اگردیروز قرار بود داستان این وبلاگ به انتها رسد،اما امروز با اعتقادی محکمتر و رسالتی سنگینتر بر دوش من، حسن نوزادیان، نهاده شد تا " لوتوس" از نو زاییده شود و امتداد دهم مسیر یک دوست را، از صمیم قلب.
آنچنانکه "جبران خلیل جبران" بخوبی گفت: "...دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است[...].
وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید شما را نه هراس آن باشد که گویید "چنین نیست" و نه دریغ باشد که گویید" آری چنین است" و هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها، همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند. با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد.
وقتی از دوست جدا می شوید به دل غمی راه نمی دهید زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه چیز دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند[...] و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیمتر شود. زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد به حقیقت عشق نیست ، بلکه دامی است که آدمی می گسترد ودرآن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد. و بگذار بهترین بخش هستی تو ازآن دوستت باشد [...] زیرا اگر دوست را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت با او بر باد دهی بهره آن دوستی چه خواهد بود؟ پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن(نه برای کشتن). زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را بر آورد نه تهی بودنت را پر کند."
* * *
" نقطه عشق نمودم بتو، هان سهو مکن"
