی بزرگ شدم تا ابد خط خطی کنم ...حالا ماژیک های بی رمق بسیار تحریک پذیرند خش خش مطبوعی دارند روی ظرافت اعصاب..

خودم که فهمیدم هیچ افسردگی وجود ندارد انتظار دارم همه این را به سادگی بفهمن از این که چرا نمی تونم این را به بقیه حالی کنم دلم می خواد جیغ بزنم...بالاخره  حداقل "یک" راهی برای هر قضیه ی مزخرف ریاضی وجود داشت هنوز یادمه...

برای یک لحظه دلم نمی خواد که مرد باشم .من به این زنانگی معتقد شده ام این تن بی نظیر .این تن بی نظیر که دچار چرخه ورودی و خروجی دلنشین است.واژن و سینه ها و مبهمی این میان که دلهره ای از لغزش یک منحنی را می آفرینند.این زایش عجیب این حفره ای خالی را در بطن خود داشت این حس کردن درد را درون خود..من این درد را بسیار دوست دارم دردی نا معلوم  که تمام وجودت را آغشته می کند و ذهنت را از نفس می اندازد و روحت را به زانو می اندازد من این درد را دوست دارم در این درد عاشق می شوم در این درد شاعر می شوم در این درد به ناگاه باز می یابم گنگی ام را و حرف می زنم...آه من خون را دوست دارم خون را دوست دارم آغشتگی به این خون را دوست دارم چیزی غیر قابل توصیف چیزی غیر قابل درک...من ملکه مورچه ها را درک می کنم می فهمم...